Monday, May. 29, 2017

ويتگنشتاين و فرهنگ

منتشر شده توسط:

|

29/06/2013

|

در:

نایجل واربرتون

برگردان: سامان کباریان

ارسطو فلسفه و علم را يكى مى دانست. برپايه انديشه او، علوم مستقل به تدريج يك به يك خود را از فلسفه جدا مى كنند: پزشكى، سپس فيزيك، بعد روانشناسى و سرانجام منطق صورى. (در ذيل رياضى) در اين روايت از تاريخ علم- فلسفه سرانجام فلسفه مى ماند و هيچ: علمى كه هيچ موضوع خاصى از آن خود ندارد. اين خط فكرى در دهه هاى آغازين قرن بيستم اوج مى گيرد؛ راسل فلسفه را اصطلاح عامى مى داند براى آنچه هنوز در زير پوشش علم قرار نگرفته است. غالب پوزيتيويست ها به پيروى از راسل فلسفه راه «انباره مسائل ناپخته» وصف مى كنند. يعنى با پخته تر شدن مسائل، مدام از ميدان عمل فلسفه كم مى شود و بر حوزه نفوذ علم مى افزايد. اين طرز تلقى در بخش اعظم قرن بيستم قوام بخش روح حاكم بر فضاى فكرى تمدن غرب بود، نگرشى كه مى توان از آن به مذهب اصالت علم يا به بيان ديگر «علم زدگى» تعبير كرد. بزرگ ترين منتقد اين طرز تلقى، از قضا، برجسته ترين شاگرد راسل و به قولى، برجسته ترين فيلسوف قرن بيستم، لودويگ ويتگنشتاين (۱۹۵۱- ۱۸۸۹) بود. مقاله اى كه مى خوانيد نوشته رى مانك (Ray Monk) نويسنده يكى از بهترين زندگينامه ها در باب ويتگنشتاين است. او در اين مقاله رئوس كلى حمله ويتگنشتاين را به «علم زدگى» قرن بيستم ترسيم مى كند. جان كلام او اين است كه اگر ما راجع به چيزى نظريه اى علمى نداشته باشيم، نتيجه نمى دهد كه ما آن را نمى فهميم. چنين نيست كه هر فهمى در گرو و نيازمند رهيافتى علمى باشد. علوم انسانى نبايد تظاهر به علمى بودن بكنند. البته نبايد از اين مهم غافل بود كه مقاله حاضر به هيچ رو قصد حمله به خود علم را ندارد. ويتگنشتاين احترام عميق و فراوانى براى علم قائل بود. او خود ابتدا در رشته اى علمى (مهندسى هوانوردى) تحصيل كرد و بعد به فلسفه روى آورد. چيزى كه آماج انتقاد او بود اين پيش فرض است كه فهم علمى در هر موقع و مقامى تنها نوع ممكن يا مطلوب فهم است.

بسيارى- از جمله خود من- ويتگنشتاين را بزرگ ترين فيلسوف قرن بيستم مى دانند. دو اثر بزرگ او «رساله منطقى- فلسفى» (۱۹۲۱) و «پژوهش هاى فلسفى» (كه در ۱۹۵۳ يعنى دو سال پس از مرگش منتشر شد) سهم عمده اى در شكل گيرى تحولات بعدى در فلسفه و خاصه در سنت فلسفه تحليلى داشته اند. شخصيت او كه داراى جذبه اى جادويى بود بسيارى از هنرمندان، نمايشنامه نويسان، شاعران، رمان نويسان، موسيقيدانان و حتى فيلمسازان را مفتون كرده است، چندان كه نام و آوازه او از مرزهاى حيات دانشگاهى در گذشته و همه جا بر سر زبان ها افتاده است.

و با اين همه، تفكر ويتگنشتاين از يك جهت تاثير بسيار اندكى در حيات فكرى اين قرن به جا نهاده است. همان طور كه او خود به درستى دريافته بود، اسلوب فكر كردن او با اسلوب غالب تفكر در زمانه ما ناسازگار است. پويش فكرى او، به قول خودش، با «روحى كه جريان عظيم تمدن اروپايى و آمريكايى را كه همه ما در آن دم مى زنيم شكل داده» سر ستيز دارد. حال كه نزديك به نيم قرن از مرگ وى مى گذرد، مى توان روشن تر از هميشه ديد اين احساس او كه فكر مى كرد برخلاف جريان آب شنا مى كند درست بوده است. اگر مى خواستيم بر اين جريان غالب برچسبى زنيم مى توانستيم آن را «علم زدگى» بناميم، اين ديدگاه كه هر مسئله معقول يا قابل فهمى يا راه حل علمى دارد يا اصلاً راه حل ندارد. در برابر اين ديدگاه بود كه ويتگنشتاين علم پيكار برافراشت.

علم زدگى به قالب هاى فراوانى درمى آيد: در علوم انسانى به قالب نگرشى كه وانمود مى كند فلسفه، ادبيات، تاريخ، موسيقى و هنر را مى توان چنان مطالعه كرد كه گويى جملگى در زمره علوم اند، با «پژوهشگرانى» كه ناگزيرند «روش شناسى» پژوهش هاى خود را موبه مو شرح دهند- روال متظاهرانه اى كه ثمرى جز خيل عظيم نوشته هاى ناخوان و ناجور دانشگاهى نداشته كه ويژگى بارزشان نظريه پراكنى هاى پوشالى، جعل تخصص هاى قلابى و پيدايش و گسترش واژگان شبه فنى و دهن پركن است. ويتگنشتاين اين تغيير و تحولات بى معنى و بى فايده را نظاره مى كرد و گلايه مى نمود.

پرسش هاى بسيارى هست كه براى شان پاسخ هاى علمى نداريم، نه از آن رو كه دشوار و ژرف اند و در زمره اسرارمگوى و نگشودنى؛ نه، تنها بدين سبب كه پرسش هاى علمى نيستند. از آن جمله پرسش هايى است درباره عشق، هنر، تاريخ، فرهنگ، موسيقى- در واقع، همه پرسش هايى كه با تلاش آدمى براى درك بهتر خويشتن گره خورده است. امروزه بسيارى احساس مى كنند رسوايى بزرگ زمانه ما اين است كه نظريه اى علمى راجع به شعور يا آگاهى به دست ندارد. وز همين روى، تلاش ميان رشته اى گسترده اى در جمع فيزيكدانان، دانشمندان علوم رايانه، متخصصان فيزيولوژى شناختى و فيلسوفان برپا شده تا براى پرسش هايى از اين دست پاسخ هاى علمى معقول ارائه كنند: آگاهى چيست؟ خود چيست؟ يكى از نظريه هايى كه در اين پهنه پر ازدحام به رقابت با ديگر نظريه ها برخاسته نظريه راجر پنروز رياضيدان است، به اعتقاد او سيلان آگاهى توالى منظم و سازمان يافته رخدادهاى فيزيكى بسيار كوچكى است كه در مغز، به وقوع مى پيوندند. نظريه پنروز اين است كه هر لحظه آگاهى به وسيله پروتئين پايه كوچكى در مغز به نام «توبولين» (tubuline) توليد مى شود. نظريه پنروز، به تصديق خودش استوار بر گمان پردازى و به زعم بسيارى به طرز عجيبى نامعقول و غيرمنطقى مى نمايد. با اين همه فرض كنيد نظريه پنروز درست از آب در مى آمد، در آن صورت آيا شناخت ما را از خويش بهتر مى كرد؟ آيا به جز نظريه علمى هيچ گونه فهم يا درك ديگرى در كار نيست؟

حتماً مى پرسيد چه نوع فهم ديگرى وجود دارد؟ فكر مى كنم پاسخى كه ويتگنشتاين براى اين پرسش پيش نهاده بزرگ ترين و البته مغفول ترين دستاورد فلسفه و تفكر او است. هر چند تفكر ويتگنشتاين متاخر نسبت به دوره متقدم فعاليتش از جهاتى تحول يافت، او در مخالفت با علم زدگى تا آخر ثابت قدم بود. او مى نويسد فلسفه «فعاليت است نه نظريه». فلسفه به دنبال حقيقت علمى نمى گردد، فلسفه در پى وضوح مفهومى است. در «رساله منطقى- فلسفى» اين وضوح از رهگذر فهم درست صورت منطقى زبان حاصل مى شود و وقتى حاصل شد لاجرم بيان ناپذير مى ماند و اين عقيده ويتگنشتاين را بر آن داشت كه قضاياى فلسفه خويش را به نردبانى تشبيه كند كه وقتى آدم از آن بالا رفت رهايش مى كند و آن را كنارى مى اندازد.

ويتگنشتاين در دوره دوم كارش عقيده به صورت منطقى را رها كرد و همراه با آن دست از اعتقاد به حقايق وصف ناپذير كشيد. او حالا معتقد بود تفاوت علم و فلسفه تفاوت بين دو صورت متمايز فهم است: فهم نظرى و فهم غيرنظرى. فهم علمى از راه برساختن و آزمودن فرضيه ها و نظريه ها داده مى شود؛ در مقابل، فهم فلسفى به طور قطع غيرنظرى است. مطلوب ما در جست وجوهاى فلسفى «آن فهمى است كه از رويت پيوندها به دست مى آيد».

فهم غيرنظرى آن نوع فهم است كه وقتى مى گوييم شعرى را، قطعه اى موسيقى را، شخصى را يا حتى جمله اى را فهميده ايم از آن بهره داريم. مثال كودكى را درنظر آوريد كه زبان مادرى اش را ياد مى گيرد. وقتى او آغاز مى كند به فهم چيزى كه به او گفته مى شود، آيا بدين سبب است كه نظريه اى را تدوين يا صورت بندى كرده است؟ اگر دلمان بخواهد مى توانيم چنين بگوييم- از قضا هستند زبان شناسان و روانشناسان پرشمارى كه چنين عقيده اى را ابراز كرده اند- اما اين توصيف گمراه كننده اى است از آنچه در واقعيت رخ مى دهد. وقتى مى گوييم كودكى آنچه را به او مى گويند مى فهمد، معيارى كه در گفتن اين حرف به كار مى بريم رفتار بجا و مناسبى است كه از او سر مى زند- براى نمونه هنگامى كه به او مى گويند: «اين تكه كاغذ را بگذار داخل آن صندوق»، او با فرمان بردن از دستورى كه شنيده نشان مى دهد كه عبارت مذكور را فهميده است.

مثال ديگرى كه ويتگنشتاين علاقه فراوانى بدان داشت، مسئله فهم موسيقى است. يك فرد چگونه ثابت مى كند يك قطعه موسيقى را فهميده است؟ خب، شايد با درست نواختن و اجراى با احساس آن قطعه، يا با استفاده از استعاره هاى مناسب براى توصيف آن. اما چگونه مى توان توضيح داد كه «اجراى درست و با احساس» يك قطعه چيست؟ ويتگنشتاين مى گويد چيزى كه نياز داريم «يك فرهنگ» است: «اگر كسى در يك فرهنگ خاص بارآمده باشد و آنگاه به نحوى از انحا به موسيقى واكنش نشان دهد، شما مى توانيد به او كاربرد عبارت «درست نواختن» يا «با احساس اجرا كردن» را ياد بدهيد.» چيزى كه براى اين نوع فهم لازم است يك شكل زندگى است، مجموعه اى از عادات و اعمال مشترك بين گروهى از افراد و توأم با آن، توانايى شنيدن و ديدن پيوندهايى كه كاربندان و پرورش يافتگان آن شكل زندگى برقرار مى كنند.

آنچه درباره موسيقى گفته شد درباره زبان عادى هم صدق مى كند. ويتگنشتاين در «پژوهش هاى فلسفى» مى نويسد: «فهم يك جمله بسيار بيش از آنكه بتوانيد فكر كنيد با فهم يك تم در موسيقى شباهت دارد.» (پژوهش هاى فلسفى/ بخش اول/ بند ۵۲۷) فهميدن يك جمله نيز در گرو شركت داشتن در آن شكل زندگى، آن «بازى زبانى» است كه جمله موردنظر بدان تعلق دارد. سبب اينكه رايانه ها هيچ فهمى از جمله هايى كه پردازش مى كنند ندارند اين نيست كه فاقد دستگاه پيچيده ياخته هاى عصبى اند؛ علت اين است كه رايانه در فرهنگى كه جمله هاى پردازش شده بدان تعلق دارند مشاركت ندارد و نمى تواند داشته باشد. يك جمله نياز ندارد به اينكه به واسطه تناظر يك به يك كلماتش با اشيا و اعيان جهان معنايى را منتقل سازد، بلكه بايد به واسطه استفاده اى كه آدميان در حيات جمعى از آن مى كنند معنايى را برساند.

درستى همه اين حرف ها شايد بى اهميت و چه بسا پيش پا افتاده جلوه كند. خود ويتگنشتاين كارش را «عصاره اى از امور جزيى پيش پا افتاده» توصيف مى كرد. ولى وقتى از منظر فلسفه به اين فكر مى كنيم كه هر لحظه ممكن است اين امور جزيى پيش پا افتاده را بر طاق نسيان بگذاريم و بعد مثلاً دچار اين خلط مقوله شويم كه اگر چنانچه رفتار كوانتومى ذرات بنيادى را در درون مغز هايمان مطالعه كنيم به فهم بهترى از خويش نائل خواهيم شد، به اين مى ماند كه كسى خيال كند كه مطالعه علم اصوات (اكوستيك) او را در فهم موسيقى بتهوون يارى خواهد كرد. يادآورى امور جزيى پيش پا افتاده از چه رو ضرورت دارد؟ چون همواره در معرض فريب كسانى هستيم كه دعوى مى كنند اگر درباره چيزى نظريه علمى نداشته باشيم لاجرم هيچ فهمى از آن نخواهيم داشت.

يكى از تفاوت هاى اساسى روش علم با فهم غيرنظرى – كه مصاديقش را در موسيقى، هنر، فلسفه و زندگى عادى مى بينيم – اين است كه هدف علم رسيدن به سطحى از عام بودن است كه خوا هى نخواهى اين صورت هاى ديگر فهم را از قلم مى اندازد. از اين روى است كه فهميدن مردم هرگز ممكن نيست به صورت يك علم درآيد. فهميدن يك شخص بدين معنى است كه مثلاً بتوانيم بگوييم آيا او همان چيزى را بر زبان مى آورد كه در دل دارد يا نه، آيا فلانى احساس هايش را چنان كه هست نشان مى دهد يا دارد تظاهر مى كند و خب چگونه مى توان به اين نوع فهم دست يافت؟ ويتگنشتاين اين پرسش را در پايان كتاب «پژوهش هاى فلسفى» پيش مى كشد. او مى پرسد: «آيا چيزى نظير «داورى كارشناسانه» درباره صداقت افراد در بيان احساسشان وجود دارد؟» (پژوهش هاى فلسفى/ بخش دوم/ پاره يازده) و خود پاسخ مى دهد كه بله وجود دارد. (ويتگنشتاين مى نويسد: حتى اينجا هم هستند كسانى كه داورى شان بهتر است و كسانى كه داورى شان بدتر است. تشخيص هاى صحيح تر معمولاً از قضاوت كسانى حاصل مى شود كه دانش بيشترى درباره بشر دارند، دانشى كه نه از راه گذراندن دوره اى درسى بل از رهگذر تجربه به دست مى آيد. م)

اما شواهدى كه بتوان اين قسم داورى هاى كارشناسانه را درباره آدميان برپايه آنها استواركرد «ارزيابى ناپذير» اند و تن به صورت بندى عام كه ويژگى خصلت نماى علم است نمى دهند. ويتگنشتاين مى نويسد: «شواهد ارزيابى ناپذير ظرافت هاى نگاه، حركات سر و دست و لحن كلام را در برمى گيرند. ممكن است يك نگاه عاشقانه راستين را تشخيص بدهم و آن را از يك نگاه عاشقانه دروغين تمييز دهم… اما ممكن است به كلى در توصيف تفاوت آنها ناتوان باشم… اگر نقاش بسيار باقريحه اى بودم شايد مى توانستم نگاه صادقانه و متظاهرانه را در تابلوهايم تصوير كنم و بازنمايم.»

اما اين واقعيت كه سر و كار ما با برخى امور ارزيابى ناپذير است نبايد دچار اين توهم مان كند كه هيچ كس حق ندارد ادعا كند آدم ها را مى فهمد. ويتگنشتاين يك بار در گفت و گويى با موريس درورى به رمان محبوبش «برادران كارامازوف» اشاره مى كند. درورى مى گويد «به نظرمن پدر زوسيما شخصيت بسيار تاثيرگذارى دارد.» داستايفسكى زوسيما را چنين وصف كرده: «مى گفتند… او به قدرى راز و اندوه و اقرار به دل سپرده و در روحش جذب كرده بود كه آخر كار به ادراك و شهودى چنان دقيق رسيده بود كه به يك نظر از چهره اى ناشناخته درمى يافت كه فرد تازه وارد چه مى خواهد و عذاب وجدانش از چيست. (گاهى زائران را از اين سبب حيرت زده و تا اندازه اى هراسان مى كرد كه پيش از آنكه حرفى بر زبان آورده باشند از سر دلشان خبر مى داد).» ويتگنشتاين مى گفت: «بله، به راستى آدم هايى چون او بوده اند، كسانى كه مى توانستند مستقيم به روح آدم هاى ديگر چشم بدوزند و به آنان اندرز بدهند.» «يك فرايند درونى به معيارهاى بيرونى نيازمند است.» (پژوهش هاى فلسفى/ بند ۵۸۰) اين يكى از كلمات قصار «پژوهش ها» است كه بارها و بارها آن را نقل كرده اند. اما كمتر كسى اين مهم را درمى يابد كه ويتگنشتاين چه مايه بر نياز به دريافت و ادراك حسى آن «معيارهاى بيرونى» با وجود ارزيابى ناپذيرى آنها تاكيد داشت. و حساسيتى چنين دقيق و موى شكاف را كجا مى توان پيدا كرد؟ معمولاً نه در كارهاى روانشناسان بلكه در آثار هنرمندان، موسيقيدانان و رمان نويسان بزرگ. (ويتگنشتاين در «پژوهش ها» گوشزد مى كند كه مقايسه روانشناسى با فيزيك گمراه كننده است. چون ديدن و شنيدن و فكر و احساس و خواست به همان معنا موضوع روانشناسى نيست كه حركات اجسام و پديده هاى الكتريكى در فيزيك. فيزيكدان اين پديده ها را مى بيند و مى شنود و درباره آنها فكر مى كند و ما را از آنها آگاه مى سازد. روانشناس اما «واكنش هاى بيرونى» موضوع خود يعنى رفتار آدميان را مورد مشاهده مى گيرد. (پژوهش ها/ بند ۵۷۱ م))

ويتگنشتاين در «فرهنگ و ارزش» مى نويسد: «امروزه مردمان گمان مى برند كه دانشمندان براى اين هستند كه به آنان چيزهايى ياد بدهند؛ شاعران، آهنگسازان و امثالهم اما براى اين هستند كه اسباب لذت و خوشى آنان را فراهم آورند و اصلاً به ذهنشان خطور نمى كند كه شايد اين گروه اخير چيزى هم براى ياددادن به آنان داشته باشند.» در زمانه اى اينچنين كه علوم انسانى بنابر عرف نهادهاى موجود ناچارند وانمود كنند كه (به تمام معنى) علم هستند بيش از هميشه به درس هايى نياز داريم كه ويتگنشتاين _ و هنرمندان- بايد درباره فهم بشرى به ما بياموزند.

*اين مقاله نخستين بار در ژوئيه ۱۹۹۹ در نشريه «Prospect» انتشار يافت. ماخذ ترجمه اى كه خوانديد اين است:

Philosophy, Basic Readings, Edited by Nigel Warburton. Routledge, Second edition 2005

این نوشته را به اشتراک بگذارید

اخبار مرتبط

ماهیت و تأثیر دین
استقراء از دیدگاه راسل
لاادری کیست؟

درباره نویسنده

فلسفه نو

ارسال دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.