جنگ افزاری انقلابی به نام فلسفه

جنگ افزاری انقلابی به نام فلسفه[i]

لویی آلتوسر

برگردان: فرشاد نوروزی و شروین طاهری

|این مقاله مصاحبه ای است با لویی آلتوسر که توسط “Maria Antonietta Macciocchi” صورت گرفته است و ترجمه آن به زبان انگلیسی توسط “Andy Blunden” انجام شده است.

|انتشار این مصاحبه ابتدا در سال ۱۹۶۸ در “L’Unità” که در سال ۱۹۷۱ به زبان انگلیسی در “New Left Review” منتشر شد.[ii]

| منتشر شده در حلقه تجریش

پرسش نخست: قدری درباره ی خودتان بگویید؟ چه شد که به فلسفه مارکسیسم گرایش پیدا کردید؟

در سال ۱۹۴۸ یعنی در سن سی سالگی معلم فلسفه شدم و ]همان وقت بود که[ به حزب کمونیست[iii] فرانسه پیوستم. فلسفه از علایق من بود: من تلاش می کردم که آن را به عنوان شغل خودم انتخاب کنم. سیاست برایم یک اشتیاق شدید]درونی[ بود. سعی داشتم یک کمونیست مبارز باشم. علاقه شخصی من به فلسفه به خاطر ماتریالیسم و کنش انتقادی آن ایجاد شد: ایستادن در برابر تمامی رازگونگی های “دانش” ایدئولوژیک به خاطر دانش علمی. ایستادن در برابر نکوهش کاملاً اخلاقی افسانه ها و دروغ ها با هدف نقد شدید و عقلانی آنها. اشتیاق من در امور سیاسی نشأت یافته از سرشت انقلابی، آگاهی، جرأت و از خودگذشتگی بود که طبقه کارگر داشت و از آن در پیکار برای دست یابی به سوسیالیسم بهره می برد. جنگ و سال های مدید اسارت و بردگی انگیزه ای برایم شد که بتوانم ارتباطی نزدیک با کارگران و روستائیان داشته باشم و زمینه ای برای آشنایی من با مبارزان کمونیست گشت.

سیاست تصمیمات من را تحت الشعاع خود قرار داده بود. البته نه سیاست در معنای عام بلکه سیاست مارکسیست-لنینیستی.

ابتدا باید آنها را می جستم و درکشان می کردم ]و[ این همیشه برای یک روشنفکر قدری دشوار است. این دشواری مصادف با دهه های پنجاه و شصت می شود، به دلایلی که شما نیز از آن مطلع هستید: پیامدهای «فرقه ای»، کنگره بیستم پس از آن بحران جنبش جهانی کمونیسم. و از همه مهمتر اینکه ایستادگی در برابر ایدئولوژی «اومانیسم» معاصر در حال شیوع کار چندان ساده نبود؛ و در عین حال ایدئولوژی بورژوازی دیگر خطری بود که مارکسیسم را تهدید می کرد.

 وقتیکه درک بهتر از سیاست مارکسیستی-لنینیستی پیدا کردم، اشتیاقم به فلسفه دو چندان شد. در نهایت این موضوع منجر شد که تز فوق العاده مارکس، لنین و گرامشی را درک کنم: فلسفه از اساس سیاسی است.

در آغاز عموم مطالبی که می نوشتم به تنها نگاشته می شد اما بعداً حاصل همفکری همقطاران جوان و دوستانم بود؛ مقالات ما علی رغم انتزاعی بودن حول پرسش های مهمی قرار گرفته بود.

پرسش دوم: می توانید روشن تر بگویید: چرا کمونیستی اندیشیدن در فلسفه کار دشواری است؟

کمونیستی اندیشیدن در فلسفه یعنی پارتیزانی و استادی در فلسفه مارکسیستی-لنینیستی از طریق: ماتریالیسم دیالکتیک.

فیلسوفی مارکسیستی-لینینیستی شدن ساده نیست. مانند هر «روشنفکری» معلم فلسفه هم خرده بورژوا است. وقتی دهان باز می کند از ایدئولوژی خرده بورژوایی سخن می راند: ابتکارها و ترفندهای آن تمامی ندارند.

می دانید که لنین درباره ی «روشنفکران» چه می گوید. افرادی از ]روشنفکران[ به لحاظ (منش سیاسی) ممکن است اعمالی انقلابی و جسورانه از خود بروز دهند. اما در کلیت توده ]روشنفکران[، «جزم اندیشانه[iv]» بر ایدئولوژی خرده بورژوایی پایبندند. لنین با اینکه گورکی را به جهت استعدادهایش تحسین می کند اما او را خرده بورژوایی انقلابی می خواند. روشنفکران برای اینکه «ایدئولوژیست طبقه کارگر» (لنین)، «روشنفکران سازمان یافته» پرولتاریا (گرامشی) شوند نیازمند انقلابی بنیادین در ایده هایشان هستند: یک باز-آموزی طولانی، جانکاه و سخت. پیکاری بی پایان در درون و برون.

پرولتاریاها «سرشتی طبقاتی» دارند که به آنها در راه رسیدن به «موضع طبقاتی» یاری می رساند. در مقابل، روشنفکران سرشت طبقاتی خرده بورژوایی دارند که مجال حرکت را از آنها سلب می کند.

موضع طبقاتی پرولتاریایی چیزی فراتر از «سرشت طبقاتی» آن است. این موضع آگاهی و کنشی مطابق با واقعیت ابژکتیو پیکار طبقاتی پرولتاریا است، سرشت طبقاتی امری سوبژکتیو و خودانگیخته است ]و[ موضع طبقاتی امری ابژکتیو و عقلانی می باشد. برای رسیدن به موضع طبقاتی پرولتاریایی سرشت طبقاتی پرولتاریاها تنها نیازمند آموزش است؛ برخلاف پرولتاریا، سرشت طبقاتی خرده بورژوایی و روشنفکران که باید کاملاً دگرگون گردد. طبق تحلیل آخر، این آموزش و دگرگونی بواسطه مبارزه طبقاتی پرولتاریایی تعیین می شود و بر اساس مبانی تئوری مارکسیستی-لنینیستی به اجرا در می آید.

همانطور که مانیفست کمونیست می گوید، شناخت این تئوری راهنمایی است برای برخی روشنفکران برای تغییر موضع شان به سوی موضع طبقاتی کارگری.

تئوری مارکسیستی-لنینیستی محاط بر یک علم (ماتریالیسم تاریخی) و یک فلسفه (ماتریالیسم دیالکتیک) است.

از اینروی فلسفه مارکسیستی-لنینیستی یکی از دو جنگ افزار نظری ضروری برای مبارزه طبقاتی پرولتاریا است. مبارزان کمونیست باید اصول این نظریه را ضمن فهم در عمل نیز به کار بندند: علم و فلسفه. انقلاب پرولتالیایی به مبارزینی نیاز دارد که هم دانشمند (ماتریالیسم تاریخی) و هم فیلسوف (ماتریالیسم دیالکتیک) باشند تا بتوانند ضمن دفاع از تئوری به گسترش و بهبود آن نیز یاری رسانند.

تشکیل چنین فلاسفه ای با دو مشکل اساسی مواجه است.

مسئله ی اول سیاسی است. فیلسوف با تجربه ای که به حزب می پیوندد، از نظر ایدئولوژی هنوز خرده بورژوا است. او باید انقلابی در اندیشه‌اش ایجاد کند تا بتواند موضع طبقاتی در فلسفه پرولتاریایی را درک کند.

مسئله سیاسی نقشی تعیین کننده دارد.

مسئله ی دیگر تئوریک است. برای ما روشن است که از چه مسیری و با چه اصولی باید به تعریفی از موضع طبقاتی در فلسفهدست یابیم. اما ما باید فلسفه مارکسیستی را توسعه دهیم: تحقق این امر نیازمند وجه تئوریک و سیاسی است. بای توجه داشت این کاری سترگ و دشوار است. چراکه در تئوری مارکسیستی فلسفه از علم تاریخ عقب افتاده است.

امروزه این مسئله در کشور ما حاکم شده است.

پرسش سوم: بنابراین شما میان علم و فلسفه در تئوری مارکسیستی فرق می گذارید؟ همانطور که می دانید، این تمایز امروزه مسئله ای چالش برانگیز است.

می دانم. اما این «کشمکش ها» داستانی قدیمی دارد.

به بیانی کاملاً شماتیک ممکن است گفته شود که در تاریخ جنبش مارکسیستی سرکوب این تمایز ]در چارچوب[ انحراف راست گرایانه یا چپ گرایانه بروز یافته است. انحراف راست گرایانه ]موجب[ سرکوب فلسفه می شود: ]و[ تنها علم باقی می ماند. (پوزیتیویسم). انحراف چپ گرایانه علم را سرکوب می کند: و تنها فلسفه باقی می ماند (ذهنیت گرایی[v]). در این خصوص «استثنائاتی» هم وجود دارد (نمونه های «وارونگی») اما آنها «تصدیق گر» قاعده هستند. سخن همیشگی رهبران بزرگ جنبش کارگری مارکسیست از مارکس و انگلس تا به امروز این بوده است: این انحرافات و کژ روی ها نتیجه تأثیر و تفوق ایدئولوژی بورژوایی بر مارکسیسم است. آنها به نوبه ی خود همواره از این وجه تمایز (میان علم، فلسفه) دفاع کرده اند، نه فقط در حوزه نظری بلکه همچنین به دلایل ضروری سیاسی. ]مطابق[ اندیشه لنین در ماتریالیسم و سنجشگری تجربه بنیاد[vi] یا کمونیسم «جناح-چپ»[vii]. دلایل او آشکارا هوایداست.

پرسش چهارم: توجیه شما از این تمایز میان علم و فلسفه چیست؟

من به شما با بیان شماری از تزهای گذرا و شماتیک پاسخ خواهم داد.

یک-پیوند تئوری مارکسیست و جنبش کارگری رویداد بسیار مهمی در تمام تاریخ مبارزه طبقاتی است، یعنی تقریباً در سراسر تاریخبشری (نخستین آثار آن انقلاب های کارگری است).

دو-تئوری مارکسیست (علم و فلسفه) تجسم انقلابی بی نظیر در تاریخ دانش بشر است.

سه-مارکس علمی نوین بنیان نهاد: علم تاریخ. اجازه بدید از یک پنداره[viii] استفاده کنیم. علومی که ما با آن آشنایی داریم به تعدادی از «قاره» های بزرگ منصوب گشته اند. تا پیش از مارکس، دو قاره از آن بر دانش علمی کشف شده بودند: قاره ی ریاضیات و فیزیک. نخستین آن توسط یونانیان (تالس)، و دیگری توسط گالیله. مارکس قاره سوم را در دانش علمی کشف کرد: قاره تاریخ.

چهار-کشف این قاره جدید موجب انقلابی در فلسفه گشت. این یک قانون است: فلسفه همواره در ارتباط با علوم است.

زایش فلسفه (توسط افلاطون) به هنگام کشف قاره ریاضیات روی داد. همراه با کشف قاره فیزیک (توسط دکارت) فلسفه نیز دیگرگون گردید. امروز نیز با کشف قاره تاریخ توسط مارکس فلسفه منقلب گردیده است. این انقلاب ماتریالیسم دیالکتیک نامیده می شود.

جان مایه ی دیگرگونی های فلسفه همیشه برخاسته از اکتشافات بزرگ علمی بوده است. لذا هر تحول در اساس خود برآمده از یک رویداد است. این است که فلسفه در تئوری مارکسیست در پس علم کندتر حرکت می کند. دلایل دیگری نیز وجود دارد که ما کاملاً بر آن واقف هستیم. اما در دوران حاضر این امری غالب تر است.

پنج-به عنوان توده تنها مبارزان پرولتاریا گستره انقلابی اکتشاف علمی مارکس را دریافته اند. کردار سیاسی ما به واسطه این امر دیگرگون شده است.

و اینجاست که ما بر بزرگترین ننگ نظری تاریخ معاصر مواجه می شویم.

در مقابل روشنفکران به عنوان یک توده حتی آنهایی که به طور «حرفه» ای توجه شان معطوف به این موضوع است (متخصصان علوم انسانی، فیلسوف ها) به درستی این مسئله را درنیافته اند، یا از یازشناسی ابعاد اکتشاف علمی بی نظیر مارکس آن سرباز می زنند، چنانچه آن را نکوهش و تحقیر می نمایند و به هنگام بحث آن را تحریف می کنند.

با در نظرگرفتن برخی استثنائات، حتی امروز یکصدسال پس از سرمایه، هنوز در اقتصاد سیاسی، علوم اجتماعی، فرهنگ سنجی[ix]، انسان شناسی، روانشناسی اجتماعی و… از پرداختی «سرسری» فراتر نمی رود، همچون فیزیکدانان ارسطویی کهپنجاه سال پس از گالیله در زمینه فیزیک از پرداختی «سرسری» فراتر نرفته اند. «تئوری» های آنها نابهنجاری های ایدئولوژیک هستند، که با شماری از حیله گری های روشنفکرانه و تکنیک های فرا-مدرن ریاضیاتی دوباره نیرو یافته اند.

این ننگ و رسوایی نظری به هیچ عنوان ننگ نیست. این یکی از تأثیرات مبارزه طبقاتی ایدئولوژیک می باشد: چراکه این ایدئولوژی بورژوایی، «فرهنگ» بوژوایی است که بر قدرت متکی است که بهرمند از «هژمونی» است. به جز برخی استثنائات به عنوان توده روشنفکران از جمله بسیاری از روشنفکران کمونیست و مارکسیست در نظریات خود تحت سیطره ایدئولوژی بورژوایی هستند. باز هم با ملاحظه برخی استثنائات در وقایع «علوم انسانی» نیز همین منوال حاکم است.

شش-در فلسفه نیز چنین وضعیت ننگ آور وجود دارد. چه کسانی به درک انقلاب فلسفی-که موجبات آن را اکتشاف مارکس فراهم آورده است- دست یافته اند؟ تنها مبارزان و رهبران پرولتاریایی. برخلاف توده فیلسوفان حرفه ای که حتی تصور این مسئله برایشان ناممکن است. همواره وقتی از مارکس یاد می کنند، به جز موارد نادری هدف اینست که بر او بتازند، او را محکوم کنند، بر او «مستولی» گردند، از ]اندیشه[ او سوء استفاده کنند یا آن را تغییر دهند.

آنانی که چون انگلس و مارکس که مدافع ماتریالیسم دیالکتیک بودند عملکردشان به لحاظ فلسفی کم اهمیت است. ننگ حقیقی این است که شماری از فیلسوف های مارکسیست نیز بر چنین نکبتی به اسم «آنتی-دگماتیسم» ]جزمیت ستیزی[ گردن نهادند.حال آنکه دلیل این هم: تأثیر ایدئولوژی مبارزه طبقاتی است. از این جهت که ایدئولوژی بورژوایی، «فرهنگ» بورژوایی بر مسند قدرت است.

هفت-وظیفه خطیر جنبش کمونیست به لحاظ تئوریک این است:

-تشخیص و فهم گستره نظری انقلابی علم و فلسفه مارکسیست-لنینیستی؛

-مبارزه علیه جهان بینی بورژوازی و خرده-بورژوازی که همواره تهدیدی برای تئوری مارکسیست محسوب می شوند، و امروزه نیز عمیقاً نفوذ یافته است. «کلیت» این جهان بینی این است: اقتصادباوری[x] (امروزه در چارچوب «تکنولوژی») و «مکمل روحانی» آن ایده باوری اخلاقی (امروزه در چارچوب انسان باوری) است. اقتصاد باوری و ایده باوری اخلاقی از آغاز شکل گیری بورژوازی در جهان بینی بورژوازی مخالفین بنیادین ]نظریه مارکسیستی[ بوده اند. شمایل فلسفی کنونی این جهان بینی این است: نو-پوزیتیویسم و «مکمل روحانی» آن، ذهنی باوری[xi] اگزیستانسیالیستی-پدیدارشناختی. گونه منحصر به علوم انسانی: ایدئولوژی است کهساختارگرا نامیده می شود.

-تسخیر و چیرگی بر علمی که اهم آن علوم انسانی و فراتر از آن علوم اجتماعی است ]حوزه هایی که[ با در نظر گرفتن ]برخی[استثنائات  قاره تاریخ را غاصبانه به تصرف خویش درآورده اند، قاره ای که کلیدهای آن را مارکس به ما داده است؛

-توسعه و گستراندن علم و فلسفه نوین با دقت و شجاعت لازم ]و[ ایجاد پیوند میان آن با مقتضیات و ابداعات کنش مبارزه طبقاتی انقلابی.

در حوزه تئوریک، در حال حاضر پیوند بنیادین: فلسفه مارکسیست-لنینیستی است.

پرسش پنجم: شما از دو امری سخن به میان آوردید که به وضوح آنها متناقض یا متفاوت هستند: ۱٫فلسفه از اساس امری سیاسی است؛ ۲٫فلسفه در ارتباط با علوم است. رویکرد شما نسبت به این رابطه دوگانه چیست؟   

به این سؤال هم به صورت تز های شماتیک و گذرا پاسخ خواهم داد:

یک-مواضع طبقاتی در برخورد با مبارزه طبقاتی در گستره ایدئولوژی های عملی (ایدئولوژی های مذهبی، اخلاقی، حقوقی، سیاسی، زیبایی شناسی) بواسطه جهان بینی گرایشات معاند «تجسم» می یابند: در مثال اخیر ایدئالیستی (بورژوازی) و ماتریالیستی (پرولتریایی). هرکس به خودی خود یک جهان بینی دارد.

دو-جهان بینی ها در گستره تئوریک (علم+ ایدئولوژی های «تئوریکی» که در بر گیرنده ی علم و عالمان هستند) توسط فلسفه«تجسم» می‌یابند. در حوزه تئورک فلسفه تجسم مبارزه طبقاتی است. از این جهت فلسفه مبارزه (به نقل از کانت kampf) است و اساساً مبارزه ای سیاسی است: یک مبارزه طبقاتی. هیچکس به خودی خود فیلسوف نیست اما برای هرکس اکتساب آن میسر است.

سه-فلسفه متناظر با گستره تئوریک بوجود می آید: به محض اینکه یک علم (به معنای دقیق کلمه) بوجود می آید. بدون علوم فلسفه ای وجود ندارد و صرفاً جهان بینی ها خواهند بود. میان نیت[xii] نبرد و میدان نبرد باید تمایز قائل شد. نیت غایی جدال فلسفی مبارزه برای هژمونی[xiii] میان دو گرایش بزرگ در جهان بینی است (ماتریالیست و ایدئالیست). میدان نبرد اصلی در این مبارزه دانش علمی است: له یا علیه آن. بدین ترتیب در درجه ی اول در مرز میان امر علمی و ایدئولوژیک واقع می گردد. در مقابل فلسفه های ایدئالیستی که علوم را استثمار می کنند، فلسفه های ماتریالیستی هستند که در خدمت علوم می باشند. جدال فلسفی بخشی از مبارزه طبقاتی میان جهان بینی ها است. در گذشته، ماتریالیسم همواره زیر سلطه ایدئالیسم قرار داشته است.

چهار-علمی که توسط مارکس بنا نهاده شد وضعیت حاکم بر گستره تئوریک را کاملاً دگرگون ساخت. این علمی جدید است: علم تاریخ. لذا تا آن زمان این نخستین بار بود که آن ما را قادر میسازد به جهان بینی هایی آگاهی یابیم که فلسفه تجسم تئوریک آن می باشد؛ علم تاریخ به ما توان فهم فلسفه را می بخشد. آن ابزاری ارائه می کند که با اتکاء به آن جهان بینی ها را از اساس متحول کنیم (مبارزه طبقاتی انقلابی بر مبنای اصول تئوری مارکسیستی اجرا و مدرت می شود). از اینرو فلسفه دو جانبه منقلب می گردد. ماتریالیسم مکانیکی[xiv] «که سیمایی ایدئالیستی در تاریخ دارد» بدیل به ماتریالیسم دیالکتیکی می شود. تعادل نیروها وارونه می گردد: هم اکنون ماتریالیسم می تواند در فلسفه بر ایدئالیسم مستولی شود و اگر شرایط سیاسی تحقق یابد می تواند در مبارزه طبقاتی برای هژمونی میان جهان بینی ها توفق یابد.

فلسفه مارکسیستی-لنینیستی یا ماتریالیسم دیالکتیک تجسم تئوریک مبارزه طبقاتی پرولتاریایی است. در وحدت تئوری مارکسیست و جنبش کارگری (واقعیت غایی وحدت نظر و عمل) طبق گفته مارکس فلسفه از «تفسیر جهان» باز می ایستد. فلسفه سلاحی می شود برای «تغیر دادن جهان»: انقلاب.

پرسش ششم: آیا همین دلایل است که شما را بر آن داشته است که بگویید بازخوانی سرمایه امروزه ضروری است؟

بله. بازخوانی و مطالعه کردن سرمایه ضروری است.

-از این جهت که تمامی حوزه ها و تمامی پیامدهای علمی و فلسفی را واقعاً درک کنیم اینکه مبارزه پرولتاریایی در عمل چه میزان وام دار آن هستند: منش انقلابی تئوری مارکسیست.

-از این جهت که آن تئوری را در مقابل تمامی تفاسیر بورژوازی و خرده بورژوازی-یعنی اصلاحاتی که به جد آن را امروز تهدید می کنند- حفظ کنیم: در مرتبه نخست ]جناح[ مخالف ]یعنی[ اقتصادباوری[xv]/ انسان باوری[xvi].

-به منظور اشاعه تئوری مارکسیستی و ارائه مفاهیم علمی لازم به تحلیل مبارزه طبقاتی هم در کشورمان وهم در هر جای دیگر در دنیا امروز.

 بازخوانی و مطالعه سرمایه ضروری است. باید این مسئله مهم را نیز اضافه کنم که بازخوانی و مطالعه لنین نیز ضروری است و تمامی متون بزرگ قدیمی و جدید که تجربه مبارزه طبقاتی جنبش جهانی کارگران را بدست می دهد. این امری ضروری است که کارهای عملی جنبش انقلابی کارگران مطالعه شود، در خصوص حقیقت، مسائل و تناقضات آنها: گذشته شان و از همه مهمتر تاریخ حاضر آنها.

در کشور ما منابع قابل توجهی برای مبارزه طبقاتی انقلابی امروز وجود دارد: اما می بایست خاستگاه آن شناسایی شود: در توده های استثمار شده. این منابع جدای از ارتباط نزدیک با توده ها و سلاح های تئوری مارکسیستی-لنینیستی «کشف شده» نخواهند بود. پندارهای ایدئولوژیک بورژوازی چون «جامعه صنعتی»[xvii]، «نو-سرمایه داری»[xviii]، «طبقه کارگری جدید»[xix]، «جامعه ی فراخ زیست»[xx]، «بیگانگی»[xxi] و  مواردی از این دست[xxii] ضد-علمی و ضد-مارکسیستی هستند. این پندارها برای مقابله با انقلابیون ساخته شده اند.

لذا باید یک تبصره ی دیگر را هم اضافه کنم: که از تمامی آنچه گفتم پراهمیت تر است.

به منظور اینکه واقعاً فهم شود که فرد از «بازخوانی» و مطالعه این کارهای تئوریک، سیاسی و تاریخی چه چیز عایدش می شود، او می باید دو واقعیت را خودش بلاواسطه تجربه نماید، واقعیتی که سراسر این کارها را تعین بخشیده است: واقعیت کنش[xxiii]تئوریک (علم، فلسفه) در حیات انضمامی[xxiv] آن؛ واقعیت کنش مبارزه طبقاتی انقلابی، در رابطه ای تنگاتنگ با توده ها. چراکه هرچند تئوری ما را قادر به فهم قوانین تارخ می کند ]اما[ این توده ها هستند که تاریخ را می سازند نه روشنفکران و حتی نظریه پردازان. درس گرفتن از تئوری ضروری است- لذا ضرورت درس گرفتن از توده ها نیز به همان میزان حیاتی است.

پرسش هفتم: شما اهمیت زیادی برای دقت کردن قائل هستید، بالاخص دقت در واژگان. دلیل این موضوع چیست؟

یک کلام واحد مخلص عملکرد حاکم بر کنش فلسفی است: «ترسیم خط انفصال» میان ایده های صادق و کاذب. این کلام لنین است.

اما همین کلام خلاصه یکی از کارکردهای ضروری در سامان بخشی عمل مبارزه طبقاتی می باشد: «ترسیم خط انفصال» میان طبقات متخاصم. میان دوستان و دشمنان طبقاتی ما.

این همان کلام است. خط انفصال تئوریک میان ایده های صادق و کاذب. یک خط انفصال سیاسی میان مردم (پرولتاریا و هم پیمانانش) و دشمنان مردم.

فلسفه تجسم مبارزه طبقاتی مردم در تئوری است. بازگشت بدان یاری بخش مردم برای تمایز قائل شدن میان ایده های صادق و کاذب از یکدیگر در تئوری و دیگر ]حوزه[ ایده ها (سیاسی، اخلاقی، زیبایی شناسی و..) است. اصولاً ایده های صادق همیشه در خدمت مردم؛ ]و[ ایده های کاذب همواره در خدمت دشمنان مردم هستند.

چرا فلسفه بر سر واژگان می جنگد؟ واقعیات مبارزه طبقاتی «تجسم یافته» در «ایدهایی» هستند که خودشان در قالب کلمات «نمود یافته»اند. در استدلال علمی و فلسفی، واژگان (مفاهیم، مقولات) «ابزارهای» معرفت هستند. اما در مبارزه سیاسی، ایدئولوژیک و فلسفی علاوه بر این واژگان ]نقش[ سلاح، عاملی انفجاری یا دارو آرامبخش و زهر را دارند. گاهی ممکن است تمام مبارزه طبقاتی در مبارزه بر سر یک کلام علیه کلامی دیگر خلاصه شود. برخی واژگان چون دشمن با یکدیگر مبارزه می کنند. دیگر واژگان نیز محل ابهام هستند: مبارزه در  نبردی سنوشت ساز اما نامعلوم.

برای مثال: کمونیست ها برای فرونشانی طبقات و نیل به یک جامعه کمونیستی مبارزه می کنند، با این امید که روزی فرا رسد که تمامی انسان ها آزاد و برادر باشند. لیکن، سراسر سنت مارکسیستی کلاسیک این ادعا را رد می کند که مارکسیسم گونه ایاومانیسم است. چرا؟ به خاطر اینکه در عمل یعنی در وقایع رخ داده واژه اومانیسم آلت دست ایدئولوژی است که از آن برای از میان برداشتن دیگر واژه راستین و یکی از مؤلفه های حیاتی پرولتاریا بهره می گیرد: مبارزه طبقاتی.

برای مثال: انقلابیون این را می دانند که در آخرین مرحله چیزی بسته به تکنیک، سلاح و… نیست بلکه همه چیز به مبارزان، آگاهی طبقاتی ، فداکاری و تهور آنها بستگی دارد. ولی کل سنت مارکسیستی از این ابا داشته است که بگوید «انسان» تاریخ را می سازد. چرا؟ به خاطر اینکه در عمل یعنی در وقایع رخ داده این بیان آلت دست ایدئولوژی بورژوازی است که از آن برای از میان برداشتن دیگر بیان راستین بهره می برد که یکی از مؤلفه های حیاتی پرولتاریا نیز می باشد: این توده ها هستند که تاریخ را می سازند.

ضمن این که فلسفه حتی در آثار طولانی و خسته کننده که بیش از حد انتزاعی و دشوار است، بر سر واژگان می جنگد: علیه واژگان دروغگو، علیه واژگان ابهام آمیز؛ له واژگان دقیق و درست. فلسفه بر سر «تفاوت های جزئی عقیده» می جنگد.

لنین می گوید: «تنها مردمان کوته بین می توانندمباحثات جناحی و  اختلافات روشن میان تفاوت های جزئی عقیده را نابجا یا زائد قلمداد کنند. سرنوشت سوسیال-دموکراسی روسیه درسال های آتی در گرو آن است که این یا آن «تفاوت جزئی» را تقویت نماییم.» (چه باید کرد؟[xxv])

جدال فلسفی بر سر واژگان بخشی از مبارزه سیاسی است. فلسفه مارکسیستی-لنینیستی تنها در شرایطی می تواند کار تئوریک خود را در زمینه انتزاعی، دقیق و نظام مند کامل کند که مبارزه خود را هم معطوف به واژگان خیلی «علمی» (مفهوم، تئوری، دیالکتیک، بیگانگی و…) و هم معطوف به واژگان خیلی ساده (انسان، توده، مردم، مبارزه طبقاتی) کند.


[i] عنوان اصلی این مصاحبه “Philosophy as a Revolutionary Weapon” است که معادل فارسی آن “فلسفه به مثابه (یا همچون) سلاحی انقلابی” می باشد.

[ii] اقتباس شده از سایت رسمی مارکسیسم :

http://www.marxists.org/reference/archive/althusser/1968/philosophy-as-weapon.ht

[iii] The French Communist Party – French: Parti communiste français (PCF)

[iv] معادل واژه (incorrigibly) در فارسی «اصلاح ناپذیر» است که معادل آن در این ترجمه «جزم اندیشانه» انتخاب شده است.

[v] Subjectivism

[vi] Materialism and Empirio-criticism

[vii] ‘Left-Wing’ Communism

[viii] Image

[ix] Ethnology

[x] Economism

[xi] subjectivism

[xii] stake

[xiii] Hegemony:  پیشوایی

[xiv] Mechanistic materialism: ماده باوریِ ابزار انگارانه

[xv] Economism

[xvi] Humanism

[xvii] industrial society

[xviii] neo-capitalism

[xix] new working class

[xx] affluent society

[xxi] alienation

[xxii] tutti quanti : واژه ایتالیایی

[xxiii] practice

[xxiv] concrete life

[xxv] What is to be Done?

کاشف قاره تاریخ

دکتر مجید مددی

به جرات می توان گفت که هیچ اندیشه وری در جامعه فرهنگی ما، چون مارکس، این چنین بد، ناقص و مسخ شده، معرفی نشده است. ((نابغه ای بی بدیل)) و پیامبری غیر مرسل! از سوی دل خستگان و پیروان سینه چاک نادانش- انقلابی های سابق و مرتجع های لاحق!- و دشمن آزادی و دموکراسی! و پیغمبر خشم و خشونت و ستیز طبقاتی، از سوی ((بیماران چپ ستیزی!)) که حتی بردن نام او را کفر آمیز می دانند و نظریه پردازی متعلق به گذشته، که دیدگاه های فلسفی، اقتصادی، جامعه شناختی و سیاسی اش، امروزه محلی از اعراب ندارد و در خور تامل نیست! و باید در گنجینه آثار عتیقه! چون اشیایی گرانبها! جای گیرد و حفظ و حراست شود! و این دیدگاه به اصطلاح ((مارکس و لوژیست های)) وطنی است که انکار کامل او را دور از شان علمی شان! می دانند.

اینک ببینیم براستی مارکس که در کشور ما با عناوینی چون ((فرزانه قرن۱۹))، ((بنیان گذار فلسفه علمی!)) فیلسوف، جامعه شناس، اقتصاددان شناسانده شده است؛ کیست و مارکسیسم که با نام او رقم خورده، چیست؟

مارکس، در دوره تحصیل در دانشگاه برلین، با فلسفه هگل که در آن زمان در دانشگاه مزبور مبحث فلسفی مسلط و شایع بود، آشنا شد و به جرگه نو هگلی های جوان پیوست. طبع نوجو، نوخواه و جست و جوگر مارکس جوان به زودی او را نسبت به آیین هگل بدبین کرد و با پیوستن به کلوب موسوم به دکتر عملا وارد فعالیت های رادیکال جناح چپ شد.

مارکس و دیگر هگلی های چپ در آن وقت به شدت تحت تاثیر ماتریالیسم فویرباخ بودند که به نقد فلسفه هگل پرداخته بود. مارکس در ۱۸۴۱ درباره نویسنده گوهر مسیحیت می نویسد که به نظر او فویرباخ به طرز بسیار موفقیت آمیزی هگل را از دیدگاه ماتریالیستی نقد می کند و در انتقاد از دستگاه فلسفی هگل نشان می دهد که ((روح مطلق)) هگل در واقع ((تجسم انسان حقیقی است که بر شالوده طبیعت مقام گرفته است.)) از آن زمان به بعد، همه تلاش فلسفی مارکس در جهت ترکیب و ادغام دیالکتیک هگل با ماتریالیسم فویرباخ به کار رفت.

 اگرچه خاستگاه نظری مارکسیسم: فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی انگلیس و سوسیالیسم تخیلی فرانسه بود، ولی مارکس نگرش کاملا نو و بی مانندی برای گشودن مسایل و معضلات نظری و علمی به کار گرفت. او در پی آن بود تا پاسخی برای پرسش هایی اساسی که تحولات اجتماعی مطرح کرده بود، فراهم آورد. بنابراین، مهم ترین و برجسته ترین ویژگی مارکسیسم توصیف و تشریح وضعیت و شرایطی است برای تغییر جهان و نشان دادن وسیله ها و عوامل این دگرگونی و نه صرف تعبیر و تفسیر جهانی. چرا که مارکس اعتقاد داشت فلاسفه پیشین: ((… تا کنون جهان را به طرق گوناگون تفسیر کرده اند، اما غرض تغییر آن است.))

در تصریح این مفهوم باید بگوییم که به گفته آلتوسر، در جهان اندیشه تاکنون سه انقلاب به وقوع پیوسته است:

انقلاب نخست در ریاضیات توسط تالس بود که ((قاره ریاضی)) گشوده شد و موجب پیدایش فلسفه افلاطون گردید. انقلاب دوم در فیزیک توسط گالیله بود که ((قاره فیزیک)) را گشود و سبب بر زدن فلسفه دکارت شد- فلسفه دنیای نو- که فلسفه پویایی، حرکت بی وقفه و صیرورت در جهان است، برخلاف فلسفه ایستای افلاطون؛ و انقلاب سوم در عرصه تاریخ بود که مارکس کاشف و گشاینده قاره آن است.

قاره ای که به دید آلتوسر، با مفاهیمی از حوزه های ((قانونی-سیاسی))، یعنی با (( فلسفه های تاریخ)) اشغال شده بود که مدعی بودند گزارش دقیق و واقعی از آنچه در تاریخ وجامعه های بشری روی داده، عرضه می دارند.

آلتوسر این کشف علمی مارکس-گشایش قاره تاریخ- را ((دیرک مرگ مبارزه خشن و سازش ناپذیر طبقاتی)) می نامد و می افزاید: با این کشف و پیدایی ((علم تاریخ))، یعنی ((ماتریالیسم تاریخی))، مارکس مستقیم با منافع طبقات حاکمه درگیر شد و آنها که پایان حاکمیت بلامنازع خود را نزدیک می دیدند و زندگی تنعم زایشان که در آرامش رخوتناک نازپروردگی مستور و اینک با فریادهای خشماگین پابرهنگان استثمار شده به پا خاسته به خطر افتاده بود، ایدئولوژیست های خود را بر ضد او به پرواز درآورند.

با پیدایش ((علم تاریخ)) یعنی ((ماتریالیسم تاریخی))، اکنون نوبت فلسفه مارکسیستی، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک بود که برای حفظ و تبیین و توضیح آن (که کار و وظیفه فلسفه است)، پدید آید که به گفته آلتوسر مارکس زایش آن را در تز(برنهاد) یازدهم فویرباخ اعلام می کند و می ماند تا لنین در اثر سترگ و دوران ساز خود ماتریالیسم و امریوکریتیسم تدوین و به ضابطه درآوردن فلسفه مارکسیستی را بر عهده گیرد و به پایان برد.

برای پیمودن این راه دراز پرپیچ و خم و درک فرآیند دشوار و پیچیده تحولات تاریخی تا رسیدن به جامعه بی طبقه کمونیستی، هر دو بنیان گذار سوسیالیسم علمی، نقطه نقطه مسیر ناهموار را در نوردیدند و به پیش رفتند. به قول ارنست مندل در اثرش به نام شکل گیری اندیشه اقتصادی مارکس، آنها از نقد مذهب آغاز کردند و به نقد فلسفه رسیدند، از نقد فلسفه تا نقد دولت، از نقد دولت به نقد جامعه-یعنی از نقد سیاست به نقد اقتصاد سیاسی، که این نقد فرجامین به نقد مالکیت خصوصی انجامید.

 بنابراین، مطالعات مارکس و انگلس برای شناخت و دریافت واقعیت نظام بهره کش سرمایه داری و ایجاد جامعه ای نو و خالی از تضادهای دشمنانه که نا انسانی شدن انسان را موجب می شود؛ منحصر به جنبه یا وجهی از کل ((واقعیت اجتماعی)) نبود، بلکه کلیت ساختار نظام را در نظر داشتند، به طوری که کلیف اسلوتر در اثرش به نام مارکسیسم و مبارزه طبقاتی به روشنی بر این نکته تاکید می کند که :

مارکسیسم جامعه شناسی دیگری نیست، بلکه درست نقطه مقابل آن است. مارکس دانش عمومی واقعیت های اجتماعی را با حوزه ای ویژه خودش، جدا از نظریه شناخت و دانش های طبیعی و تاریخ نمی پذیرد… از این رو به دید من، مارکس را باید دوباره شناخت و به عربده های تهوع آور مشاطه گران نظام سرمایه و به ((مارکسیسم مرده))! توجهی نکرد و این علم زنده و پویا را به درستی هضم و جذب کرد چرا که ضرورت تغییر جهان برای رهایی بشریت در دستور روز قرار دارد و این علم دگرگونی جهان است. ژاک دریدا ستیزنده کمونیسم با شجاعت و اطمینان می گوید: آینده بدون مارکس قابل تصور نیست.

 منبع: مجله فلسفه نو – شماره ۱

 

کارل مارکس در آتش

علی‌رها

کارل مارکس فیلسوفی بود برآمده از جهان متحول شده مسیحی، و پژوهشگری که با تأسی به تمثیل ها، استعاره ها و اسطوره های دینی در کلام، پوچی و بطالت ارزشهای اخلاقی و معنوی نظام منحط سرمایه داری را با دقت موشکافی کرده، و بی مهابا به نقد می کشید.

“ابراهیم گفت آیا چیزی را که خودتان می سازید عبادت می کنید؟ گفتند آتشگاهی برایش مهیا سازید و او را درآتش بیاندازید.” (سوره “صافات”، ۳۷:۹۷)
 
۱- عبور از عقبه

“انباشت کنید، انباشت کنید؛ این است موسی و پیامبران شما.” (مارکس، «سرمایه» ۱:۷۴۲، اشاره به گوسپل “لوقا”، ۱۶:۲۹)

بااینکه مفاهیمی چون بهشت و جهنم در نص صریح قرآن به عالمی در ورای “اینجا و اکنون” احاله داده شده، و تعابیر و تفاسیر مرسوم نیز مؤید آنست، در کشاکش انقلاب ۵۷، گرایشات و برداشیهایی از اسلام پا به عرصه ظهور گذاشتند که عملا انقلاب را بنوعی با روز موعود مترادف دانستند.   آنان با تکیه بر آیات خاصی از قرآن که روز محشر را نزدیک یا عنقریب می نماید، قدرتیابی خود را شاخص سوره “قصص” می پنداشتند: “ما می خواستیم به کسانی که درزمین ضعیف شده بودند، منت بگذاریم و آنها را پیشوایانی سازیم و آنها را وارث زمین کنیم. و آنها را درزمین بقدرت برسانیم.” (۲۸:۶) لذا با توسل به سوره “رعد” که می گوید “خدا وضع قومی را تغییر نمی دهد، مگر آنکه آن قوم آنچه مربوط به خودشان است را عوض کنند” (۱۳:۱۱)، مفهوم انقلاب و “جهاد” را درهم آمیختند. پس بجای “امر به معروف و نهی از منکر”، زندگی را یکسره معادل “عقیده و جهاد” گرفتند.  آنان مبارزات تاریخی فرودستان ایران علیه ستم سرمایه داری شاهی را به رنگ و لعابی ایدئولوژیک آغشته نموده، مبارزه طبقاتی را به جنگ “مستضعفان” علیه “طاغوت” و “استکبار” ترجمه کردند، و نیروهای چپ نیز به ایشان “لبیک” گفتند. آنها حاکمیت خود را همان استقرار “قانون خدا” بر زمین انگاشتند، و بلافاصله هرگونه مخالفتی را “محاربه با خدا”، نامیدند. به زعم ایشان، مسلمانی یعنی تسلیم شدن و اطاعت بیچون و چرا از اولیای امور.

“آیا امکان دارد که اگر به حکومت رسیدید در زمین فساد کنید؟” (سوره “محمد”، ۴۷:۲۲) دوزخ  امروز ایران پاسخ روشنی به این سؤال است.   فساد اداری و اجتماعی، رشوه خواری و فقر، گسترش اختلاف طبقاتی و تارومار شدن و آوارگی روستائیان، تبدیل بنیادها به بزرگترین مجتمعات مالی، و انحصار سرمایههای ملی  توسط نهادهای حکومت، حاصل قدرتیابی برخی “دانشمندان دینی و زاهدان تارک دنیا(یی است که ) مال مردم را به ناحق می خورند” (سوره “توبه”، ۹:۳۴)؛ کسانیکه “طلا و نقره را روی هم می گذارند” و انفاق نمی کنند. برعکس، برای خود خانهها و قلعهها می سازند تا همیشه در دنیا بمانند. ( سوره “شعرا”، ۲۶:۱۲۹)   مگر به شما هشدار ندادنده بودند که دین خود را “فرقه فرقه” نکنید؟ (“مؤمنون”، ۲۳:۵۳) مگر نگفتند که از گمان زنی خود داری کنید و “در کارهای خصوصی هم تجسس نکنید”؟ (“حجرات”، ۴۹:۱۲)؛ مگر به شما زنهار داده نشد که “داخل خانهای غیر از خانه خودتان نشوید تا اینکه آشنایی بدهید و اجازه بگیرید و به اهل آن سلام کنید”؟ (“نور”، ۲۴:۲۷) مگر شما را از “مال اندوزی” برحذر نداشتند؟ مگر  به شما اخطار ندادند که مردان و زنان را شکنجه نکنید(“انشقاق”، ۸۴:۱۰) و بجای آنکه خود “توبه” کنید، آنان را مجبور به اقرار و اعتراف نمایید؟ شما را چه آمد که هم سیره “قارون و فرعون و هارون” شدید؟ مگر در سوره “عنکبوت” به شما نفهماندند که خانهای که برای خودت درست کردهای از پایه سست و پوسیده است؟

ای کسانیکه تظاهر به ایمان می کنید، پس چه شد آن کلام که “در دین اکراهی نیست”؟ (“بقره”، ۲:۲۸۶) و یا “دین شما مال شما و دین من مال من”؟ (“کافرون”، ۱۰۹:۶) این شمایی که در برون پرده التزام به “اعتقاد” دارید، مگر جرم شما سنگین تر نیست که نمازگزارانی ریاگر هستید؟ (“قریش”، ۱۰۶:۶) با شما با چه زبانی سخن باید گفت؟ “می گویند این حرفها از جانب خداست. درصورتیکه از جانب خدا نیست. از قول خدا دروغ می گویند و خودشان هم اینرا می دانند.” (“آل عمران”، ۳:۷۸)  اما اکنون روی سخن با شما نو اندیشان دینی و اصلاحگران است. حاکمان “کر و لال و کورند و بر نمی گردند.” (“بقره”، ۲:۱۸) آنان کسانی هستند که حقایق را می پوشانند. (همانجا ۱۶۱) دلهای آنها سخت شده، مثل سنگ یا سخت تر از سنگ. (همانجا، ۷۴) آنها کلام را می دانند و “معنی آنرا عوض می کنند.” مگر ابراهیم نپرسید که “آیا از نسل من هم کسی امام می شود؟” و جواب آمد که “عهد من شامل کسانی که ظلم می کنند نمی شود.” (همانجا، ۱۲۴) آنها کتاب را خونده اند و می دانند که نخستین آیه از اولین سوره قرآن، ایشان را از تشویق مردم به چاپلوسی، دریوزگی، و حمد و ثنا خوانی قدرتمندان منع کرده است.   شما می دانید که آنها بر مردم ستمگرند “بنابر این از آنها نترسید.” (همانجا، ۱۵۰)

مگر بر شما مسجل نشده است که آنها حقیقت جو نیستند، به “اصول” عمل نمی کنند، تکبر ورزیده و برتری طلبند؟ پس بپذیرید که “زیاده طلبی”، آنها را “تا هنگام مرگ سرگرم ساخته” (“تکاثر”، ۱۰۲:۱) و راه بازگشتی ندارند. باور کنید که آنها هرگز از “عقبه” عبور نخواهند کرد، چرا که عبور از آن به معنی خروج از بزهکاری، ربا خواری، پشت کردن به مال دنیا، و رجوع به احسان، نیکی و پرهیز کاری است. عبور از عقبه، به معنی ” آزاد کردن برده، یا سیر کردن فردی در روز قحطی، یتیمی از خویشان یا تهیدستی خاک نشین است.” (“بلد”، ۹۰:۱۶) مگر نمی دانید که “منکران”، سراسر از طایفه “قدرتمندان و ثروتمندان” بوده اند (“سبا”، ۳۴:۳۴) و قدرت دنیوی را بسان “بتهایی ماده” به خدایی گرفته اند؟ (“نسأ”، ۴:۱۷)

ازبین شما کدامیک یارای آنرا دارد که از “وهن” خود و نظام کنونی گسست کند، و بجای انفاق و احسان به تهیدستان برای برقراری “مساوات”، با سرمایه داری جهانی شده که علت و معلول شیئیت یافتگی و بت پرستی است، وداع نماید؟ کدامتان می توانید، به دور از هیاهو و جنجال، به سوی اندیشه مارکس که ناقد واقعی بت پرستی است، دست  آشنایی و شناختی حقیقی دراز کنید؟

۲ – “بتوارگی کالایی”، افیون اجتماع

ما باید قبل از هر کاری، امپراطوری ننگین پرستندگان پست، چاپلوس و نفرت انگیز گوساله طلایی را سرنگون کنیم”. (کارل مارکس)

کارل مارکس فیلسوفی بود برآمده از جهان متحول شده مسیحی، و پژوهشگری که با تأسی به تمثیل ها، استعاره ها و اسطوره های دینی در کلام، پوچی و بطالت ارزشهای اخلاقی و معنوی نظام منحط سرمایه داری را با دقت موشکافی کرده، و بی مهابا به نقد می کشید. او برجسته ترین منقد “مدرنیته” بود و از ابتدای جوانی، هنگامیکه هنوزپرومته ای بال بسته بود، نوشت که: “آیا بیشترین قوانین مدنی شما به مالکیت نمی پردازد؟ ولی به شما گفته بودند که گنجینه های شما به این دنیا متعلق نیست. اگر پاسخ دهید که باید به قیصر آنچه به او تعلق دارد را بدهید و به خدا، آنچه را که متعلق به اوست، پس حداقل نگذارید که قیصر این جهان ممونای طلایی را شامل گردد، بلکه همچنین دربرگیرنده خرد آزاد باشد.” (کلیات آثار، ۱:۱۰۱)

مارکس خیلی زود پی برد که سرمایه، “خدای سکولار” جهان کنونی است. “پول خدای نیاز عملی و  نفع شخصی است… پول تمام خدایان بشر را به قهقرا می کشاند و آنها را به کالا تبدیل می سازد. پول ارزش جهانشمول و خود ساخته همه چیز هاست. لذا کل جهان – چه جهان انسانی و چه طبیعی – را از ارزشهای خاص خود محروم کرده است. پول سرشت بیگانه شده کار و هستی انسانی است. این ذات غریبه، بر او مستولی بوده و وی به عبادت آن می پردازد.” ( «درباره مساله یهود»، ۱:۳۷۴)   “ممونا” که پرستشش در انجیل “لوقا” و “متا” منع شده است، یکی از بتهای قوم کنعان است که در اکثر زبانها به پول یا سرمایه ترجمه گردیده. بر کسی پوشیده نیست که مارکس انگلستان را “سرزمین ممونا” (۳۴:۳۰۲) می نامید، و “در عصری که ممونا پرستش می گردد”، از شجاعت اخلاقی بازرسان کارخانه های بریتانیا قدردانی می کرد.

وقتیکه قدرت استعماری انگلیس درحال ازپا درآوردن هندوستان و چین بود، مارکس ابراز می کرد که آنها به “اصول اخلاقی” پایبند بودند، درحالیکه طرف “متمدن” به “اصول ممونا مقید بود.” (۱۲:۵۵۲) او از پس سرکوب قیام ۱۸۵۳ میلان نوشت که: “فرزندان ممونا در گیرودار خون و سرشک ملت تحقیر شده و به شهادت رسیده خود، سرگرم پایکوبی و سرمستی اند. (۸:۵۲۷) دانسته است که مارکس بازار بورس را به “گوساله طلایی” تشبیه می کرد که “بسان خدایی قادر متعال، برتخت سلطنت جلوس کرده است.” (۱۳:۲۸۴) بدیده او، بازار بورس “معبد بعل” است. (همانجا، ۱۶۹)   مارکس در کتاب «سرمایه» وضعیت کودکان فقر که توسط “ربایندگان جسم” به بازار کار کشانده می شدند را بررسی کرده، اثراتش بر سلامت جسم و جان، اضمحلاج خانواده، دربدری آنها بعد از شیفت شبانه، اعتیاد و مستی، بدقت ترسیم می کند. او کوچه برزنهای شرق لندن را به شرایط شهر “سدوم” و قوم “لوط” تشبیه می سازد. نظام صنعتی انگلستان، بسان موجود خون آشامی است که فقط از راه مکیدن خون، آنهم خون جوانان، تغذیه می کند. حتی “در اعصار قدیم، قربانی کردن کودکان فقط در مواقعی معین، شاید سالی یکبار در مراسم دینی مرموز مولاک [از خدایان مصریان قدیم] انجام می گرفت. اما مولاک نسبت به کودکان تهیدستان تعصب بخصوصی نداشت.” (۱۶:۱۱)

به بیان مارکس، “پول” خدای همه کالاهاست. پول درحکم “مولاکی” است که ثروتهای واقعی انسان را قربانی خود کرده است. او در جلد سوم «سرمایه»، ولع سرمایه مالی به بلعیدن تمام اشکال ثروت را باز هم به “مولاک” تشبیه می سازد “که توسط قوانین ذاتی اش، تمام کار اضافی نوع بشر به وی تعلق دارد.” (۳:۵۱۷) او سپس به مارتین لوتر رجوع کرده و از قول او می نویسد که “آنها جهت کسب سود ازقبل همسایگان محتاج خویش توطئه چینی می کنند؛ آنها می خواهند ثروت انباشت کرده و توانمند گردند.” (همانجا)  در جلد اول «سرمایه» نیز در یک پاورقی طولانی، نقل قول مفصلی را از مارتین لوتر بازگو می نماید که جای تامل بسیار دارد: ” ما مسیحیان به ربا خواران بقدری عزت و احترام میگذاریم که گویی باید آنها را بخاطر پولشان پرستید… هرکس عایدی دیگری را خورده، دزدیده و بچاپد، بهمان اندازه فردی که دیگری را به گرسنگی وادارد و یا به ورطه تلف شدن بکشاند، مرتکب قتل شده است.” (۱:۷۴۰)

او در همانجا پس از بررسی پول بعنوان کالایی معین که معرف ارزش عمومی تمامی کالاهای دیگر است، نقل قولی از انجیل “یوحنا” می آورد تا تکید کند که ارزش پولی بر تمامی ارزشهای دیگر چیرگی یافته است: “اینان از ضمیر واحدی برخوردارند، و توان و قدرت خویش را به جانوری واگذار می کنند. هیچ انسانی نباید خرید و فروش کند مگر آنکه انگ جانوری را برپیشانی زده باشد.” (۱:۱۸۱)   به دیده مارکس، نقطه اوج شیئیت یافتگی، اختلال و واژگونی جهان سرمایه داری در سرمایه مالی تجسم می یابد؛ سرمایه ای که بهره ای مرکب ایجاد می کند. این سرمایه بسان “مولاکی نمایان می شود که قربانی کردن کل جهان را جزو حقوق خویش محسوب می نماید.” («تئوریهای ارزش اضافه»، ۳:۴۵۶) سرمایه مالی بیان کاملترین شکل بتوراگی روابط تولیدی سرمایه داری است. “سرمایه مالی، بتوارگی خودکاری تمام و کمال است.” (همانجا، ۴۵۵)

شخص محتکر تجسم انسانی “کیش پول” است که درکنار جهدی بی پایان برای تصاحب گنجینه ای “ابدی”، پرهیزکاری، ریاضت کشی و قناعت را دربین تهیدستان زمزمه می نماید. “محتکر ما، شهید ارزش مبادله است؛ ریاضت کش مقدس مآبی که برفراز برجی آهنین نشسته است.” («مقدمه نقد اقتصاد سیاسی»، ۱۳:۱۱۱) اما صاحب کالایی که از احتکار “شخصی مضحک” پاسداری می کرد، تبدیل به موجودی وحشتناک می گردد که “نه خود، بلکه همسایه خویش را بعنوان تجسم میزان معینی از پول ادراک می نماید؛ نه خود، بلکه همسایه خود را شهید ارزش مبادله می سازد. انکه سابقا مؤمن بود، به فردی اعتبار دهنده مبدل می شود و از دین برگشته، به حقوق رومی آورد.” (همانجا، ۱۱۷)

اما با اینکه تمامی اشارات فوق حاکی از آنست که مارکس درسراسر عمر خود روابط سرمایه داری را استیضاح و استهزا کرده و علیه آن دادخواهی می کند، هیچکدام ژرفای اندیشه او را باندازه نخستین فصل جلد اول «سرمایه»، بخصوص بخش “بتوارگی کالایی”، به نمایش نمی گذارند. مارکس از همان اولین صفحه کتاب «سرمایه» تاکید می ورزد که “شکل ارزشی” کالا با شکل ملموس و جسمانی آن کاملا متمایز بوده، دارای صورتی “خالصا ایده آل یا تصوری” می باشد. وی با اشاره به نقل قولی از نیکولاس باربون، اظهار می کند که “میل، شهوت ذهن است که بسان گرسنگی جسمی طبیعی است… اکثر اشیأ با برآورده کردن نیازهای ذهن ارزشمند می شوند.” (۱:۱۲۵)

در نظر مارکس، چنین کالایی “ذاتی غیر مادی” داشته و از یک “بغرنجی تئولوژیک” برخوردار است. “شکل ارزشی” قطعیترین بیان کالاهاست که در آن هر عینیتی منقرض شده و بدینسان، تمام محسوسات را مرتفع می کند. مارکس با تقسیم یک شیئ به جنس مصرفی و ارزش مبادله، اظهار می کند که “ارزش”، خصلتی مجازی داشته، از عناصر سازنده پیکرهاش منتزع شده و بدینصورت حاوی ذرهای ارزش مصرفی نبوده و “عینیتی موهوم” دارد. “در عینیت کالاها بعنوان ارزش، اتمی از ماده نیز وارد نشده است.”   آنچه که در کالا نهفته است صرفا عینیت استعلا یافته ارزش می باشد که از مضمونی “ماورأ طبیعی” برخوردار می باشد و درارتباط با سایر کالاها “بر روی سر ایستاده است.” او می پرسد که این سرشت مرموز که  دربر دارنده “ریزه کاریهایی متافیزیکی” می باشد از کجا سرچشمه گرفته است؟ سپس پاسخ می دهد که “از خود این صورتبندی”، چرا که مراوده اجتماعی انسان مولد به شکل روابط اجتماعی بین محصولات و مصنوعات فعالیت وی پدیدار شده اند.   در اینجا تعاون، به شکل خارق العاده ارتباط اجتماعی بین اشیأ و مراودهای مادی بین اشخاص ظهور یافته است. اما درواقع “ارزش رابطهای است بین افراد که زیر پوستهای مادی نهفته شده باشد.” (۱:۱۶۷)

به دیده مارکس این خصیصه اجتماعی عجیب و غریب کار و فعالیت انسانی است که ازطریق میانجیگری ارزش مبادله، نمادی اجتماعی یافته و به عمومیت یافتن بتوارگی کالایی قوام می بخشد. لاجرم، انسان  فاعل بمانند معلول “سوژهای خودکار” و خود واسطه گر ظاهر می شود؛ سوژهای که در آن کلیت فرآیند اجتماعی منتفی گردیده است.   مارکس از قول اقتصاد دانان ابراز می کند که “مردم به یک شیئ (پول) ایمانی بسته اند که به یکدیگر ندارند… اما چرا آنها به یک شیئ ایمان پیدا کرده اند؟ بدیهی است که آن شیئ معادل رابطه عینی شده بین اشخاص است… از آنجا که افراد رابطه اجتماعی بین خودشان را ازخویش بیگانه کرده اند.” («گروندریسه»، ۱۶۰)

مارکس خصلت دوگانه کالا را نتیجه خصلت دوگانه کار می بیند. درنظر وی، این خصلت مجازی کالا که از محتوی محسوس و ملموس خود پیشی گرفته است، ناشی از شکل مجازی کار انسانی است که در خلال آن تمامی اشکال متنوع، مشخص و معین کار ناپدید می گردند. این یعنی مصرف توانمندی و نیروی کار انسان، که بدون توجه به چگونگی و شکل مصرفش، بصورت کاری “برابر”، “یکسان”، و “یکجور” درآمده باشد و بسان یک “کمیت” با واحدی معین، یعنی “زمان کار”، سنجیده می گردد. در تفکر مارکس، این استحاله “سوژه” به “ابژه”، تطابق و پیوستگی آندو را بوجهی واژگون شده  برقرار می سازد.   به باور وی، عامل اصلی عدم موفقیت اقتصاددانان کلاسیک، بخصوص اسمیت و ریکاردو، درآنست که آنها باوجود درک ماهیت نیروی کار بعنوان تولید کننده تمامی ارزشها، هیچگاه نپرسیدند که چرا این محتوی، در یک “شکل نامعقول” خاص و مهمل به تعاون رسیده است. در اینجا نکته اساسی صرفا درشکل مستقیم یا غیر مستقیم همکاری اجتماعی خلاصه نمی شود. مارکس پس از کشف خصلت دوگانه کار بعنوان کلید حل رمز معمای مصنوعات فعالیت انسانی، اذعان می کند که در روابط سرمایه داری “کار خصوصی به ضد خود تبدیل شده، یعنی به شکل کاری مستقیما اجتماعی درآمده است.” (۱:۱۵۱)

اما موضوع اینست که در نظر خود تولید کنندگان، “روابط اجتماعی بین کار خصوصی آنها عینا همانطور که هست پدیدار می گردد؛ یعنی بعنوان نتیجه مستقیم روابط اجتماعی افراد در کارشان نمودار نمی شود.”(۱:۱۶۶) برای مرتفع کردن “تمام سحر و جادویی” که شکل ارزشی محصولات کار انسانی را محاصره کرده است، کارل مارکس شکل جدیدی از تعاون انسانی را ارائه میکند که افراد تحت آن “آزادنه” به همکاری درآمده باشند.   این خود سازماندهی انسانهای آزاد، “مالکیت خصوصی را دوباره مستقر نمی کند، ولی در واقع مالکیت فردی را برقرار می سازد.” (۱:۹۲۹) درمنظر مارکس، این شکل نوین مراوده اجتماعی، با اینکه اصل پویا و متحرک آینده بلافصل می باشد، ولی خودش هدف تکامل جامعه بشری نیست. “هدف”، احیای توانمندی و رهایی انسان بعنوان “غایتی در خود” است.