لوکاچ: بازگشت به عینیت

مقدمه از دکتر مجید مددی

برگردان از فرانسه: فرشاد نوروزی

این مقاله ترجمه ای است از مصاحبه نشریه la quinzaine littéraire با گئورگ لوکاچ که در شماره ۱۷ آن به چاپ رسیده است. مصاحبه از: Naim Kattall

 فایل کامل این متن بصورت word

مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم

مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم۱

ژان پل سارتر

مترجم :  دکتر مجید مددی

من مارکسیسم را یگانه فلسفه ی دوران کنونی می دانم فلسفه ی دوران ما که نمی توان فراسوی آن رفت و… برآنم که آن را ایدئولوژی هستی بخوانم و روش ((جامع))۲ آن را قلمروی درون مارکسیسم که هم زمان هم موجب زایش آن است و هم رد و انکار آن… .

اگر فلسفه قرار است که هم زمان، هم کلیت بخش دانش باشد، هم روشی {برای تبیین پدیده ها}، هم مفهوم تنظیم کننده ای، هم سلاح تهاجمی، و هم اشتراکی از زبان، و اگر این ((جهان بینی))۳ ابزاری برای برانگیختن و منقلب کردن جامعه های به انحطاط گراییده نیز هست؛ و اگر این مفهوم خاص فرد انسان یا گروهی از انسان ها، به فرهنگ و گاهی ماهیت تمام طبقه تبدیل می شود-آن وقت خیلی روشن است که دوره های آفرینش فلسفی به ندرت اتفاق می افتد. در فاصله ی زمانی میان قرن هفده و بیست به سه چنین دوره های {آفرینش فلسفی} می توان اشاره کرد که با نام مردانی که بر آنها تسلط و نفوذ داشته اند مشخص می شود: ((لحظه ای))۴ که با نام دکارت و لاک مشخص می شود، سس کانت و هگل و سرانجام مارکس. این سه دوره ی فلسفی، هریک به نوبه ی خود رویشگاه اندیشه ای مشخص شد و افق فکری تمامی فرهنگ دوره ی خود گردید؛ لحظه هایی که ممکن نبود و نیست فراسوی آنها رفت هم چنان که انسان نتوانسته است فراتر از آن لحظه ی تاریخی برود که بیانش می کند.

اغلب بر این حقیقت تاکید کرده ام که یک بحث ((ضد مارکسیستی)) در واقع تنها تجدید حیات مفهومی ما قبل مارکسیستی است. و به اصطلاح ((ورای مارکسیسم)) و فراتر از آن رفتن هم در بدترین حالت، تنها بازگشتی به {اندیشه} ما قبل مارکسیستی است؛ و در بهترین حالت، کشف دوباره ی اندیشه ای در خود{حوزه ی } فلسفه ای که شخص گمان می کند فراتر از آن رفته است…

آن روشن فکرانی که پس از شکوفه کردن و به بار نشستن این درخت تناور به روی صحنه آمدند و عهده دار برپایی نظام هایی شدند که با استفاده از شیوه های جدید بتوانند قلمروهای ناشناخته ای را کشف کنند. آنهایی که با فراهم کردن و بهره گیری از کاربست های عملی از نظریه به مثابه ابزاری برای تخریب {کهنه} و بنیاد کردن {نو} به ا خاستند را نمی توان فیلسوف نامید. اینان کاوندگان  و توسعه دهندگان این قلمروند و تنها سیاهه بردار دشواری های موجود. آنها بناهایی می سازند و حتی ممکن است برخی دگرگونی های دورنی را نیز موجب شوند؛ ولی با این حال، منبع تغذیه ی آن ها اندیشه ی زنده ی مرده ی کبیر {مارکس} است.

آنها با فشار حرکت توده ها است که به پیش رانده می شوند؛ توده هایی که محیط فرهنگی و آینده ی آنان را می سازند و حوزه ی تحقیق و حتا ((آفرینش)) آنها را تعیین می کنند. آری، این روشنفکران متوسط الحالی۵ که پیشنهاد می کنم ((ایدئولوگ)) نامیده شوند.

از آنجا که من از اگزیستانسیالیسم سخن می گویم و درباره آن می خواهم گفتگو کنم، بگذارید بی پرده بگویم که من آن را تنها یک ((ایدئولوژی)) به شمار می آورم. به نظر من اگزیستانسیالیسم یک تنظام انگلی است که در حاشیه ی دانش و معرفت بشری زندگی می کند و در بادی امر نقش مخالف بازی می کرد اما اکنون در جستجوی هم سازی و پیوستگی است اگر نخواهم جاه طلبی و وظایف امروزی اش را نفهمیم لازم است به گذشته برگردیم، به دوران کی یرگه گور …

در مقایسه با هگل، کی یرگه گور چیزی به حساب نمی آید. او مسلما فیلسوف نبود؛ به علاوه خود او از ملقب شدن به چنین لقبی امتناع داشت. در حقیقت یک مسیحی بود، کسی که هیچ تمایلی نداشت در نظامی محدود شود و برخلاف عقل گرایی۶ هگل نیز سرسختانه مدعی تحویل ناپذیری و خاص بودن و تشخص ((امر زیسته))۷ بود. به طوری که ژان وال اشاره می کند، تردیدی نیست که یک هگل گرا این آگاهی رمانتیک و لجوج را به آگاهی ((شوربخت))۸ و نامبارکی تشبیه می کند، لحظه ای که {از ما}پیشی گرفته و در ویژگی های اصلی و اساسی اش شناخته شده است. و این دقیقا همان دانش و معرفت عینی است که کی یزگه گور با آن به چالش برخاسته است.

برای او پیشی گرفتن آگاهی شوربخت چیزی صرفا لفظی و زبانی باقی می ماند. انسان کنونی نمی تواند با نظام انگاره ها همانند شود و در آن ها تحلیل رود…

در اینجاست که می توان دید کی یرگه گور از هگل جدایی ناپذیر است و این نفی تند و بی پروای هر نظام برآمده و نشات گرفته از حوزه ی فرهنگی است که کاملا تحت تسلط و نفوذ هگل گرایی قرار دارد. خود این دانمارکی۹ {کی یرگه گور} احساس می کند که با این مفاهیم و تاریخ محصور و محدود شده است و برای {نجات} زندگی اش می جنگد. مبارزه ای که در واقع واکنش رمانتیسم مسیحی، بر ضد انسانی کردن خردگرایانه ی ایمان است. البته بسیار ساده است که این نوشته را به عنوان اثری صرفا ذهن گرایانه رد کنیم؛ ولی آنچه باید با قراردادن این اثر در چارچوب دوران خودش ترجیحا به آن اشاره کنیم  این است که کی یرگه گور همان قدر در نظرش محق است که هگل در آرا و اندیشه ی خودش. زیرا برخلاف ایدئولوگ دانمارکی که لجوجانه به موضع حقیر و قیاسات متحجر خود چسبیده و نهایتا نیز به ذهنیتی تهی اشاره می کند، حق با هگل است چون فیلسوف ینا۱۰ از طریق مفاهیم خود به حقیقتی مشخص، خاص و قابل اثبات اشاره می کند؛ برای او میانجی گری همواره به عنوان عاملی توسعه بخش و سرشار کننده مطرح می شود.

اما از آنجا که نیاز،اندوه، عذاب و رنج انسان نیز حقایق و واقعیت های عریانی است که نه به وسیله دانش تغییر می کنند و نه به دست فراموشی سپرده می شوند، کی یرگه گور محق است که نگران انها است. بی تردید ذهنگرایی مذهبی کی یرگه گور می تواند با دلایل محکم به مثابه منتهای قله ی ایده آلیسم در نظر گرفته شود؛ اما نسبت به هگل او به واقع گرایی (رئالیسم) نزدیک تر است زیرا بر برتری {امر} مشخصا واقعی نسبت به تفکر تاکید می ورزد و واقعیت را بر تفکر تحویل نمی کند، و کاهش پذیر نمی داند.

امروه روانشناسان و روان پزشکانی هستند که تحولات مشخصی از زندگی دورنی و حیات معنوی ما را نتیجه ی کار و تلاشی می دانند که برخود اعمال می کند. و در این مفهوم است که هستی کی یرگه گوری کار و تلاشی از زندگی درونی یا حیات معنوی ما جلوه می کند- بر مقاومت ها غلبه می کنیم و آنها همواره حیاتی دوباره می یابند، تلاش ها همواره نو می شوند، نومیدی و ناکامی ها را پشت سر می گذاریم، شکست های موقتی و پیروزی های ناایدار- و این کار و تلاش درست در تقابل با آگاهی روشن فکرانه و شناخت عقلانی است. بنابراین، می توان گفت که بر خلاف هگل، کی یرگه گور شاید نخستین کسی باشد که بر سنجش ناپذیری واقعیت و معرفت اشاره می کند.

اکنون در مرحله ی کنونی تاریخ ما، نیروهای تولیدی قرار گرفته اند. کار خلاقه بیگانه شده است؛ انسان خود را در کارش باز نمی شناسد و کار خسته کننده و کسالت آورش به مثابه نیرویی خصومت آمیز در نظرش جلوه گر شده است. از آن جا که بیگانگی در نتیجه این تضاد پدید آمده، یک واقعیت تاریخی است و کاملا غیر قابل تحویل به انگاره یا تصویر ذهنی. اگر قرار است انسان ها خود را از {سلطه بیگانگی} رهایی بخشند و کارشان تبلور و تجسم مادی{تلاش} خود آنها شود، تنها کافی نیست که ((آگاهی خود بیندیشد))؛ بلکه لازم است کار مادی و عمل انقلابی وجودد داشته باشد.

هنگامی که مارکس نوشت: (( همانگونه که ما شخص را از روی عقیده ی او نسبت به خودش داوری نمی کنیم، درباره ی یک دوره ی تلاطم انقلابی نیز نمی توان از روی خوداگاهی همان دوره داوری کرد.))

اشاره ی او به اولویت عمل بود (کار و عمل اجتماعی) بر معرفت و نیز ناهمگنی و عدم تجانس آنها هم چنین او مدعی بود که واقعیت انسانی را نمی توان به آگاهی تحویل کرد. انسانی که باید زنده بماند و تولید کند؛ اما او{مارکس} این مفهوم را با ذهنگرایی خرده بورژوایی صوفی منش پیرایش گر خلط نمی کند. و از آن موضوع بلاواسطه کلیت بخشی فلسفی۱۱ را می سازد که آن نیز انسان واقعی و ملموس است که وی او را نقطه کانونی پژوهش های خود قرار می دهد؛ انسانی که هم زمان، هم بوسیله نیازهایش، هم شرایط مادی موجودیت اش و هم ماهیت و طبیعت کارش – یعنی به وسیله ی مبارزه اش بر ضد چیزها و انسان ها تعریف می شود.

بدین سان،نه کی یرگه گور و نه هگل بلکه مارکس محق است زیرا او هم سو با کی یر گه گور بر ویژگی و اخص بودن موجودیت انسانی تاکید می کند و همراه با هگل، انسان واقعی و ملموس را از واقعیت عینی اش می گیرد. در این شرایط است که طبیعی به نظر می رسد چرا اگزیستانسیالیسم، یعنی این پرخاشگری ایده آلیستی ضد ایده آلیسم، همه ی خاصیت و و سودمندی خود را از دست می دهد و نمی تواند با افول هگل گرایی زنده بماند.

در فاصله ی میان دو جنگ جهانی ظهور اگزیستانسیالیسم آلمانی به طور قطع –حداقل در آثار یاسپرس- شاهد آرزوی احیای زیرجلی و پنهانی مفهوم تعالی بود. قبلا –همانطور که ژان وال اشاره می کند- انسان به این فکر می افتد که نکند کی یرگه گور خوانندگان خود را در فرو غلتیدن به ذهنگرایی تنها به این منظور فریب داده تا آنها در ژرفنای این مغاک شوربختی و امرادی انسان بی خدا را کشف کنند.

این دام کاملا موافق و مطابق با ((انزوای بزرگ))۱۲ است که ارتباط میان موجودات انسانی را انکار می کند و هیچ راهی برای نفوذ و تاثیر بر همنوع نمی شناسد مگر به وسیله ((عمل غیر مستقیم)). این خود یاسپرس است که دست خود را رو می کند. بدین معنی که هیچ کاری نکرده و نمی کند جز نوشتن تقریظی بر آثار استاد خود؛ و اصالت و بکر بودن آثار او هم تنها در برجسته کردن برخی موضوع ها و پوشاندن و پنهان کردن برخی دیگر است. برای مثال، مفهوم تعالی که همه ی ذهن وی را اشغال کرده است، در مراحل نخست در اندیشه ی او غایب است.

چنین پیداست که آموزش آنها به ما این بوده است که در شکست هامان نسبت به مفهوم تعالی دل نگران باشیم، همین و این مفهوم ژرف و جامعه است که آنها پیوسته موعظه می کنند.

کی یرگه گور تمایلی به این نداشت که نقش مفهومی را در دستگاه فلسفی هگل بازی کند؛ و یاسپرس هم به عنوان یک فرد از همکاری با تاریخی که مارکسیست ها در راه  افکندنش هستند،سرباز می زند.

{اما} اگزیستانسیالیسم دیگری هم هست که نه ضد مارکسیسم بلکه در حاشیه آن ظهور کرده است. اگزیستانسیالیسم در قرابت با مارکس، کسی که ما دعوی خویشاوندی با او را داریم، مارکس و اندیشه ی او که اکنون می خواهم درباره ی آن سخن بگویم…تقریبا در ۱۹۲۵ بود که من کتاب سرمایه(کاپیتال) و ایدئولوژی آلمانی را خواندم {در آن وقت} هیچ چیز مبهمی در آن وجود نداشت و همه ی مفاهیم کاملا روشن و صریح بود. اما من هیچ نفهمیدم، مطلقا هیچ! زیرا فهمیدن به معنای تغییر دادن و فراسوی خود رفتن است. این مطالعه تغییری در من ایجاد نکرد. برعکس،آنچه شروع به تغییر در من کرد واقعیت مارکسیسم بود حضور سنگین توده های کارگر در افق دید من که تجسم زنده ی مارکسیسم بود آن را تجربه می کرد، و در فاصله ای جاذبه ی مقاومت ناپذیری بر روشن فکران خرده بورزوا اعمال می نمود.پس چرا اگزیستانسیالیسم استقلال خود را حفظ کرد و به سادگی در مارکسیسم مستحیل نشد؟ لوکاچ گمان می کرد پاسخ این پرسش را در کتاب کوچکی به نام اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم داده است. لوکاچ در بیان علت این واقعیت اصلی و عمده ناکام مانده است: این که ما جملگی در همان وقت متقاعد شده بودیم که ماتریالیسم تاریخی ارایه کننده ی تنها تفسیر معتبر از تاریخ است و اگزیستانسیالیسم هم تنها {مقوله ی فلسفی} است که به عنوان یگانه رویکرد واقعی و مشخص به واقعیت باقی مانده است. البته من وجود تضاد را در این نگرش انکار نمی کنم.

من صرفا تاکید می کنم که لوکاچ نسبت به وجود این تضاد حتی ظنین هم نشده است. بسیاری از روشنفکران و گروه بی شماری از محصلین و دانشجویان، چه در گذشته و چه اکنون با تنش و بحران این تقاضا و خواسته ی دوگانه زندگی کرده و می کنند. این تنش چگونه بوجود آمد؟

به علت شرایطی که لوکاچ به خوبی از آن آگاه بود. لیکن در آن زمان نمی توانست حتی اشاره ای به آن بکند: مارکسیسم پس از آن که ما را همچون جاذبه ی ماه که امواج را به سوی خود می کشد، بسوی خود کشید،پس از دگرگون کردن و تغییر شکل تمامی انگاره ها و عقاید ما، پس از برچیدن و نابودکردن همه ی مقولات اندیشه ی بورژوازیی ما، به ناگه ما را رها کرد و وامانده و سرگردان تنهایمان گذاشت. نیاز ما را برای دانستن برنیاورد.در وضعیت خاصی که قرار گرفته بودیم این فلسفه هم، دیگر چیز نویی نداشت که به ما بیاموزد،زیرا خود به نقطه ی ایست رسیده بود.آری،مارکسیسم واایستاده بود.

در اینجا بود که اگزیستانسیالیسم توانست بازگردد و خود را نگه دارد زیرا به تصدیق و تصریح دوباره ی واقعیت اسنان، هم چنان که کی یرگه گور واقعیت{وجودی} خود را در برابر هگل اثبات کرد،دست زد. هرچند که {ایدئولوگ} دانمارکی مفهوم هگلی انسان و واقعیت را انکار می کرد اما برعکس،اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم به سوی همان هدف نشانه رفتند.

مارکسیسم بسیار جوانتر از آن است که فرسوده شده باشد،هوز شاداب و جوان، به طوری که می توان گفت هنوز دوران کودکی اش به پایان نرسیده و تازه آغاز به رشد و شکوفایی کرده است. بنابراین فلسفه ی دوران ما باقی خواهد ماند. ما نمی توانیم پیشتر و به آن سوی آن رویم، زیرا نمی توان فراسوی شرایط و مقتضیاتی رفت که سبب زایش و رویش آن بوده است. بگذار گامی به پیش گذاریم. ما با گارودی موافقم هنگامی که نوشت: (( امروزه مارکسیسم نظام هم آهنگ (محور مختصات)ی است که به تنهایی قادر است هر اندیشه ای را در حوزه ای –از اقتصاد سیاسی گرفته تا، فیزیک و تاریخ تا علم اخلاق – مکان یابی کرده، توضیح دهد و موقعیت آن را معین نماید.))۱۳

ناگفته نگذاریم که به مجرد آنکه باریکه ای از آزادی واقعی ورای تولید{مادی} زندگی برای انسان ها به وجود آید عمر و ظرفیت مارکسیسم نیز به پایان خواهد رسید؛و فلسفه ی آزادی جای آن را خواهد گرفت. اما،ما نه وسیله ای در دست داریم و نه ابزار عقلانیتی و نه تجربه ی مشخص و متعینی که به ما اجازه دهد که تصوری از این آزادی و از این فلسفه داشته باشیم.

پس چرا ما مارکسیست نیستیم؟ دلیل آن این است که ما گفته های انگلس و گارودی را نه به عنوان حقایقی مسلم و ملموس بلکه به مثابه اصل هدایت گر و نشانه هایی از کاری که باید انجام شود و مسایلی که باید حل گردد، گرفته ایم.

———-

۱)برگرفته از کتاب ((اگزیستانسیالیسم از داستایوسکی تا سارتر))

۲) Comprehensive

۳)vision of world

۴)moment

۵)relative men

۶)intellectualism

۷)what is lived

۸)unhappy consciousness

۹)the Dane

۱۰)jena

۱۱)philosophical totalization

۱۲)great solitary

۱۳)Humanite,may 17,1995

جنگ افزاری انقلابی به نام فلسفه

جنگ افزاری انقلابی به نام فلسفه[i]

لویی آلتوسر

برگردان: فرشاد نوروزی و شروین طاهری

|این مقاله مصاحبه ای است با لویی آلتوسر که توسط “Maria Antonietta Macciocchi” صورت گرفته است و ترجمه آن به زبان انگلیسی توسط “Andy Blunden” انجام شده است.

|انتشار این مصاحبه ابتدا در سال ۱۹۶۸ در “L’Unità” که در سال ۱۹۷۱ به زبان انگلیسی در “New Left Review” منتشر شد.[ii]

| منتشر شده در حلقه تجریش

پرسش نخست: قدری درباره ی خودتان بگویید؟ چه شد که به فلسفه مارکسیسم گرایش پیدا کردید؟

در سال ۱۹۴۸ یعنی در سن سی سالگی معلم فلسفه شدم و ]همان وقت بود که[ به حزب کمونیست[iii] فرانسه پیوستم. فلسفه از علایق من بود: من تلاش می کردم که آن را به عنوان شغل خودم انتخاب کنم. سیاست برایم یک اشتیاق شدید]درونی[ بود. سعی داشتم یک کمونیست مبارز باشم. علاقه شخصی من به فلسفه به خاطر ماتریالیسم و کنش انتقادی آن ایجاد شد: ایستادن در برابر تمامی رازگونگی های “دانش” ایدئولوژیک به خاطر دانش علمی. ایستادن در برابر نکوهش کاملاً اخلاقی افسانه ها و دروغ ها با هدف نقد شدید و عقلانی آنها. اشتیاق من در امور سیاسی نشأت یافته از سرشت انقلابی، آگاهی، جرأت و از خودگذشتگی بود که طبقه کارگر داشت و از آن در پیکار برای دست یابی به سوسیالیسم بهره می برد. جنگ و سال های مدید اسارت و بردگی انگیزه ای برایم شد که بتوانم ارتباطی نزدیک با کارگران و روستائیان داشته باشم و زمینه ای برای آشنایی من با مبارزان کمونیست گشت.

سیاست تصمیمات من را تحت الشعاع خود قرار داده بود. البته نه سیاست در معنای عام بلکه سیاست مارکسیست-لنینیستی.

ابتدا باید آنها را می جستم و درکشان می کردم ]و[ این همیشه برای یک روشنفکر قدری دشوار است. این دشواری مصادف با دهه های پنجاه و شصت می شود، به دلایلی که شما نیز از آن مطلع هستید: پیامدهای «فرقه ای»، کنگره بیستم پس از آن بحران جنبش جهانی کمونیسم. و از همه مهمتر اینکه ایستادگی در برابر ایدئولوژی «اومانیسم» معاصر در حال شیوع کار چندان ساده نبود؛ و در عین حال ایدئولوژی بورژوازی دیگر خطری بود که مارکسیسم را تهدید می کرد.

 وقتیکه درک بهتر از سیاست مارکسیستی-لنینیستی پیدا کردم، اشتیاقم به فلسفه دو چندان شد. در نهایت این موضوع منجر شد که تز فوق العاده مارکس، لنین و گرامشی را درک کنم: فلسفه از اساس سیاسی است.

در آغاز عموم مطالبی که می نوشتم به تنها نگاشته می شد اما بعداً حاصل همفکری همقطاران جوان و دوستانم بود؛ مقالات ما علی رغم انتزاعی بودن حول پرسش های مهمی قرار گرفته بود.

پرسش دوم: می توانید روشن تر بگویید: چرا کمونیستی اندیشیدن در فلسفه کار دشواری است؟

کمونیستی اندیشیدن در فلسفه یعنی پارتیزانی و استادی در فلسفه مارکسیستی-لنینیستی از طریق: ماتریالیسم دیالکتیک.

فیلسوفی مارکسیستی-لینینیستی شدن ساده نیست. مانند هر «روشنفکری» معلم فلسفه هم خرده بورژوا است. وقتی دهان باز می کند از ایدئولوژی خرده بورژوایی سخن می راند: ابتکارها و ترفندهای آن تمامی ندارند.

می دانید که لنین درباره ی «روشنفکران» چه می گوید. افرادی از ]روشنفکران[ به لحاظ (منش سیاسی) ممکن است اعمالی انقلابی و جسورانه از خود بروز دهند. اما در کلیت توده ]روشنفکران[، «جزم اندیشانه[iv]» بر ایدئولوژی خرده بورژوایی پایبندند. لنین با اینکه گورکی را به جهت استعدادهایش تحسین می کند اما او را خرده بورژوایی انقلابی می خواند. روشنفکران برای اینکه «ایدئولوژیست طبقه کارگر» (لنین)، «روشنفکران سازمان یافته» پرولتاریا (گرامشی) شوند نیازمند انقلابی بنیادین در ایده هایشان هستند: یک باز-آموزی طولانی، جانکاه و سخت. پیکاری بی پایان در درون و برون.

پرولتاریاها «سرشتی طبقاتی» دارند که به آنها در راه رسیدن به «موضع طبقاتی» یاری می رساند. در مقابل، روشنفکران سرشت طبقاتی خرده بورژوایی دارند که مجال حرکت را از آنها سلب می کند.

موضع طبقاتی پرولتاریایی چیزی فراتر از «سرشت طبقاتی» آن است. این موضع آگاهی و کنشی مطابق با واقعیت ابژکتیو پیکار طبقاتی پرولتاریا است، سرشت طبقاتی امری سوبژکتیو و خودانگیخته است ]و[ موضع طبقاتی امری ابژکتیو و عقلانی می باشد. برای رسیدن به موضع طبقاتی پرولتاریایی سرشت طبقاتی پرولتاریاها تنها نیازمند آموزش است؛ برخلاف پرولتاریا، سرشت طبقاتی خرده بورژوایی و روشنفکران که باید کاملاً دگرگون گردد. طبق تحلیل آخر، این آموزش و دگرگونی بواسطه مبارزه طبقاتی پرولتاریایی تعیین می شود و بر اساس مبانی تئوری مارکسیستی-لنینیستی به اجرا در می آید.

همانطور که مانیفست کمونیست می گوید، شناخت این تئوری راهنمایی است برای برخی روشنفکران برای تغییر موضع شان به سوی موضع طبقاتی کارگری.

تئوری مارکسیستی-لنینیستی محاط بر یک علم (ماتریالیسم تاریخی) و یک فلسفه (ماتریالیسم دیالکتیک) است.

از اینروی فلسفه مارکسیستی-لنینیستی یکی از دو جنگ افزار نظری ضروری برای مبارزه طبقاتی پرولتاریا است. مبارزان کمونیست باید اصول این نظریه را ضمن فهم در عمل نیز به کار بندند: علم و فلسفه. انقلاب پرولتالیایی به مبارزینی نیاز دارد که هم دانشمند (ماتریالیسم تاریخی) و هم فیلسوف (ماتریالیسم دیالکتیک) باشند تا بتوانند ضمن دفاع از تئوری به گسترش و بهبود آن نیز یاری رسانند.

تشکیل چنین فلاسفه ای با دو مشکل اساسی مواجه است.

مسئله ی اول سیاسی است. فیلسوف با تجربه ای که به حزب می پیوندد، از نظر ایدئولوژی هنوز خرده بورژوا است. او باید انقلابی در اندیشه‌اش ایجاد کند تا بتواند موضع طبقاتی در فلسفه پرولتاریایی را درک کند.

مسئله سیاسی نقشی تعیین کننده دارد.

مسئله ی دیگر تئوریک است. برای ما روشن است که از چه مسیری و با چه اصولی باید به تعریفی از موضع طبقاتی در فلسفهدست یابیم. اما ما باید فلسفه مارکسیستی را توسعه دهیم: تحقق این امر نیازمند وجه تئوریک و سیاسی است. بای توجه داشت این کاری سترگ و دشوار است. چراکه در تئوری مارکسیستی فلسفه از علم تاریخ عقب افتاده است.

امروزه این مسئله در کشور ما حاکم شده است.

پرسش سوم: بنابراین شما میان علم و فلسفه در تئوری مارکسیستی فرق می گذارید؟ همانطور که می دانید، این تمایز امروزه مسئله ای چالش برانگیز است.

می دانم. اما این «کشمکش ها» داستانی قدیمی دارد.

به بیانی کاملاً شماتیک ممکن است گفته شود که در تاریخ جنبش مارکسیستی سرکوب این تمایز ]در چارچوب[ انحراف راست گرایانه یا چپ گرایانه بروز یافته است. انحراف راست گرایانه ]موجب[ سرکوب فلسفه می شود: ]و[ تنها علم باقی می ماند. (پوزیتیویسم). انحراف چپ گرایانه علم را سرکوب می کند: و تنها فلسفه باقی می ماند (ذهنیت گرایی[v]). در این خصوص «استثنائاتی» هم وجود دارد (نمونه های «وارونگی») اما آنها «تصدیق گر» قاعده هستند. سخن همیشگی رهبران بزرگ جنبش کارگری مارکسیست از مارکس و انگلس تا به امروز این بوده است: این انحرافات و کژ روی ها نتیجه تأثیر و تفوق ایدئولوژی بورژوایی بر مارکسیسم است. آنها به نوبه ی خود همواره از این وجه تمایز (میان علم، فلسفه) دفاع کرده اند، نه فقط در حوزه نظری بلکه همچنین به دلایل ضروری سیاسی. ]مطابق[ اندیشه لنین در ماتریالیسم و سنجشگری تجربه بنیاد[vi] یا کمونیسم «جناح-چپ»[vii]. دلایل او آشکارا هوایداست.

پرسش چهارم: توجیه شما از این تمایز میان علم و فلسفه چیست؟

من به شما با بیان شماری از تزهای گذرا و شماتیک پاسخ خواهم داد.

یک-پیوند تئوری مارکسیست و جنبش کارگری رویداد بسیار مهمی در تمام تاریخ مبارزه طبقاتی است، یعنی تقریباً در سراسر تاریخبشری (نخستین آثار آن انقلاب های کارگری است).

دو-تئوری مارکسیست (علم و فلسفه) تجسم انقلابی بی نظیر در تاریخ دانش بشر است.

سه-مارکس علمی نوین بنیان نهاد: علم تاریخ. اجازه بدید از یک پنداره[viii] استفاده کنیم. علومی که ما با آن آشنایی داریم به تعدادی از «قاره» های بزرگ منصوب گشته اند. تا پیش از مارکس، دو قاره از آن بر دانش علمی کشف شده بودند: قاره ی ریاضیات و فیزیک. نخستین آن توسط یونانیان (تالس)، و دیگری توسط گالیله. مارکس قاره سوم را در دانش علمی کشف کرد: قاره تاریخ.

چهار-کشف این قاره جدید موجب انقلابی در فلسفه گشت. این یک قانون است: فلسفه همواره در ارتباط با علوم است.

زایش فلسفه (توسط افلاطون) به هنگام کشف قاره ریاضیات روی داد. همراه با کشف قاره فیزیک (توسط دکارت) فلسفه نیز دیگرگون گردید. امروز نیز با کشف قاره تاریخ توسط مارکس فلسفه منقلب گردیده است. این انقلاب ماتریالیسم دیالکتیک نامیده می شود.

جان مایه ی دیگرگونی های فلسفه همیشه برخاسته از اکتشافات بزرگ علمی بوده است. لذا هر تحول در اساس خود برآمده از یک رویداد است. این است که فلسفه در تئوری مارکسیست در پس علم کندتر حرکت می کند. دلایل دیگری نیز وجود دارد که ما کاملاً بر آن واقف هستیم. اما در دوران حاضر این امری غالب تر است.

پنج-به عنوان توده تنها مبارزان پرولتاریا گستره انقلابی اکتشاف علمی مارکس را دریافته اند. کردار سیاسی ما به واسطه این امر دیگرگون شده است.

و اینجاست که ما بر بزرگترین ننگ نظری تاریخ معاصر مواجه می شویم.

در مقابل روشنفکران به عنوان یک توده حتی آنهایی که به طور «حرفه» ای توجه شان معطوف به این موضوع است (متخصصان علوم انسانی، فیلسوف ها) به درستی این مسئله را درنیافته اند، یا از یازشناسی ابعاد اکتشاف علمی بی نظیر مارکس آن سرباز می زنند، چنانچه آن را نکوهش و تحقیر می نمایند و به هنگام بحث آن را تحریف می کنند.

با در نظرگرفتن برخی استثنائات، حتی امروز یکصدسال پس از سرمایه، هنوز در اقتصاد سیاسی، علوم اجتماعی، فرهنگ سنجی[ix]، انسان شناسی، روانشناسی اجتماعی و… از پرداختی «سرسری» فراتر نمی رود، همچون فیزیکدانان ارسطویی کهپنجاه سال پس از گالیله در زمینه فیزیک از پرداختی «سرسری» فراتر نرفته اند. «تئوری» های آنها نابهنجاری های ایدئولوژیک هستند، که با شماری از حیله گری های روشنفکرانه و تکنیک های فرا-مدرن ریاضیاتی دوباره نیرو یافته اند.

این ننگ و رسوایی نظری به هیچ عنوان ننگ نیست. این یکی از تأثیرات مبارزه طبقاتی ایدئولوژیک می باشد: چراکه این ایدئولوژی بورژوایی، «فرهنگ» بوژوایی است که بر قدرت متکی است که بهرمند از «هژمونی» است. به جز برخی استثنائات به عنوان توده روشنفکران از جمله بسیاری از روشنفکران کمونیست و مارکسیست در نظریات خود تحت سیطره ایدئولوژی بورژوایی هستند. باز هم با ملاحظه برخی استثنائات در وقایع «علوم انسانی» نیز همین منوال حاکم است.

شش-در فلسفه نیز چنین وضعیت ننگ آور وجود دارد. چه کسانی به درک انقلاب فلسفی-که موجبات آن را اکتشاف مارکس فراهم آورده است- دست یافته اند؟ تنها مبارزان و رهبران پرولتاریایی. برخلاف توده فیلسوفان حرفه ای که حتی تصور این مسئله برایشان ناممکن است. همواره وقتی از مارکس یاد می کنند، به جز موارد نادری هدف اینست که بر او بتازند، او را محکوم کنند، بر او «مستولی» گردند، از ]اندیشه[ او سوء استفاده کنند یا آن را تغییر دهند.

آنانی که چون انگلس و مارکس که مدافع ماتریالیسم دیالکتیک بودند عملکردشان به لحاظ فلسفی کم اهمیت است. ننگ حقیقی این است که شماری از فیلسوف های مارکسیست نیز بر چنین نکبتی به اسم «آنتی-دگماتیسم» ]جزمیت ستیزی[ گردن نهادند.حال آنکه دلیل این هم: تأثیر ایدئولوژی مبارزه طبقاتی است. از این جهت که ایدئولوژی بورژوایی، «فرهنگ» بورژوایی بر مسند قدرت است.

هفت-وظیفه خطیر جنبش کمونیست به لحاظ تئوریک این است:

-تشخیص و فهم گستره نظری انقلابی علم و فلسفه مارکسیست-لنینیستی؛

-مبارزه علیه جهان بینی بورژوازی و خرده-بورژوازی که همواره تهدیدی برای تئوری مارکسیست محسوب می شوند، و امروزه نیز عمیقاً نفوذ یافته است. «کلیت» این جهان بینی این است: اقتصادباوری[x] (امروزه در چارچوب «تکنولوژی») و «مکمل روحانی» آن ایده باوری اخلاقی (امروزه در چارچوب انسان باوری) است. اقتصاد باوری و ایده باوری اخلاقی از آغاز شکل گیری بورژوازی در جهان بینی بورژوازی مخالفین بنیادین ]نظریه مارکسیستی[ بوده اند. شمایل فلسفی کنونی این جهان بینی این است: نو-پوزیتیویسم و «مکمل روحانی» آن، ذهنی باوری[xi] اگزیستانسیالیستی-پدیدارشناختی. گونه منحصر به علوم انسانی: ایدئولوژی است کهساختارگرا نامیده می شود.

-تسخیر و چیرگی بر علمی که اهم آن علوم انسانی و فراتر از آن علوم اجتماعی است ]حوزه هایی که[ با در نظر گرفتن ]برخی[استثنائات  قاره تاریخ را غاصبانه به تصرف خویش درآورده اند، قاره ای که کلیدهای آن را مارکس به ما داده است؛

-توسعه و گستراندن علم و فلسفه نوین با دقت و شجاعت لازم ]و[ ایجاد پیوند میان آن با مقتضیات و ابداعات کنش مبارزه طبقاتی انقلابی.

در حوزه تئوریک، در حال حاضر پیوند بنیادین: فلسفه مارکسیست-لنینیستی است.

پرسش پنجم: شما از دو امری سخن به میان آوردید که به وضوح آنها متناقض یا متفاوت هستند: ۱٫فلسفه از اساس امری سیاسی است؛ ۲٫فلسفه در ارتباط با علوم است. رویکرد شما نسبت به این رابطه دوگانه چیست؟   

به این سؤال هم به صورت تز های شماتیک و گذرا پاسخ خواهم داد:

یک-مواضع طبقاتی در برخورد با مبارزه طبقاتی در گستره ایدئولوژی های عملی (ایدئولوژی های مذهبی، اخلاقی، حقوقی، سیاسی، زیبایی شناسی) بواسطه جهان بینی گرایشات معاند «تجسم» می یابند: در مثال اخیر ایدئالیستی (بورژوازی) و ماتریالیستی (پرولتریایی). هرکس به خودی خود یک جهان بینی دارد.

دو-جهان بینی ها در گستره تئوریک (علم+ ایدئولوژی های «تئوریکی» که در بر گیرنده ی علم و عالمان هستند) توسط فلسفه«تجسم» می‌یابند. در حوزه تئورک فلسفه تجسم مبارزه طبقاتی است. از این جهت فلسفه مبارزه (به نقل از کانت kampf) است و اساساً مبارزه ای سیاسی است: یک مبارزه طبقاتی. هیچکس به خودی خود فیلسوف نیست اما برای هرکس اکتساب آن میسر است.

سه-فلسفه متناظر با گستره تئوریک بوجود می آید: به محض اینکه یک علم (به معنای دقیق کلمه) بوجود می آید. بدون علوم فلسفه ای وجود ندارد و صرفاً جهان بینی ها خواهند بود. میان نیت[xii] نبرد و میدان نبرد باید تمایز قائل شد. نیت غایی جدال فلسفی مبارزه برای هژمونی[xiii] میان دو گرایش بزرگ در جهان بینی است (ماتریالیست و ایدئالیست). میدان نبرد اصلی در این مبارزه دانش علمی است: له یا علیه آن. بدین ترتیب در درجه ی اول در مرز میان امر علمی و ایدئولوژیک واقع می گردد. در مقابل فلسفه های ایدئالیستی که علوم را استثمار می کنند، فلسفه های ماتریالیستی هستند که در خدمت علوم می باشند. جدال فلسفی بخشی از مبارزه طبقاتی میان جهان بینی ها است. در گذشته، ماتریالیسم همواره زیر سلطه ایدئالیسم قرار داشته است.

چهار-علمی که توسط مارکس بنا نهاده شد وضعیت حاکم بر گستره تئوریک را کاملاً دگرگون ساخت. این علمی جدید است: علم تاریخ. لذا تا آن زمان این نخستین بار بود که آن ما را قادر میسازد به جهان بینی هایی آگاهی یابیم که فلسفه تجسم تئوریک آن می باشد؛ علم تاریخ به ما توان فهم فلسفه را می بخشد. آن ابزاری ارائه می کند که با اتکاء به آن جهان بینی ها را از اساس متحول کنیم (مبارزه طبقاتی انقلابی بر مبنای اصول تئوری مارکسیستی اجرا و مدرت می شود). از اینرو فلسفه دو جانبه منقلب می گردد. ماتریالیسم مکانیکی[xiv] «که سیمایی ایدئالیستی در تاریخ دارد» بدیل به ماتریالیسم دیالکتیکی می شود. تعادل نیروها وارونه می گردد: هم اکنون ماتریالیسم می تواند در فلسفه بر ایدئالیسم مستولی شود و اگر شرایط سیاسی تحقق یابد می تواند در مبارزه طبقاتی برای هژمونی میان جهان بینی ها توفق یابد.

فلسفه مارکسیستی-لنینیستی یا ماتریالیسم دیالکتیک تجسم تئوریک مبارزه طبقاتی پرولتاریایی است. در وحدت تئوری مارکسیست و جنبش کارگری (واقعیت غایی وحدت نظر و عمل) طبق گفته مارکس فلسفه از «تفسیر جهان» باز می ایستد. فلسفه سلاحی می شود برای «تغیر دادن جهان»: انقلاب.

پرسش ششم: آیا همین دلایل است که شما را بر آن داشته است که بگویید بازخوانی سرمایه امروزه ضروری است؟

بله. بازخوانی و مطالعه کردن سرمایه ضروری است.

-از این جهت که تمامی حوزه ها و تمامی پیامدهای علمی و فلسفی را واقعاً درک کنیم اینکه مبارزه پرولتاریایی در عمل چه میزان وام دار آن هستند: منش انقلابی تئوری مارکسیست.

-از این جهت که آن تئوری را در مقابل تمامی تفاسیر بورژوازی و خرده بورژوازی-یعنی اصلاحاتی که به جد آن را امروز تهدید می کنند- حفظ کنیم: در مرتبه نخست ]جناح[ مخالف ]یعنی[ اقتصادباوری[xv]/ انسان باوری[xvi].

-به منظور اشاعه تئوری مارکسیستی و ارائه مفاهیم علمی لازم به تحلیل مبارزه طبقاتی هم در کشورمان وهم در هر جای دیگر در دنیا امروز.

 بازخوانی و مطالعه سرمایه ضروری است. باید این مسئله مهم را نیز اضافه کنم که بازخوانی و مطالعه لنین نیز ضروری است و تمامی متون بزرگ قدیمی و جدید که تجربه مبارزه طبقاتی جنبش جهانی کارگران را بدست می دهد. این امری ضروری است که کارهای عملی جنبش انقلابی کارگران مطالعه شود، در خصوص حقیقت، مسائل و تناقضات آنها: گذشته شان و از همه مهمتر تاریخ حاضر آنها.

در کشور ما منابع قابل توجهی برای مبارزه طبقاتی انقلابی امروز وجود دارد: اما می بایست خاستگاه آن شناسایی شود: در توده های استثمار شده. این منابع جدای از ارتباط نزدیک با توده ها و سلاح های تئوری مارکسیستی-لنینیستی «کشف شده» نخواهند بود. پندارهای ایدئولوژیک بورژوازی چون «جامعه صنعتی»[xvii]، «نو-سرمایه داری»[xviii]، «طبقه کارگری جدید»[xix]، «جامعه ی فراخ زیست»[xx]، «بیگانگی»[xxi] و  مواردی از این دست[xxii] ضد-علمی و ضد-مارکسیستی هستند. این پندارها برای مقابله با انقلابیون ساخته شده اند.

لذا باید یک تبصره ی دیگر را هم اضافه کنم: که از تمامی آنچه گفتم پراهمیت تر است.

به منظور اینکه واقعاً فهم شود که فرد از «بازخوانی» و مطالعه این کارهای تئوریک، سیاسی و تاریخی چه چیز عایدش می شود، او می باید دو واقعیت را خودش بلاواسطه تجربه نماید، واقعیتی که سراسر این کارها را تعین بخشیده است: واقعیت کنش[xxiii]تئوریک (علم، فلسفه) در حیات انضمامی[xxiv] آن؛ واقعیت کنش مبارزه طبقاتی انقلابی، در رابطه ای تنگاتنگ با توده ها. چراکه هرچند تئوری ما را قادر به فهم قوانین تارخ می کند ]اما[ این توده ها هستند که تاریخ را می سازند نه روشنفکران و حتی نظریه پردازان. درس گرفتن از تئوری ضروری است- لذا ضرورت درس گرفتن از توده ها نیز به همان میزان حیاتی است.

پرسش هفتم: شما اهمیت زیادی برای دقت کردن قائل هستید، بالاخص دقت در واژگان. دلیل این موضوع چیست؟

یک کلام واحد مخلص عملکرد حاکم بر کنش فلسفی است: «ترسیم خط انفصال» میان ایده های صادق و کاذب. این کلام لنین است.

اما همین کلام خلاصه یکی از کارکردهای ضروری در سامان بخشی عمل مبارزه طبقاتی می باشد: «ترسیم خط انفصال» میان طبقات متخاصم. میان دوستان و دشمنان طبقاتی ما.

این همان کلام است. خط انفصال تئوریک میان ایده های صادق و کاذب. یک خط انفصال سیاسی میان مردم (پرولتاریا و هم پیمانانش) و دشمنان مردم.

فلسفه تجسم مبارزه طبقاتی مردم در تئوری است. بازگشت بدان یاری بخش مردم برای تمایز قائل شدن میان ایده های صادق و کاذب از یکدیگر در تئوری و دیگر ]حوزه[ ایده ها (سیاسی، اخلاقی، زیبایی شناسی و..) است. اصولاً ایده های صادق همیشه در خدمت مردم؛ ]و[ ایده های کاذب همواره در خدمت دشمنان مردم هستند.

چرا فلسفه بر سر واژگان می جنگد؟ واقعیات مبارزه طبقاتی «تجسم یافته» در «ایدهایی» هستند که خودشان در قالب کلمات «نمود یافته»اند. در استدلال علمی و فلسفی، واژگان (مفاهیم، مقولات) «ابزارهای» معرفت هستند. اما در مبارزه سیاسی، ایدئولوژیک و فلسفی علاوه بر این واژگان ]نقش[ سلاح، عاملی انفجاری یا دارو آرامبخش و زهر را دارند. گاهی ممکن است تمام مبارزه طبقاتی در مبارزه بر سر یک کلام علیه کلامی دیگر خلاصه شود. برخی واژگان چون دشمن با یکدیگر مبارزه می کنند. دیگر واژگان نیز محل ابهام هستند: مبارزه در  نبردی سنوشت ساز اما نامعلوم.

برای مثال: کمونیست ها برای فرونشانی طبقات و نیل به یک جامعه کمونیستی مبارزه می کنند، با این امید که روزی فرا رسد که تمامی انسان ها آزاد و برادر باشند. لیکن، سراسر سنت مارکسیستی کلاسیک این ادعا را رد می کند که مارکسیسم گونه ایاومانیسم است. چرا؟ به خاطر اینکه در عمل یعنی در وقایع رخ داده واژه اومانیسم آلت دست ایدئولوژی است که از آن برای از میان برداشتن دیگر واژه راستین و یکی از مؤلفه های حیاتی پرولتاریا بهره می گیرد: مبارزه طبقاتی.

برای مثال: انقلابیون این را می دانند که در آخرین مرحله چیزی بسته به تکنیک، سلاح و… نیست بلکه همه چیز به مبارزان، آگاهی طبقاتی ، فداکاری و تهور آنها بستگی دارد. ولی کل سنت مارکسیستی از این ابا داشته است که بگوید «انسان» تاریخ را می سازد. چرا؟ به خاطر اینکه در عمل یعنی در وقایع رخ داده این بیان آلت دست ایدئولوژی بورژوازی است که از آن برای از میان برداشتن دیگر بیان راستین بهره می برد که یکی از مؤلفه های حیاتی پرولتاریا نیز می باشد: این توده ها هستند که تاریخ را می سازند.

ضمن این که فلسفه حتی در آثار طولانی و خسته کننده که بیش از حد انتزاعی و دشوار است، بر سر واژگان می جنگد: علیه واژگان دروغگو، علیه واژگان ابهام آمیز؛ له واژگان دقیق و درست. فلسفه بر سر «تفاوت های جزئی عقیده» می جنگد.

لنین می گوید: «تنها مردمان کوته بین می توانندمباحثات جناحی و  اختلافات روشن میان تفاوت های جزئی عقیده را نابجا یا زائد قلمداد کنند. سرنوشت سوسیال-دموکراسی روسیه درسال های آتی در گرو آن است که این یا آن «تفاوت جزئی» را تقویت نماییم.» (چه باید کرد؟[xxv])

جدال فلسفی بر سر واژگان بخشی از مبارزه سیاسی است. فلسفه مارکسیستی-لنینیستی تنها در شرایطی می تواند کار تئوریک خود را در زمینه انتزاعی، دقیق و نظام مند کامل کند که مبارزه خود را هم معطوف به واژگان خیلی «علمی» (مفهوم، تئوری، دیالکتیک، بیگانگی و…) و هم معطوف به واژگان خیلی ساده (انسان، توده، مردم، مبارزه طبقاتی) کند.


[i] عنوان اصلی این مصاحبه “Philosophy as a Revolutionary Weapon” است که معادل فارسی آن “فلسفه به مثابه (یا همچون) سلاحی انقلابی” می باشد.

[ii] اقتباس شده از سایت رسمی مارکسیسم :

http://www.marxists.org/reference/archive/althusser/1968/philosophy-as-weapon.ht

[iii] The French Communist Party – French: Parti communiste français (PCF)

[iv] معادل واژه (incorrigibly) در فارسی «اصلاح ناپذیر» است که معادل آن در این ترجمه «جزم اندیشانه» انتخاب شده است.

[v] Subjectivism

[vi] Materialism and Empirio-criticism

[vii] ‘Left-Wing’ Communism

[viii] Image

[ix] Ethnology

[x] Economism

[xi] subjectivism

[xii] stake

[xiii] Hegemony:  پیشوایی

[xiv] Mechanistic materialism: ماده باوریِ ابزار انگارانه

[xv] Economism

[xvi] Humanism

[xvii] industrial society

[xviii] neo-capitalism

[xix] new working class

[xx] affluent society

[xxi] alienation

[xxii] tutti quanti : واژه ایتالیایی

[xxiii] practice

[xxiv] concrete life

[xxv] What is to be Done?

کاشف قاره تاریخ

دکتر مجید مددی

به جرات می توان گفت که هیچ اندیشه وری در جامعه فرهنگی ما، چون مارکس، این چنین بد، ناقص و مسخ شده، معرفی نشده است. ((نابغه ای بی بدیل)) و پیامبری غیر مرسل! از سوی دل خستگان و پیروان سینه چاک نادانش- انقلابی های سابق و مرتجع های لاحق!- و دشمن آزادی و دموکراسی! و پیغمبر خشم و خشونت و ستیز طبقاتی، از سوی ((بیماران چپ ستیزی!)) که حتی بردن نام او را کفر آمیز می دانند و نظریه پردازی متعلق به گذشته، که دیدگاه های فلسفی، اقتصادی، جامعه شناختی و سیاسی اش، امروزه محلی از اعراب ندارد و در خور تامل نیست! و باید در گنجینه آثار عتیقه! چون اشیایی گرانبها! جای گیرد و حفظ و حراست شود! و این دیدگاه به اصطلاح ((مارکس و لوژیست های)) وطنی است که انکار کامل او را دور از شان علمی شان! می دانند.

اینک ببینیم براستی مارکس که در کشور ما با عناوینی چون ((فرزانه قرن۱۹))، ((بنیان گذار فلسفه علمی!)) فیلسوف، جامعه شناس، اقتصاددان شناسانده شده است؛ کیست و مارکسیسم که با نام او رقم خورده، چیست؟

مارکس، در دوره تحصیل در دانشگاه برلین، با فلسفه هگل که در آن زمان در دانشگاه مزبور مبحث فلسفی مسلط و شایع بود، آشنا شد و به جرگه نو هگلی های جوان پیوست. طبع نوجو، نوخواه و جست و جوگر مارکس جوان به زودی او را نسبت به آیین هگل بدبین کرد و با پیوستن به کلوب موسوم به دکتر عملا وارد فعالیت های رادیکال جناح چپ شد.

مارکس و دیگر هگلی های چپ در آن وقت به شدت تحت تاثیر ماتریالیسم فویرباخ بودند که به نقد فلسفه هگل پرداخته بود. مارکس در ۱۸۴۱ درباره نویسنده گوهر مسیحیت می نویسد که به نظر او فویرباخ به طرز بسیار موفقیت آمیزی هگل را از دیدگاه ماتریالیستی نقد می کند و در انتقاد از دستگاه فلسفی هگل نشان می دهد که ((روح مطلق)) هگل در واقع ((تجسم انسان حقیقی است که بر شالوده طبیعت مقام گرفته است.)) از آن زمان به بعد، همه تلاش فلسفی مارکس در جهت ترکیب و ادغام دیالکتیک هگل با ماتریالیسم فویرباخ به کار رفت.

 اگرچه خاستگاه نظری مارکسیسم: فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی انگلیس و سوسیالیسم تخیلی فرانسه بود، ولی مارکس نگرش کاملا نو و بی مانندی برای گشودن مسایل و معضلات نظری و علمی به کار گرفت. او در پی آن بود تا پاسخی برای پرسش هایی اساسی که تحولات اجتماعی مطرح کرده بود، فراهم آورد. بنابراین، مهم ترین و برجسته ترین ویژگی مارکسیسم توصیف و تشریح وضعیت و شرایطی است برای تغییر جهان و نشان دادن وسیله ها و عوامل این دگرگونی و نه صرف تعبیر و تفسیر جهانی. چرا که مارکس اعتقاد داشت فلاسفه پیشین: ((… تا کنون جهان را به طرق گوناگون تفسیر کرده اند، اما غرض تغییر آن است.))

در تصریح این مفهوم باید بگوییم که به گفته آلتوسر، در جهان اندیشه تاکنون سه انقلاب به وقوع پیوسته است:

انقلاب نخست در ریاضیات توسط تالس بود که ((قاره ریاضی)) گشوده شد و موجب پیدایش فلسفه افلاطون گردید. انقلاب دوم در فیزیک توسط گالیله بود که ((قاره فیزیک)) را گشود و سبب بر زدن فلسفه دکارت شد- فلسفه دنیای نو- که فلسفه پویایی، حرکت بی وقفه و صیرورت در جهان است، برخلاف فلسفه ایستای افلاطون؛ و انقلاب سوم در عرصه تاریخ بود که مارکس کاشف و گشاینده قاره آن است.

قاره ای که به دید آلتوسر، با مفاهیمی از حوزه های ((قانونی-سیاسی))، یعنی با (( فلسفه های تاریخ)) اشغال شده بود که مدعی بودند گزارش دقیق و واقعی از آنچه در تاریخ وجامعه های بشری روی داده، عرضه می دارند.

آلتوسر این کشف علمی مارکس-گشایش قاره تاریخ- را ((دیرک مرگ مبارزه خشن و سازش ناپذیر طبقاتی)) می نامد و می افزاید: با این کشف و پیدایی ((علم تاریخ))، یعنی ((ماتریالیسم تاریخی))، مارکس مستقیم با منافع طبقات حاکمه درگیر شد و آنها که پایان حاکمیت بلامنازع خود را نزدیک می دیدند و زندگی تنعم زایشان که در آرامش رخوتناک نازپروردگی مستور و اینک با فریادهای خشماگین پابرهنگان استثمار شده به پا خاسته به خطر افتاده بود، ایدئولوژیست های خود را بر ضد او به پرواز درآورند.

با پیدایش ((علم تاریخ)) یعنی ((ماتریالیسم تاریخی))، اکنون نوبت فلسفه مارکسیستی، یعنی ماتریالیسم دیالکتیک بود که برای حفظ و تبیین و توضیح آن (که کار و وظیفه فلسفه است)، پدید آید که به گفته آلتوسر مارکس زایش آن را در تز(برنهاد) یازدهم فویرباخ اعلام می کند و می ماند تا لنین در اثر سترگ و دوران ساز خود ماتریالیسم و امریوکریتیسم تدوین و به ضابطه درآوردن فلسفه مارکسیستی را بر عهده گیرد و به پایان برد.

برای پیمودن این راه دراز پرپیچ و خم و درک فرآیند دشوار و پیچیده تحولات تاریخی تا رسیدن به جامعه بی طبقه کمونیستی، هر دو بنیان گذار سوسیالیسم علمی، نقطه نقطه مسیر ناهموار را در نوردیدند و به پیش رفتند. به قول ارنست مندل در اثرش به نام شکل گیری اندیشه اقتصادی مارکس، آنها از نقد مذهب آغاز کردند و به نقد فلسفه رسیدند، از نقد فلسفه تا نقد دولت، از نقد دولت به نقد جامعه-یعنی از نقد سیاست به نقد اقتصاد سیاسی، که این نقد فرجامین به نقد مالکیت خصوصی انجامید.

 بنابراین، مطالعات مارکس و انگلس برای شناخت و دریافت واقعیت نظام بهره کش سرمایه داری و ایجاد جامعه ای نو و خالی از تضادهای دشمنانه که نا انسانی شدن انسان را موجب می شود؛ منحصر به جنبه یا وجهی از کل ((واقعیت اجتماعی)) نبود، بلکه کلیت ساختار نظام را در نظر داشتند، به طوری که کلیف اسلوتر در اثرش به نام مارکسیسم و مبارزه طبقاتی به روشنی بر این نکته تاکید می کند که :

مارکسیسم جامعه شناسی دیگری نیست، بلکه درست نقطه مقابل آن است. مارکس دانش عمومی واقعیت های اجتماعی را با حوزه ای ویژه خودش، جدا از نظریه شناخت و دانش های طبیعی و تاریخ نمی پذیرد… از این رو به دید من، مارکس را باید دوباره شناخت و به عربده های تهوع آور مشاطه گران نظام سرمایه و به ((مارکسیسم مرده))! توجهی نکرد و این علم زنده و پویا را به درستی هضم و جذب کرد چرا که ضرورت تغییر جهان برای رهایی بشریت در دستور روز قرار دارد و این علم دگرگونی جهان است. ژاک دریدا ستیزنده کمونیسم با شجاعت و اطمینان می گوید: آینده بدون مارکس قابل تصور نیست.

 منبع: مجله فلسفه نو – شماره ۱