سوسیالیسم و فرهنگ

آنتونیو گرامشی

ترجمه ی رضا اسکندری

 به تازگی مقاله‌ای از انریکو لئونه توجه ما را به خود معطوف نمود که در آن، لابه‌لای سطور پیچیده و مغلقی که ویژگی معمول نوشتار اوست، اشارات مبتذلی را در خصوص فرهنگ، روشنفکری و رابطه این دو با پرولتاریا تکرار کرده و برمبنای این واقعیت تاریخی که این طبقه آینده خود را با دستانش می‌سازد، تقابلی میان فرهنگ و کار کردن ترسیم نموده است. ظن ما بر این است که بازگشت به این مساله، که پیشتر و در موقعیت‌های دیگری در فریاد مردم، و به شکلی خاص‌تر در آوانگاردیا، [ارگان] فدراسیون جوانان [حزب] مطرح شده و در آن، نتایج اصولی‌تری از خلال مجادله بوردیگا از ناپل با تاسکای خودمان به دست آمده است، بی‌فایده نخواهد بود.

بگدارید تا با مرور دو نوشته آغاز کنیم. نخستین نوشته از آنِ نویسنده رومانتیک آلمانی، نوالیس[۱] (که از ۱۷۷۲ تا ۱۸۰۱ می‌زیست) است که چنین می‌گوید: «اصلی‌ترین مساله فرهنگ پذیرش مسئولیت خودِ استعلایی فرد است، این مسئولیت که در یک زمان، هم خویشتن و هم خویشتنِ خویش باشد. به همین دلیل به ندرت از فقدان احساسات در مقابل دیگران یا [ناتوانی در] شناخت کامل آنها شگفت‌زده می‌شویم. بدون شناختی کامل از خودمان، هیچ‌گاه قادر نخواهیم بود دیگران را به درستی بشناسیم».

دومین جستار که آن را به مضمون نقل خواهیم کرد، از جامباتیستا ویکو[۲] است (به نقل از بخش «نخستین استنتاج در باب خطابه بر مبنای خصائی شعری در میان ملل نخستین» از کتاب «علم نوین») که تفسیری سیاسی از سخن معروف سولون[۳] ارائه می‌کند که گفت «خودت را بشناس» و بعدتر در فلسفه سقراط مورد استفاده قرار گرفت. ویکو بر این باور است که در این عبارت، سولون می‌کوشد تا طبقات فرودست جامعه، که گفته می‌شد برخلاف ذات متعالی نجبا، ذاتی پست و حیوانی دارند را ترغیب کند تا به خود بیشتر بیندیشند و خود را به عنوان ذوات انسانی برابر با نجبا بشناسند و بنابراین مدعی حقوق شهروندی برابر با آنان شوند. سپس او این آگاهی از انسانیت مشترک میان فرودستان و فرادستان را به عنوان پایه و علت تاریخی مردم‌سالاری‌های باستان می‌شناساند.

این جستارها را به صورتی تصادفی در کنار هم قرار نداده‌ایم. به نظر می‌رسد که این مدخل تامین‌کننده صورتی از درون‌نگری، هرچند بسط نیافته و ناسفته، به دامنه و اصول ادراکی صحیح از مفهوم فرهنگ و ارتباط آن با سوسیالیسم است.

ضروری است که از عادت درک فرهنگ به عنوان دانشی دایره‌المعارفی، و به تبع آن، انسان به عنوان مظروفی برای داده‌های تجربی و حقایق خام و نامرتبطی که باید در ذهن خود، همانند ستون‌های یک واژه‌نامه انبار کند تا بتواند در هر موقعیت مفروض به محرک‌های جهان پیرامون خود واکنش نشان دهد، رها شویم. این صورت از فرهنگ، به‌ویژه برای پرولتاریا حقیقتا آسیب زاست. این [فرهنگ] تنها به کار تولید نخاله‌هایی می‌آید که خود را، به خاطر انباشت حجم معینی از رخ‌دادها و تاریخ‌ها در خاطره‌اشان که در هر موقعیت آنها را بلغور می‌کنند و به واسطه آنها دیواری میان خود و دیگران می‌کشند، از مابقی بشریت برتر می‌دانند. چنین مفهوم‌سازی غلطی از فرهنگ به ایجاد آن روشنفکرمآبیِ نحیف و بی‌مایه‌ای می‌انجامد که رومن رولان بی‌رحمانه آن را به نقد کشیده و موجد گروهی کاملی از گردن‌کشان توخالی شده است که خطرشان برای جامعه، بیشتر از خطر سل یا سوزاک برای سلامت و زیبایی بدن است. دانشجوی حقیر و خودبینی که کمی لاتین و تاریخ می‌داند؛ وکیل خرده‌پایی که از کاهلی و بی‌ذوقی استادانش بهره برده است تا برای خودش مدرک مندرسی دست و پا کند –این افراد خود را از ماهرترین کارگران، که در زندگی‌اش وظیفه‌ای دقیق و حیاتی را به انجام می‌رساند و در کار خود صدها بار بهتر از آنهاست در کار خودشان، بالاتر می‌دانند. اما این فرهنگ نیست، این وهم است؛ این خردورزی نیست، این روشنفکرمآبی است؛ و هر حمله‌ای به آن چیزی فراتر از [حمله‌ای] مشروع است.

فرهنگ مقوله‌ای کاملا متفاوت است. فرهنگ، سازمان و انضباط درونی خودِ فرد است؛ پختگی شخصیت یک فرد؛ دست‌یابی به سطح والاتری از آگاهی است که به واسطه آن، می‌توانیم جایگاه و ارزش خود را در تاریخ، کارکرد مناسب خود را در زندگی و حقوق و وظایف خود را [در جامعه] درک کنیم. اما این همه، با تحولی ناخودآگاه امکان‌پذیر نیست؛ با کنش‌ها و واکنش‌هایی فراتر از کنترل اراده ما، مانند آنچه در گیاهان و حیوانات اتفاق می‌افتد و طی آن، هر وجود منفردی، منقاد قوانینی گریزناپذیر، خود را نا هشیارانه [با محیط خود] سازگار می‌سازد و اندام‌های خود را بسط می‌دهد. انسان در وهله نخست مخلوق [یک] روح است –یعنی بیشتر محصول تاریخ است تا طبیعت. در غیر این‌صورت، تشریح این‌که چرا علی‌رغم آن‌که استثمارگر و استثمارشونده، آنان‌که ثروت را تولید می‌کنند و آنهایی که آزمندانه آن را به مصرف می‌رسانند، همواره وجود داشته‌اند، چرا سوسیالیسم تا کنون پا به عرصه وجود نگذاشته است. واقعیت آن است که تنها گام به گام و مرحله به مرحله است که بشریت از ارزش خود آگاه شده است و حق زیستی مستقل از توطئه‌ها و دست‌اندازی‌های آن اقلیتی را فراچنگ آورد که در برشی قبل‌تر از تاریخ قدرت را به‌دست گرفته‌اند. و این آگاهی، نه در بستری از نیازهای حیوانی روان‌شناختی، که از خلال بازتابی خردورزانه بسط یافته است که نخست، میان بخشی کوچک و پس از آن در تمامی طبقه [کارگر]، و پیرامون علل وجودی شرایط موجود و [شناسایی] بهترین ابزارهای تبدیل آن‌چه موقعیت‌های وابستگی و تبعیت بوده است به جرقه‌هایی برای طغیان و بازسازی ساختارهای اجتماعی شکل می‌گیرد. این بدان معناست که هر انقلاب با فرایندی طولانی و متراکم از فعالیت انتقادی، تاملات فرهنگی نوین و گسترش ایده‌ها [ی نو] میان گروه‌هایی از مردم طلایه‌داری می‌شود که در آغاز در برابر آن مقاومت می‌کنند، درگیر فرایند حل و فصل مشکلات سیاسی و اقتصادی روزمره خود هستند و هیچ پیوند اتحاد بخشی میان آنها و دیگرانی که جایگاه مشابهی با آنها دارند وجود ندارد. آخرین نمونه، نزدیک‌ترین آنها به ما از لحاظ زمانی و بدین ترتیب آشناترین آن برای ما، انقلاب [کبیر] فرانسه است. دوره فرهنگی پیش‌درآمد آن که با نام [دوران] روشنگری شناخته می‌شود، دوره‌ای که از سوی منتقدین سطحی‌نگر خرد نظری در مظان اتهام قرار داشته است، در حقیقت مجموعه‌ای کم‌مایه از اطلاعات سطحی نیست که به واسطه تفنن روشنفکرانی که از هرچیز و همه چیز با بی‌طرفی لاقیدانه‌ای داد سخن دهند و تنها خود را زمانی انسان زمانه خویشتن دانسته باشند که دایره‌المعارف دالامبر و دیدرو را می‌خوانده‌اند (یا دست‌کم به تمامی چنین نبوده‌اند). به دیگر سخن، این دوره تنها پدیده‌هایی از روشنفکرمآبی عقیم و فضل‌فروشانه‌ای نبوده که امروز، آن را در نهایت شکوه و در دانشگاه‌های سطح پایین و عامه‌پسند پیش روی خود داریم. روشنگری خود انقلابی شکوهمند بود؛ و همان‌گونه که دی‌سانکتیس[۴] در کتاب خود تاریخ ادبیات ایتالیا به خوبی نشان داده است، موجد نوعی از آگاهی پان-اروپایی، یا یک روح بورژوای انترناسیونال بود که هر بخشی از آن، در قبال محنت‌ها و تلخکامی‌های کل [این پیکره] حساس بود و بهترین صورت از آمادگی برای انقلابی خونین به شمار می‌رفت که به زودی و در فرانسه به وقوع می‌پیوست.

در ایتالیا، فرانسه و آلمان، چیزهای مشابهی مورد بحث قرار می‌گرفت؛ نهادهایی مشابه و اصولی مشابه. هر نمایشنامه جدید ولتر، هر جزوه چاپی، مانند جرقه‌ای بر فتیله‌هایی که پیش‌تر از این میان کشورها و نواحی کشیده شده بود به حرکت در می‌آمد و هم‌زمان، در تمام نقاط مدافعان و مخالفانی مشابه می‌یافت. سرنیزه‌های ارتش ناپلئون، خود را با راه‌هایی روبه‌رو یافتند که پیشتر توسط ارتشی نامرئی از کتاب‌ها و جزوات پاک‌سازی شده بود؛ ارتشی که از نیمه نخست قرن هجدهم از پاریس سرریز کرده و مردمان و نهادها را برای انقلابی که شدیدا بدان محتاج بودند، آماده ساخته بود. بعدتر، زمانی‌که روی‌دادهای فرانسه بیش از پیش با آگاهی سراسر اروپا عجین شد، خیزشی مردمی در پاریس موجب اتفاقات مشابهی در میلان، وین و حتی کوچکترین شهرهای می‌شد. برای مشاهده‌گری بی‌دقت، ممکن است تمامی این رویدادها، پدیده‌هایی طبیعی و همزمان در نظر آیند، اما در واقع، این رویدادها، بی در نظر گرفتن آن عوامل فرهنگی که پیشتر ذهن آدمی را آماده ساخته بود تا برای آنچه نفع عموم در نظر گرفته می‌شود بخروشد، درک‌ناشدنی است.

امروز، پدیده مشابهی با سوسیالیسم درحال وقوع است. از خلال نقادی تمدن سرمایه‌دارانه است که آگاهی یکتای کارگری شکل گرفته یا در فرآیند شکل‌گیری است. و نقد چیزی فرهنگی است؛ نقد به واسطه تکامل طبیعی خودانگیخته قوام نمی‌یابد. نقد دقیقا همان کشف خویشتن را در بر می‌گیرد که نوالیس آن را هدف فرهنگ قلمداد می‌کند. کشف خویش، بدان‌گونه که خود را در برابر دیگران ارزیابی می‌کند، بدان‌گونه که خود را از دیگران متمایز می‌سازد؛ و آن زمان که هدفی برای خود ساخت، قضاوت وقایع و روی‌دادها، نه تنها بر اساس آنچه دلالت‌های درونی آنها، که هم‌چنین، بر اساس این [واقعیت] که آن هدف را نزدیک‌تر می‌کنند یا نه. شناختن یک نفر، آن نفر بودن است، سلطه بر آن نفر است، ابراز هویت آن نفر است، برخاستن از هاویه و تبدیل شدن به یک عملگر قاعده‌مند، اما بر اساس قواعد خود اوست، وقف سخت‌گیرانه خود به یک آرمان. و این بدون شناختن دیگران دست‌یافتنی نیست؛ بدون شناختن تاریخ‌شان، توالی تلاش‌هایشان برای رسیدن به آنچه اکنون هستند، برای خلق تمدنی که آفریده‌اند و می‌کوشیم آن را با تمدن خود جایگزین کنیم. این به معنی دریافتی از طبیعت و قوانین آن است، برای ادراک قوانینی که بر حیات روح حکم می‌رانند. و این به معنی آموختن این همه است بی آن‌که چشم‌انداز هدف غایی، که شناخت بهتر خود از خلال شناخت دیگران و شناخت دیگران از خلال شناخت خود است، را از دست بدهیم.

اگر واقعیت آن باشد که تاریخ زنجیزه‌ای از تلاش‌های آدمی است برای رهانیدن خود از محدودیت‌ها، تعصبات و بت‌پرستی؛ دلیلی وجود نخواهد داشت که پرولتاریا، که قرار است حلقه دیگری بر این زنجیز بیفزاید، نداند این زنجیر چگونه و چرا و به دست چه‌کسانی تا بدین‌جا پیش‌رفته است، و چنین دانشی تا چه اندازه مفید خواهد بود.

 فریاد مردم

۲۹ ژانویه ۱۹۱۶

[۱]  گئورگ فیلیپ فریدریش فرایهر فن هاردنبرگ (نوالیس) نویسنده و فیلسوف رومانتیک آلمانی. م.

 [۲]  جامباتیستا ویکو (ویگو)، ادیب، فیلسوف، سیاستمدار، مورخ و حقوق‌دان ایتالیایی قرن هجدهم. م.

 [۳]  خطیب، شاعر و قانون‌گذار یونانی سده‌های هفتم و ششم پیش از میلاد. م.

 [۴]  فرانچسکو دی‌سانکتیس، منتقد ادبی ایتالیایی در قرن نوزدهم. م

دانشگاه و توسعه

فرشاد نوروزی؛

اشاعه ی فرهنگ ترویج علم در دانشگاه نه تنها بسته به پتانسیل های بالقوه ی دانشجویان ، که نیازمند همکاری و حمایت سایر نهاد های اجتماعی از جمله دولت، آموزش و پرورش و … نیز می باشد.

سالهاست که کشور های غربی به فکر تجهیز و برنامه ریزی در حوزه توسعه سطوح دانشگاهی می پرداختند و این توجه در ساختار توسعه یافته امروزه آنها مشهود است. آنها نگاه خود را معطوف به سرمایه گذاری بلند مدتی نموده اند که نمود آن عمیقا در بافت های درونی کشور رخ می نمایاند.

فراهم کردن زمینه های لازم برای رشد دانشجویان از اساسی ترین و بنیادی ترین افعال اجتماعی هر دولت برای توسعه زیرساخت های علمی خود می باشد. از شاخص ترین چهره ها در توسعه ی علوم در غرب می توان به فرانسیس بیکن اشاره نمود. از قرن ۱۷ و ۱۸ می توان شاهد این توسعه در قالب هایی چون تاسیس آکادمی های علوم، انتشار نشریات علمی، تالیف کتب درسی، توجه به برگزاری نمایشگاه ها و موزه ها با مضامین علمی و فناورانه و…. . برنامه ریزی های بلند مدتی که در زمان های دور در اروپا رخ داد امروز آن را در بالاترین سطح علمی قرار داده است، نمی توان با تصمیم گیری های عجولانه، یکباره و حساب نشده به میدان رقابت با بزرگان علم پرداخت؛ اما انسجام و برنامه ریزی بلند مدتی که به طور حساب شده و دقیق باشد که حمایت نهاد های دولتی را نیز به همراه خود داشته باشد می تواند در بلند مدت سبب رشد و پویایی هر چه بیشتر جوامع گردد.

دانشگاه به عنوان مهمترین نهاد در حیطه ی بلوغ اجتماعی انسان های جامعه باید در مرکز توجه و برنامه ریزی های دولت قرار گیرد. فعالیت های دانشجویان هر دانشگاه باید در مرکز توجه نهاد های اجتماعی – دولتی قرارگیرد و ضمن حمایت از این فعالیت ها اسباب انگیزش در دیگران دانشجویان را فراهم نمایند.

متاسفانه در جوامع عقب مانده بدلیل سطح ابتدایی توقعات و غفلت از اهمیت زیر ساخت ها تنها به رو بنای رشته های علمی پرداخته می شود. فراموش دشن علوم انسانی و تنها پرداختن به رشته های کاربردی می تواند پیامدهای منفی جبران ناشدنی را فراهم آورد.

علوم انسانی به عنوان زیربنای فرهنگ و هویت یک جامعه در کنار دیگر شاخه های علوم حائز اهمیت است. جامعه ای که فرهنگی برای خود نداشته باشد یا تاریخش را فراموش کند خیلی زود از صحنه ی جهانی پس زده می شود.

عدم توجه به مهمترین ساختارهای اجتماعی و علمی در کشور و کنار گزاردن نگاه دقیق و اصولی به توانایی های افراد جامعه و تنها توجه به برخی از رشته ها، توسعه ای واپسگرا و ناقص را به همراه خواهد داشت. توسعه باید در تمامی رشته ها باشد.

از سویی پرداختن صرف به دانشگاه ها و عدم آمادگی برای ورود به عرصه ی اجتماعی نیز از دیگر آفت هایی است که دانشجویان با آن سر و کار دارند. متاسفانه بدلیل عدم آمادگی جامعه برای حضور نیروی متخصص جدید و البته استفاده عمومی صاحبان مشاغل از ایده های سنتی و عدم اعتماد به تکنولوژی های روزآمد دانشگاهی سبب می شود که در اشتغال به کار دانشجویان فارغ التحصیل از دانشگاه های نازل و دانشجویانی که با بالاترین سطح علمی در دانشگاه های درجه نخست تحصیل نموده اند هیچگونه تمایزی نباشد.

شاید یکی از وحشتناک ترین پدیده های اجتماعی در حوزه ی دانشگاهی و علمی این باشد که دانشجویان فارغ التحصیل پس از یک دوره درگیری و تلاش و برای رسیدن به این نقطه دچار دلزدگی و پوچی کار خود شوند و به مشاغل غیر مرتبط و گاه کاذب روی آورند که این مسئله بدترین آفت برای یک جامعه که روی به توسعه دارد می باشد.

ایجاد انگیزش و توجه به دانشجویان و تعامل مستمر جامعه و دانشگاه از اساسی ترین نیازها برای توسعه پایدار یک جامعه می باشد، جهان آینده از آن مللی است که با تکیه به توان نیروی علمی خود به توسعه در ساختار آکادمیک و پژوهشی بپردازد.

در نهایت باید گفت در عصر حاضر موفقیت از آن کشوری خواهد بود که ضمن توجه به دانشجویان و نهاد حساس و تعیین کننده ی دانشگاه ، سیاست های عمرانی و شجاعانه ای را در پرورش و اشاعه ی علم و بصیرت در جامعه مبذول نماید.

ویژه نامه هجدهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات و خبرگزاری ها ۱۳۹۰ – شماره ۳

ویتگنشتاین و فرهنگ

نایجل واربرتون

برگردان: سامان کباریان

ارسطو فلسفه و علم را یکى مى دانست. برپایه اندیشه او، علوم مستقل به تدریج یک به یک خود را از فلسفه جدا مى کنند: پزشکى، سپس فیزیک، بعد روانشناسى و سرانجام منطق صورى. (در ذیل ریاضى) در این روایت از تاریخ علم- فلسفه سرانجام فلسفه مى ماند و هیچ: علمى که هیچ موضوع خاصى از آن خود ندارد. این خط فکرى در دهه هاى آغازین قرن بیستم اوج مى گیرد؛ راسل فلسفه را اصطلاح عامى مى داند براى آنچه هنوز در زیر پوشش علم قرار نگرفته است. غالب پوزیتیویست ها به پیروى از راسل فلسفه راه «انباره مسائل ناپخته» وصف مى کنند. یعنى با پخته تر شدن مسائل، مدام از میدان عمل فلسفه کم مى شود و بر حوزه نفوذ علم مى افزاید. این طرز تلقى در بخش اعظم قرن بیستم قوام بخش روح حاکم بر فضاى فکرى تمدن غرب بود، نگرشى که مى توان از آن به مذهب اصالت علم یا به بیان دیگر «علم زدگى» تعبیر کرد. بزرگ ترین منتقد این طرز تلقى، از قضا، برجسته ترین شاگرد راسل و به قولى، برجسته ترین فیلسوف قرن بیستم، لودویگ ویتگنشتاین (۱۹۵۱- ۱۸۸۹) بود. مقاله اى که مى خوانید نوشته رى مانک (Ray Monk) نویسنده یکى از بهترین زندگینامه ها در باب ویتگنشتاین است. او در این مقاله رئوس کلى حمله ویتگنشتاین را به «علم زدگى» قرن بیستم ترسیم مى کند. جان کلام او این است که اگر ما راجع به چیزى نظریه اى علمى نداشته باشیم، نتیجه نمى دهد که ما آن را نمى فهمیم. چنین نیست که هر فهمى در گرو و نیازمند رهیافتى علمى باشد. علوم انسانى نباید تظاهر به علمى بودن بکنند. البته نباید از این مهم غافل بود که مقاله حاضر به هیچ رو قصد حمله به خود علم را ندارد. ویتگنشتاین احترام عمیق و فراوانى براى علم قائل بود. او خود ابتدا در رشته اى علمى (مهندسى هوانوردى) تحصیل کرد و بعد به فلسفه روى آورد. چیزى که آماج انتقاد او بود این پیش فرض است که فهم علمى در هر موقع و مقامى تنها نوع ممکن یا مطلوب فهم است.

بسیارى- از جمله خود من- ویتگنشتاین را بزرگ ترین فیلسوف قرن بیستم مى دانند. دو اثر بزرگ او «رساله منطقى- فلسفى» (۱۹۲۱) و «پژوهش هاى فلسفى» (که در ۱۹۵۳ یعنى دو سال پس از مرگش منتشر شد) سهم عمده اى در شکل گیرى تحولات بعدى در فلسفه و خاصه در سنت فلسفه تحلیلى داشته اند. شخصیت او که داراى جذبه اى جادویى بود بسیارى از هنرمندان، نمایشنامه نویسان، شاعران، رمان نویسان، موسیقیدانان و حتى فیلمسازان را مفتون کرده است، چندان که نام و آوازه او از مرزهاى حیات دانشگاهى در گذشته و همه جا بر سر زبان ها افتاده است.

و با این همه، تفکر ویتگنشتاین از یک جهت تاثیر بسیار اندکى در حیات فکرى این قرن به جا نهاده است. همان طور که او خود به درستى دریافته بود، اسلوب فکر کردن او با اسلوب غالب تفکر در زمانه ما ناسازگار است. پویش فکرى او، به قول خودش، با «روحى که جریان عظیم تمدن اروپایى و آمریکایى را که همه ما در آن دم مى زنیم شکل داده» سر ستیز دارد. حال که نزدیک به نیم قرن از مرگ وى مى گذرد، مى توان روشن تر از همیشه دید این احساس او که فکر مى کرد برخلاف جریان آب شنا مى کند درست بوده است. اگر مى خواستیم بر این جریان غالب برچسبى زنیم مى توانستیم آن را «علم زدگى» بنامیم، این دیدگاه که هر مسئله معقول یا قابل فهمى یا راه حل علمى دارد یا اصلاً راه حل ندارد. در برابر این دیدگاه بود که ویتگنشتاین علم پیکار برافراشت.

علم زدگى به قالب هاى فراوانى درمى آید: در علوم انسانى به قالب نگرشى که وانمود مى کند فلسفه، ادبیات، تاریخ، موسیقى و هنر را مى توان چنان مطالعه کرد که گویى جملگى در زمره علوم اند، با «پژوهشگرانى» که ناگزیرند «روش شناسى» پژوهش هاى خود را موبه مو شرح دهند- روال متظاهرانه اى که ثمرى جز خیل عظیم نوشته هاى ناخوان و ناجور دانشگاهى نداشته که ویژگى بارزشان نظریه پراکنى هاى پوشالى، جعل تخصص هاى قلابى و پیدایش و گسترش واژگان شبه فنى و دهن پرکن است. ویتگنشتاین این تغییر و تحولات بى معنى و بى فایده را نظاره مى کرد و گلایه مى نمود.

پرسش هاى بسیارى هست که براى شان پاسخ هاى علمى نداریم، نه از آن رو که دشوار و ژرف اند و در زمره اسرارمگوى و نگشودنى؛ نه، تنها بدین سبب که پرسش هاى علمى نیستند. از آن جمله پرسش هایى است درباره عشق، هنر، تاریخ، فرهنگ، موسیقى- در واقع، همه پرسش هایى که با تلاش آدمى براى درک بهتر خویشتن گره خورده است. امروزه بسیارى احساس مى کنند رسوایى بزرگ زمانه ما این است که نظریه اى علمى راجع به شعور یا آگاهى به دست ندارد. وز همین روى، تلاش میان رشته اى گسترده اى در جمع فیزیکدانان، دانشمندان علوم رایانه، متخصصان فیزیولوژى شناختى و فیلسوفان برپا شده تا براى پرسش هایى از این دست پاسخ هاى علمى معقول ارائه کنند: آگاهى چیست؟ خود چیست؟ یکى از نظریه هایى که در این پهنه پر ازدحام به رقابت با دیگر نظریه ها برخاسته نظریه راجر پنروز ریاضیدان است، به اعتقاد او سیلان آگاهى توالى منظم و سازمان یافته رخدادهاى فیزیکى بسیار کوچکى است که در مغز، به وقوع مى پیوندند. نظریه پنروز این است که هر لحظه آگاهى به وسیله پروتئین پایه کوچکى در مغز به نام «توبولین» (tubuline) تولید مى شود. نظریه پنروز، به تصدیق خودش استوار بر گمان پردازى و به زعم بسیارى به طرز عجیبى نامعقول و غیرمنطقى مى نماید. با این همه فرض کنید نظریه پنروز درست از آب در مى آمد، در آن صورت آیا شناخت ما را از خویش بهتر مى کرد؟ آیا به جز نظریه علمى هیچ گونه فهم یا درک دیگرى در کار نیست؟

حتماً مى پرسید چه نوع فهم دیگرى وجود دارد؟ فکر مى کنم پاسخى که ویتگنشتاین براى این پرسش پیش نهاده بزرگ ترین و البته مغفول ترین دستاورد فلسفه و تفکر او است. هر چند تفکر ویتگنشتاین متاخر نسبت به دوره متقدم فعالیتش از جهاتى تحول یافت، او در مخالفت با علم زدگى تا آخر ثابت قدم بود. او مى نویسد فلسفه «فعالیت است نه نظریه». فلسفه به دنبال حقیقت علمى نمى گردد، فلسفه در پى وضوح مفهومى است. در «رساله منطقى- فلسفى» این وضوح از رهگذر فهم درست صورت منطقى زبان حاصل مى شود و وقتى حاصل شد لاجرم بیان ناپذیر مى ماند و این عقیده ویتگنشتاین را بر آن داشت که قضایاى فلسفه خویش را به نردبانى تشبیه کند که وقتى آدم از آن بالا رفت رهایش مى کند و آن را کنارى مى اندازد.

ویتگنشتاین در دوره دوم کارش عقیده به صورت منطقى را رها کرد و همراه با آن دست از اعتقاد به حقایق وصف ناپذیر کشید. او حالا معتقد بود تفاوت علم و فلسفه تفاوت بین دو صورت متمایز فهم است: فهم نظرى و فهم غیرنظرى. فهم علمى از راه برساختن و آزمودن فرضیه ها و نظریه ها داده مى شود؛ در مقابل، فهم فلسفى به طور قطع غیرنظرى است. مطلوب ما در جست وجوهاى فلسفى «آن فهمى است که از رویت پیوندها به دست مى آید».

فهم غیرنظرى آن نوع فهم است که وقتى مى گوییم شعرى را، قطعه اى موسیقى را، شخصى را یا حتى جمله اى را فهمیده ایم از آن بهره داریم. مثال کودکى را درنظر آورید که زبان مادرى اش را یاد مى گیرد. وقتى او آغاز مى کند به فهم چیزى که به او گفته مى شود، آیا بدین سبب است که نظریه اى را تدوین یا صورت بندى کرده است؟ اگر دلمان بخواهد مى توانیم چنین بگوییم- از قضا هستند زبان شناسان و روانشناسان پرشمارى که چنین عقیده اى را ابراز کرده اند- اما این توصیف گمراه کننده اى است از آنچه در واقعیت رخ مى دهد. وقتى مى گوییم کودکى آنچه را به او مى گویند مى فهمد، معیارى که در گفتن این حرف به کار مى بریم رفتار بجا و مناسبى است که از او سر مى زند- براى نمونه هنگامى که به او مى گویند: «این تکه کاغذ را بگذار داخل آن صندوق»، او با فرمان بردن از دستورى که شنیده نشان مى دهد که عبارت مذکور را فهمیده است.

مثال دیگرى که ویتگنشتاین علاقه فراوانى بدان داشت، مسئله فهم موسیقى است. یک فرد چگونه ثابت مى کند یک قطعه موسیقى را فهمیده است؟ خب، شاید با درست نواختن و اجراى با احساس آن قطعه، یا با استفاده از استعاره هاى مناسب براى توصیف آن. اما چگونه مى توان توضیح داد که «اجراى درست و با احساس» یک قطعه چیست؟ ویتگنشتاین مى گوید چیزى که نیاز داریم «یک فرهنگ» است: «اگر کسى در یک فرهنگ خاص بارآمده باشد و آنگاه به نحوى از انحا به موسیقى واکنش نشان دهد، شما مى توانید به او کاربرد عبارت «درست نواختن» یا «با احساس اجرا کردن» را یاد بدهید.» چیزى که براى این نوع فهم لازم است یک شکل زندگى است، مجموعه اى از عادات و اعمال مشترک بین گروهى از افراد و توأم با آن، توانایى شنیدن و دیدن پیوندهایى که کاربندان و پرورش یافتگان آن شکل زندگى برقرار مى کنند.

آنچه درباره موسیقى گفته شد درباره زبان عادى هم صدق مى کند. ویتگنشتاین در «پژوهش هاى فلسفى» مى نویسد: «فهم یک جمله بسیار بیش از آنکه بتوانید فکر کنید با فهم یک تم در موسیقى شباهت دارد.» (پژوهش هاى فلسفى/ بخش اول/ بند ۵۲۷) فهمیدن یک جمله نیز در گرو شرکت داشتن در آن شکل زندگى، آن «بازى زبانى» است که جمله موردنظر بدان تعلق دارد. سبب اینکه رایانه ها هیچ فهمى از جمله هایى که پردازش مى کنند ندارند این نیست که فاقد دستگاه پیچیده یاخته هاى عصبى اند؛ علت این است که رایانه در فرهنگى که جمله هاى پردازش شده بدان تعلق دارند مشارکت ندارد و نمى تواند داشته باشد. یک جمله نیاز ندارد به اینکه به واسطه تناظر یک به یک کلماتش با اشیا و اعیان جهان معنایى را منتقل سازد، بلکه باید به واسطه استفاده اى که آدمیان در حیات جمعى از آن مى کنند معنایى را برساند.

درستى همه این حرف ها شاید بى اهمیت و چه بسا پیش پا افتاده جلوه کند. خود ویتگنشتاین کارش را «عصاره اى از امور جزیى پیش پا افتاده» توصیف مى کرد. ولى وقتى از منظر فلسفه به این فکر مى کنیم که هر لحظه ممکن است این امور جزیى پیش پا افتاده را بر طاق نسیان بگذاریم و بعد مثلاً دچار این خلط مقوله شویم که اگر چنانچه رفتار کوانتومى ذرات بنیادى را در درون مغز هایمان مطالعه کنیم به فهم بهترى از خویش نائل خواهیم شد، به این مى ماند که کسى خیال کند که مطالعه علم اصوات (اکوستیک) او را در فهم موسیقى بتهوون یارى خواهد کرد. یادآورى امور جزیى پیش پا افتاده از چه رو ضرورت دارد؟ چون همواره در معرض فریب کسانى هستیم که دعوى مى کنند اگر درباره چیزى نظریه علمى نداشته باشیم لاجرم هیچ فهمى از آن نخواهیم داشت.

یکى از تفاوت هاى اساسى روش علم با فهم غیرنظرى – که مصادیقش را در موسیقى، هنر، فلسفه و زندگى عادى مى بینیم – این است که هدف علم رسیدن به سطحى از عام بودن است که خوا هى نخواهى این صورت هاى دیگر فهم را از قلم مى اندازد. از این روى است که فهمیدن مردم هرگز ممکن نیست به صورت یک علم درآید. فهمیدن یک شخص بدین معنى است که مثلاً بتوانیم بگوییم آیا او همان چیزى را بر زبان مى آورد که در دل دارد یا نه، آیا فلانى احساس هایش را چنان که هست نشان مى دهد یا دارد تظاهر مى کند و خب چگونه مى توان به این نوع فهم دست یافت؟ ویتگنشتاین این پرسش را در پایان کتاب «پژوهش هاى فلسفى» پیش مى کشد. او مى پرسد: «آیا چیزى نظیر «داورى کارشناسانه» درباره صداقت افراد در بیان احساسشان وجود دارد؟» (پژوهش هاى فلسفى/ بخش دوم/ پاره یازده) و خود پاسخ مى دهد که بله وجود دارد. (ویتگنشتاین مى نویسد: حتى اینجا هم هستند کسانى که داورى شان بهتر است و کسانى که داورى شان بدتر است. تشخیص هاى صحیح تر معمولاً از قضاوت کسانى حاصل مى شود که دانش بیشترى درباره بشر دارند، دانشى که نه از راه گذراندن دوره اى درسى بل از رهگذر تجربه به دست مى آید. م)

اما شواهدى که بتوان این قسم داورى هاى کارشناسانه را درباره آدمیان برپایه آنها استوارکرد «ارزیابى ناپذیر» اند و تن به صورت بندى عام که ویژگى خصلت نماى علم است نمى دهند. ویتگنشتاین مى نویسد: «شواهد ارزیابى ناپذیر ظرافت هاى نگاه، حرکات سر و دست و لحن کلام را در برمى گیرند. ممکن است یک نگاه عاشقانه راستین را تشخیص بدهم و آن را از یک نگاه عاشقانه دروغین تمییز دهم… اما ممکن است به کلى در توصیف تفاوت آنها ناتوان باشم… اگر نقاش بسیار باقریحه اى بودم شاید مى توانستم نگاه صادقانه و متظاهرانه را در تابلوهایم تصویر کنم و بازنمایم.»

اما این واقعیت که سر و کار ما با برخى امور ارزیابى ناپذیر است نباید دچار این توهم مان کند که هیچ کس حق ندارد ادعا کند آدم ها را مى فهمد. ویتگنشتاین یک بار در گفت و گویى با موریس درورى به رمان محبوبش «برادران کارامازوف» اشاره مى کند. درورى مى گوید «به نظرمن پدر زوسیما شخصیت بسیار تاثیرگذارى دارد.» داستایفسکى زوسیما را چنین وصف کرده: «مى گفتند… او به قدرى راز و اندوه و اقرار به دل سپرده و در روحش جذب کرده بود که آخر کار به ادراک و شهودى چنان دقیق رسیده بود که به یک نظر از چهره اى ناشناخته درمى یافت که فرد تازه وارد چه مى خواهد و عذاب وجدانش از چیست. (گاهى زائران را از این سبب حیرت زده و تا اندازه اى هراسان مى کرد که پیش از آنکه حرفى بر زبان آورده باشند از سر دلشان خبر مى داد).» ویتگنشتاین مى گفت: «بله، به راستى آدم هایى چون او بوده اند، کسانى که مى توانستند مستقیم به روح آدم هاى دیگر چشم بدوزند و به آنان اندرز بدهند.» «یک فرایند درونى به معیارهاى بیرونى نیازمند است.» (پژوهش هاى فلسفى/ بند ۵۸۰) این یکى از کلمات قصار «پژوهش ها» است که بارها و بارها آن را نقل کرده اند. اما کمتر کسى این مهم را درمى یابد که ویتگنشتاین چه مایه بر نیاز به دریافت و ادراک حسى آن «معیارهاى بیرونى» با وجود ارزیابى ناپذیرى آنها تاکید داشت. و حساسیتى چنین دقیق و موى شکاف را کجا مى توان پیدا کرد؟ معمولاً نه در کارهاى روانشناسان بلکه در آثار هنرمندان، موسیقیدانان و رمان نویسان بزرگ. (ویتگنشتاین در «پژوهش ها» گوشزد مى کند که مقایسه روانشناسى با فیزیک گمراه کننده است. چون دیدن و شنیدن و فکر و احساس و خواست به همان معنا موضوع روانشناسى نیست که حرکات اجسام و پدیده هاى الکتریکى در فیزیک. فیزیکدان این پدیده ها را مى بیند و مى شنود و درباره آنها فکر مى کند و ما را از آنها آگاه مى سازد. روانشناس اما «واکنش هاى بیرونى» موضوع خود یعنى رفتار آدمیان را مورد مشاهده مى گیرد. (پژوهش ها/ بند ۵۷۱ م))

ویتگنشتاین در «فرهنگ و ارزش» مى نویسد: «امروزه مردمان گمان مى برند که دانشمندان براى این هستند که به آنان چیزهایى یاد بدهند؛ شاعران، آهنگسازان و امثالهم اما براى این هستند که اسباب لذت و خوشى آنان را فراهم آورند و اصلاً به ذهنشان خطور نمى کند که شاید این گروه اخیر چیزى هم براى یاددادن به آنان داشته باشند.» در زمانه اى اینچنین که علوم انسانى بنابر عرف نهادهاى موجود ناچارند وانمود کنند که (به تمام معنى) علم هستند بیش از همیشه به درس هایى نیاز داریم که ویتگنشتاین _ و هنرمندان- باید درباره فهم بشرى به ما بیاموزند.

*این مقاله نخستین بار در ژوئیه ۱۹۹۹ در نشریه «Prospect» انتشار یافت. ماخذ ترجمه اى که خواندید این است:

Philosophy, Basic Readings, Edited by Nigel Warburton. Routledge, Second edition 2005