درآمدی به وجود و زمان

315212

آندرئاس لوکنر، کتابی در تحلیل اثر مارتین هایدگر با عنوان «درآمدی به وجود و زمان» نوشته است. نویسنده این اثر را برای تفسیر و فهم اثر هایدگر با عنوان «وجود و زمان» به رشته تحریر درآورده زیرا اعتقاد دارد زبان خاص هایدگر مانع از فهم نوشته‌های اوست.

ه گزارش خبرگزاری کتاب ایران (اینبا)،احمدعلی حیدری، کتاب «درآمدی به وجود و زمان» نوشته «آندرئاس لوکنر» را به فارسی ترجمه کرده است. کتاب «وجود و زمان» اثر هایدگر است. هایدگر خود را ناگزیر می‌دید برای بیان ژرفای طرح پرسش هستی‌شناسانه‌ بنیادینش به زبانی فراخور سخن بگوید. سهمی از جاذبه «وجود و زمان» مرهون همین زبان است، اما زبان خاص هایدگر خود، مایه دشواری قابل توجهی برای فهم اوست، از این رو این متن (کتاب هایدگر) نیازمند شرح است. این اثر به بند بند متن هایدگر می‌پردازد و بدین ترتیب خواننده را در فهم عبارات اصلی متن یاری می‌رساند.

حیدری در بخشی از مقدمه خود بر این کتاب نوشته است: «کتاب «وجود و زمان» مربوط به دوران نخست تفکر هایدگر است، دوره‌ای که دامنه آن سال‌های ۱۹۰۹ تا ۱۹۴۵ را در برمی‌گیرد. مشرب وی در این ایام بسیار مشابه استادان رسمی فلسفه است. او در این روزگار، تقریبا در همه درس گفتارهای خود آراء متفکران شاخص تاریخ فلسفه مانند افلاطون، ارسطو، آگوستین، دکارت، لایب‌نیتس، کانت و هگل را مدنظر دارد و آنها را در چارچوب طرح فلسفی خود وارسی می‌کند.»

«درآمدی بر وجود و زمان» در دو بخش تالیف و ترجمه شده است. نویسنده در بخش نخست از این اثر به «تحلیل بنیادین دازاین به نحو تمهیدی» پرداخته است. این بخش شامل ۶ فصل است. فصولی که در آن مباحثی مانند تبیین پرسش، تحلیل اساس جهان‌مند بودن جهان و متمایز ساختن اصل جهان‌مندی دیده می‌شود.

«دازاین و زمان‌مندی» عنوان بخش دوم از این اثر است. مولف این اثر را نیز در ۶ فصل نگاشته است. گواهی درخورِ دازاین بر توان‌بود اصیل و عزم، زمان‌مندی و روزمرگی در کنار زمان‌مندی و درون‌زمانی بودن از جمله مفاهیم بررسی شده در این بخش است.

انتشارات علمی، «درآمدی به وجود و زمان» را در ۳۸۸ صفحه، شمارگان هزار نسخه، به بهای ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومان منتشر کرده است.

منبع: ایبنا

امر قدسیِ یونان و عسرت مدرنیته

       یوهان کریستین فردریش هولدرلین شاعر آلمانی و چهره ی شاخص جنبش هنری رمانتیسم، بمانند هم عصران خود گوته و شیلر توجه خود را معطوف به مهد فرهنگ و اندیشه اروپا می دارد و به تعبیری او را می توان صدای برآمده از یونان باستان برشمرد. اشعار او امروز به عنوان یکی از نقاط قوت ادبیات آلمان محسوب می شود و این در حالی است که در دوران حیات خود کمتر شناخته شده بود.

 هایدگر فیلسوف آلمانی نیز تفکرات فلسفی خود را مرهون اشعار هولدرلین می داند، چنانکه صراحتاً در مصاحبه با اشپیگل(۱۹۶۶) به این موضوع اذعان می کند: «اندیشه ی من در ربط و پیوند مشخصی با شعر هولدرلین قرار دارد.» البته این پرداخت عمیق تنها محدود به سال های ۴۶-۱۹۳۴ می شود هرچند که تا آخر عمر، هایدگر به هولدرلین و امر شعر توجه دارد. هایدگر در خطابه ی دانشگاهی خود در سال ۱۹۳۳ آلمان را فرهنگی برآمده از سرمنشاء یونان باستان می خواند. به واقع تأمل در یونان امکانی است که هولدرلین آن را در دوران مدرن فراهم می سازد. برای هولدرلین یونان موطنی مقدس است، حتی مقدس تر از وطن خود و تحت تأثیر اساطیر آن است که شعر را تجربه می کند؛ «آن چیست که مرا/ به این کرانه های مقدسِ کهن پیوند می دهد؟/ کرانه هایی که به آنها/ بیشتر از سرزمین پدری ام عشق می ورزم؟».

پرداخت هولدرلین پیش از هر چیز نگاهی متقن و محتوایی به ذات شعر است، که سرآغاز آن در فرهنگ یونانی، نگاه اخلاقی به زندگی است.  هایدگر می گوید: «شاعر عسرت را بنیاد می نهد.»، فراموشی یونان در پرتو خرد انسان مدرن یعنی گسستن از حقیقت و ریشه ی خود، به تعبیر هایدگر در مقدمه ای بر متافیزیک، مدرنیته زمانه «هجرت خدایان» و زمانه ی «سقوط معنوی» است؛ اجتماع یونانی مذهبی الهی دارد و این یعنی حضور در بستری قدسی، که خود مقدمه ای بر اخلاق مداری و داشتن وجودی والاتر از پیکره انسانی تلقی می شود. گذار از امر قدسی در آلمان، زمینه ساز بی ریشگی و از خود بیگانگی فرهنگی است، چنانچه گادامر در مقاله ی «هولدرلین و عهد باستان» اذعان می دارد: «هرکس به جهانی متعلق است و دقیقاً به دلیل همین تعلقش، صفاتی در او رشد می کند و با سرزمینی ارتباط می یابد. در حالیکه در مورد انسان های مدرن، نوعی بی اعتنایی نسبت به گذشته و سرشت خاص جامعه به چشم می خورد. این بینش محدود آنها، بخصوص آلمانی ها را از درون سست و بی حس می کند.» مذهب در اینجا نه به عنوان امری فی نفسه که سپهری از امر قدسی و تکاپوی زندگانی متعالی است و پرتوی از نظم و امید را در خود به نمایش می گذارد. این همان «ناگشودگی» است که به تعبیر گادامر انسان مدرن را به زندگی حلزونی واداشته است. دغدغه ی اصلی هولدرلین فراموشی وجود است، که انسان مدرن با تعدی از فرهنگ و امر قدسی که در موطن خود یونان سبب شکوفایی و گشودگی حیات بوده است، بدان فراموشی دچار شده است. خدایان یونانی همبستگی و اجماع را تداعی می کنند و این «مقدرات الوهی» است که بنا بر نظر هایدگر می تواند بشر را «تاریخی» کند و یک کل را به «قوم» بدیل سازد. حال آنکه مدرنیته فراغت از این مفاهیم را در پیامد خود داشته است و از خود بیگانگی و زندگی بی معنا و پوچی را که نیچه از آن دم می زند را به ارمغان آورده است. «شبِ تاریک» غرب را فراگرفته است و این انسان های مدرن هستند که این تاریکی و ظلمت را با تکبر و خودبینی پدیدار کرده اند که خود بیانگر فراموشی الوهیت است.

 در عصر مدرن حالِ انسان در مفارغت خدایان و مقدرات الوهی «سوگِ مقدس» است، «تمثال های خدایان در سرزمین کهن/ تقدیس شدگانی که پدیدار شده اند/ ممکن است دیگر آنها را نخوانم، اگر/ اگر عشق قلب من/ همراه شما ای آب های خانه من،/ بتواند سوگوار باشد،/ تا به آن سوگواری مقدس برسد؟» چنانچه هایدگر نیز آن را نه امری روانشناسانه که پدیده ای عقلانی تلقی می کند؛ هولدرلین یونان را نه بمثابه گمشده و مرتبه ای برای حسرت که درمانی برای بیماری عصر مدرن تلقی می کند. این ویژگی بارز خدایان یونانی است که سیمایی انسانی را بر ذهن القاء می کنند، آنها در میان انسان ها زندگی می کنند و صفات انسانی را دارند. در نگاه هولدرلین خدا وجودی ناشناخته است؛ «خدا چیست؟ ناشناخته؛ ولی/ صورت آسمان ها پر از اوست/ آذرخش ها خشم اویند/ هر آنچه بیشتر ناپیداست، بیشتر خود را/ به آنچه بیگانه است، می سپارد.» الوهیت و قداست یونان در نظر هایدگر بازگشت خدایان است، نمی توان خدایان را  محکوم به مرگ و نیستی دانست بلکه آنها برای در «کار»  بودن هجرتی در قامتِ معنایی معاصر باید داشته باشند. اما «امر قدسی» خود فراتر از خدایان قرار دارد، و به تعبیر هولدرلین خدایان بواسطه امر قدسی است که خدایان هستند. اساس عسرت مدرنیته نه هجرت خدایان که کنار گذاردن امر قدسی است. در دنیای مدرن انسان ها تشبه به تیتان ها، یعنی موجوداتی که علیه زئوس طغیان کردند یافته اند، و مفاهیم را دستخوش تطور کرده اند، خدایانی که در فضای امر قدسی تنفس می کردند به واسطه ی نفی آن خاموش شده اند و پرده ای از شب دنیا را فراگرفته است. طبیعت نه دیگر در تعامل زندگی بشر و مکانی از پویایی ذهنی برای آفرینش خدایان بلکه به مثابه ابزاری برای سودآوری و استثمار ماشینیسم تلقی می شود و این بشر است که فارغ از معنا صرفاً به عنوان ابژه ای بی روح بر آن سلطه یافته است؛ «از مدت ها پیش، خدا به خدمت گرفته شد/ و قدرت های آسمانی، افراد بخشنده/ ناچیز انگاشته شدند و از پای درآمدند،/ و به خاطر لذت/ نژاد مکار، ناسپاسی پیشه کردند.» در چنین عسرتی تنها امید، غلبه ی خدایان بر حکومت جبارانه ی تیتان ها است، که شاعر وظیفه خود می داند آن را پیش بینی کند، شاعر آوای آسمانی را می شنود و همچون پیام آوری از سوی خدایان است و تنها اوست که می تواند تاریکی مدرنیته را درهم شکند و «امر قدسی» را بازیابد، اما نه در قاعده مند ساختن و تقدسات عرفی اجتماع بلکه در معنای دقیق «تقدس» است که باید حقیقت امر قدسی آشکار گردد و بستری برای بازگشت خدایان و پایان غیاب سهمگین آنها را رغم زند.

* بخشی از این مقاله در روزنامه اعتماد چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۱ – شماره ۲۵۶۰ منتشر شده است.

مرگ بهنگام زرتشت نیچه

روزنامه اعتماد

فرشاد نوروزی

 مساله مرگ حلقه یی از هزاران حلقه مفقوده حیات بشر است که از دیرینه ایام حیات بشر در تودرتوی امر تخیل بازنمودها و خوانش های متعددی را از سر گذرانده است و البته این مساله یی طبیعی است که پدیداری گنگ در بافت دانش بشری به دنیای رازآلود ذهن رو یابد. مرگ جدا از مفاهمه دین و خوانش های قومیتی که مبتنی بر آیین های بومی است، نمودهایی چون جاودانگی، عالمی که ملزوم هدفمندی حیات است، تنعم و تعذب کردار نیک و بد در عالمی که در آن عدالت مطلق برقرار است و… که در واقع بیشتر رویکردی روانی از عقده های بشری در عالمی غیر از این جهان را تداعی می کند. بشر در دنیایی زندگی می کند که در آن نبودها جایگزین نمودها می شوند، هر فصل مرگ فصل دیگری را رقم می زند: زوال، تنهایی، غم و اندوه در تمامیت خود تقدیری فانی را برایش مجسم می کنند و این نداشته ها هستند که جای خود را به عقده یی مرگبار می دهند. در حقیقت این نیستی است که استلزام وجودات غیرمادی را رقم می زند. زندگی در کلیت خود فانی و عبث پنداشته می شود و درگیری انسان با این امر تنها می تواند خیالبافی هایی را رقم بزند که او را از این ذلت برهاند.

نیچه، فیلسوف آلمانی، در عصری تاریک که جامعه در تاویلات کلیسایی به سر می برد، به کاوش در امر نیستی می پردازد. نگاه فیلسوف به مساله مرگ متمایز از نگره عمومی است که در سیر تاریخی با ابتنا به طبیعت و بازنمود های آن در ذهن بشر شکل یافته است. نیچه با شناسایی امر مرگ و انعکاس آن در ذهنیت و نگرش مردم به این موضوع، سعی دارد این ذهنیت را بکاود و با خوانش خود از زرتشت، به نقادی آشکار نگرش ها بپردازد. زرتشت نیچه سیمای نقادی «مسیح» [تحریف شده] را به تصویر می کشد. در واقع صورت اندیشه مسیح [تحریف شده] از منظر نیچه ناپخته و خام است.
نیچه از نگرش های فکری سخن به میان می آورد که آنها را اصطلاحا «واعظان مرگ» می خواند. این گروه اشخاصی هستند که پنداشت فکری شان در مرکزیت تعارض پوچ و فانی بودن زندگی و وجود ماورایی متضاد این دنیا قرار دارد. گروه هایی از انسان ها که در برخورد با ناخوشی های زندگی چون مرگ، بیماری و… آن را عبث و باطل می خوانند. این افراد تنها به دیدن یک نما از حیات بسنده کرده اند و چشمان خود را به دیدن دیگر ابعاد زندگی بسته اند و زندگی را سراسر رنج می بینند. این دسته از افراد در تعارض روانی زندگی و مرگ نتوانسته اند نیستی و آزمندی را درک کنند، در حالی که زندگی کشاکشی است از دو جبهه متضاد و در این میان حقیقت آشکار آنی است که در تکاپوی مادی آن را در روشنای ذهن درک می کنیم. ندای واعظان مرگ در دنیا طنین افکن است و این عده دنیا را رها کرده و تنها به موعظه نیستی، در خیال عالمی جاوید می پردازند.

«بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود. اما بهنگام بمیر! زرتشت چنین می آموزاند.» مرگ بهنگام تنها از آن کسانی است که کمال یافته اند. این دسته بر مرگ خود غلبه یافته اند و زندگی را نه بستری برای نازادن و نماندن می خوانند که ضمن دیدن سیمای زیبای زندگی آن را فهم کرده اند و نیچه آن را «بهین مرگ» می نامد. زرتشت انسان را به زندگی ای فرا می خواند که در آن شیرینی حیات، روان انسان را در پس خود بر زشتی ها چیره می کند و جان او را از آلودگی به دور می دارد: و در واقع این فضیلت است که می تواند جان و روان انسان را از «مرگی ناخوش» به دور دارد.
به تعبیر نیچه، زرتشت همچون بادی تازه و توفنده است که نگرش انسان ها را به زندگی تغییر می دهد اما پوچی و زوال زندگی پرده یی تاریک را بر رخ هستی می رقصاند که زرتشت را مضطرب و پریشان حال می کند، تاریکی ای که از میانش نور در ظلمت غرق می شود. نگرانی زرتشت از گفته های پیشگویی است که پوچی و زوال حیات را فریاد می زد: «همه چیز پوچ است: همه چیز یکسان: همه چیز رو به پایان!». این استعاره یی از آوای تلخ حیات و کردار زرتشت نوری متعارض است که بر تاریکی پرتو می افکند. اما نیچه در ابتدا دگرگونی حال زرتشت از این حقیقت را به تصویر می کشد: «او نمی باید در این اندوه گران از پای درافتد چراکه می باید نوری باشد جهان های دورتر را و دورترین شب ها را.» زرتشت پریشان حال در مقابل تاریکی گفته های پیشگویی که عبث بودن زندگی را فریاد می کرد، به خواب می رود و می بیند که از دنیا بریده است و پریشان حال نشانه هایی از مرگ و صداهایی دهشتناک را می شنود، سراسیمه از خواب بیدار می شود و برای شاگردانش خواب را بازگو می کند. تفسیر نزدیک ترین شاگرد او از این واقعه چنان بود که توانست زرتشت را از فسردگی ای که جانش را فراگرفته بود، بیدار کند. او زرتشت را به خودش آگاه کرد: «آنگاه که شامگاه دراز و خستگی مرگ آسا فرا رسد، تو از آسمان ما غروب نخواهی کرد، تو ای هوادار زندگی! تو ای که چشمان ما را بر ستارگان تازه شب گشودی.»
تاریکی زندگی تنها آوای مردمان ناتوانی است که «در راه خود گم می شوند» و خود را «بازیچه هر موج» می کنند. نیچه سیمای استعاری زرتشت را خلق می کند تا از این طریق کورسویه یی از روشنای حیات را بر روان بشر طنین انداز کند. در این میان شاگردان زرتشت هستند که پیامبر را به خود یادآوری می کنند و او را از بند دلهره می رهانند. زرتشت مرگی با فضیلت را برای خود می پسندد که در عین بهره مندی از شمای زیبای زندگی کمال، هدف و مقصودی برای پایان آن باشد. وی پس از خود اختیار و فضیلت را در میان قومش بر جای می گذارد و به مردم وعده می دهد که روزی «به زمین باز خواهم گشت تا در او که مرا زاد، بیاسایم.»

 روزنامه اعتماد، شماره ۲۴۷۶ به تاریخ ۴/۶/۹۱، صفحه ۱۲ (اندیشه) 

وضعیت سیاسی عصر هگل

نویسنده : رضا اسکندری

در سیر تفکر سیاسی در غرب، از هراکلیت تا متفکرین معاصر نظیر گیدنز، تک چهره هایی می درخشند که خواه موافق و خواه مخالف آن ها باشیم، نمی توانیم تاثیر به سزای آنان را در تفکر سیاسی و اجتماعی نادیده گیریم؛ و بی شک نام هگل در کنار هابز، منتسکیو یا مارکس در این گروه جای می گیرد. شگفت آنکه آرای هگل را پس از او، گروه های کثیری از محافظه کاران مسیحی دست راستی تا انقلابیون چپ گرا مورد استفاده و تحلیل های بیشتر و بیشتر قرار داده اند. هگل را، چه هم صدا با پوپر نظریه پرداز محافظه کاری بدانیم که تنها برای مقابله با تفکرات آزادی بخش و انقلابی منشعب از انقلاب فرانسه مطرح گردید و چه ظهور و رشد او را به عنوان فیلسوف غالب زمان خود ناشی از کمال نظری او بدانیم؛ به هر روی نمی توان آراء او و شاگردانش را فارغ از زمان و مکان تولد آنها ارزیابی نمود.

هگل در آلمان تحت سلطه خاندان پروسی «هوهنتزولرن» به دنیا آمد. هرچند این خاندان در سال های میانی قرن شانزدهم و به دستور آلبرت، نخستین فرمانروای لوتری خود سکولاریزه شده بود؛ اما فضای پر تنش اروپا به ویژه در سال های پس از جنگ های مذهبی سی ساله، بار دیگر فضای بسته ای را در مباحثات مذهبی ایجاد کرده بود که تا عهد سلطنت فریدریک سوم (۱۷۹۷- ۱۸۴۸) ادامه یافت. هرچند در این دوران، به برکت وجود وزرا و مشاوران اندیشمند دربار پروس چون هاینریش فردیدریش فون اشتاین، و نیز ظهور متفکرانی مانند هولدرلین، شلینگ و هگل، تفکرات جدیدی در مباحث مذهبی رخنه کرد، اما این اندیشمندان برای به دست آوردن آزادی بیان در مباحث سیاسی باید تا زمان سلطنت فریدریک چهارم صبر می کردند.

از سوی دیگر، اقتصاد مبتنی بر زراعت و طبقات نیمه فئودالی، هم چنان بر آلمان تحت سلطه سایه افکنده بود. هرچند اروپای آن روز خیز شتابناکی به سوی حیات صنعتی برداشته بود، اما آلمان سرسختانه به سنت های خویش چسبیده بود و هنوز مهم ترین شاخص طبقات در جامعه، مالکیت زمین به حساب می آمد. زندگی شهری مشابه دیگر بلاد اروپایی در پروس وجود نداشت و اشراف زمین دار، امتیازات بسیاری نظیر معافیت از خدمت نظام و جایگاه برتر در نظام حقوقی و قضایی را حفظ کرده بودند. مرور تاریخ سیاسی و اجتماعی پروس نشانگر گونه ای از خصومت – یا هراس – سلسله هوهنتزولرن از رشد و گسترش بورژوازی است. امری که شاید زاده تجربیات آن ها از تغییرات و انقلابات سیاسی و اجتماعی اروپای معاصرشان بوده باشد. طبقه بروکرات نحیفی که از زمان حکومت فریدریک ویلیام کبیر (اول) در آلمان جان می گرفت، بیشتر تحت احاطه و سلطه سیستم نظامی بود. با تکیه بر همین ارتش قدرتمند بود که فریدریک توانست در جنگ های سوئد-لهستان پیروز میدان باشد و قدرت خود را به اروپا نشان دهد.

در زمان هگل اما، ارتش پروس سپاه پیروز فریدریک کبیر نبود. هرچند فریدریک دوم سپاه پروس را تقویت کرد و لشکری متشکل از هشتاد هزار سرباز داخلی و مزدوران خارجی را به خدمت گرفت، اما در برابر ارتش تازه شکل گرفته فرانسه پس از انقلاب کاری از پیش نبرد و پس از آن جانشین او فریدریک سوم مغلوب میدان جنگ با ناپلئون شد. پس از شکست در جنگ «ینا»، فریدریک قرارداد صلح «تیلیست» را به امضا رساند و هرآنچه اسلافش به دست آورده بودند به ناپلئون سپرد. شکستی که نفرت مردمان آلمان را از سلطه پروسی ها دو چندان کرد. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در این زمین به دنیا آمد؛ در خانواده ای وابسته به بوروکراسی تازه پای آلمان. هرچند هگل را می توان فرزند زمان و مکان خود دانست، اما بی شک فرزند شتاب زده ای برای زمانه ای شتاب زده بوده است. دستگاه فلسفی او هر چند بسیار تاثیرگذار و در زمان خود بی همتا، اما به قول انگلس، خالی از بیهوده گویی ها نیز نیست.

در بررسی ریشه های تفکر هگل، امری که شاید بیش از قوم گرایی آلمانی یا سیستم اجتماعی تحمیلی دولت پروس تاثیرگذار بوده است، تاثیر انقلاب کبیر فرانسه است. هرچند اختلافات بنیانی میان نظام اجتماعی و طبقاتی فرانسه زمان انقلاب، تفاوت های فاحشی با آلمان هم عصر خود دارد؛ اما هراس بروز انقلاب برای حکمرانان پروسی آن قدر سهمگین بوده است که توان خود را مصروف جنگی کنند که البته نتیجه ای جز شکست برایشان نداشت. برای فیلسوف همواره کهنسال ما، که تعلق خاطری نیز به ثبات و قانونیت داشته است، انقلاب اتفاق چندان مبارکی نبود. هرچند هگل در عقاید خود همواره بر لزوم همراهی فلسفه و انقلاب به عنوان دو بال نظری و عملی تحول جان تاکید می کند، اما به سنت فلسفه سیاسی یونان که ثبات و قانون را ارکان اساسی حیات می دانند وفادار مانده است.

به روایت تاریخ فلسفه، هگل در آغاز تحصیل فلسفه و پس از فراغت از تحصیل از دانشگاه توبینگن، همراه با دوستانش، هولدرلین و شلینگ (که این دومی چند سالی بزرگتر بود) ، از شنیدن و مرور اخبار پیروزی ها و شکوه انقلاب فرانسه شادمان می شدند. اما در سال های تدریس در برلین و در جایگاه استاد ارشد و نظریه پرداز غالب فلسفه و سیاست، او تبعیت کامل افراد از حاکمیت را – حتی صرف نظر از آنچه حاکم می خواهد – تجویز می کند. حتی او حکومت پروس را که زمانی در آن تنها بروکراسی رنجور و اتلاف و اسراف را می دید، به عنوان برترین حالت خود شکوفایی جان در پهنه تاریخ بشری معرفی کرده است. چرخشی که اگر آن را ناشی از قدرت و حمایت فریدریک ندانیم، در بهترین حالت ناشی از پایبندی او به ثبات و هراسش از تغییر است.

در بازه زمانی صدساله ای از زمان مرگ هگل، تاثیر او بر فلسفه غرب و به ویژه آلمان قدرتی گریز ناپذیر داشت. چندسالی پیش از مرگ او تا میانه قرن نوزدهم، محافل فلسفی اروپا شاهد درگیری و جدل میان طرفداران و مخالفان هگل بود. در اثر این مجادلات، شکاف عظیمی میان طرفداران هگل به وجود آمد و «هگلی ها» در سه گروه مختلف صف آرایی کردند. گروه نخست، راست های یا «هگلی های پیر» بودند که از هگل در برابر اتهام لیبرالیسم و تفکرات انقلابی دفاع می کردند. این گروه خود را هگلی های ارتدوکس می دانستند. در نقطه مقابل، چپ ها گروه «هگلی های جوان» را تشکیل دادند که آموزه های هگل را به عنوان تنها آموزه فلسفی بیانگر واقعیات (به جای ایده آل ها)، خط مشی و مسیر تغییر و تحول می دانستند و کلیات اصول فلسفی هگل را پذیرا بودند. گروه سوم نیز میانه دار این شکاف بودند که مانند «منطقیون بی آزار» به تحلیل و تفسیر منطقی و معنا شناختی آثار هگل بسنده می کردند.

آزادی بیان در حوزه های سیاست و مذهب، به مراتب بیش از آن بود که هگل و اسلاف او در اوج حکومت پروس تجربه کرده بودند. گسترش آزادی ها و اصلاحات دهه های ۱۸۱۰ و ۱۸۲۰ که توسط فریدریک سوم و گسترش نظام آموزشی آن، علی الخصوص دانشگاه برلین نقش عمده ای در این تحولات ایفا کرد. برلین مرکز تبادل آراء و مذاکرات فلسفی و سیاسی شد. دوران ناپلئونی پایان یافته بود و تفکرات دموکراتیک و سوسیالیستی در اروپا و قاره نو رواج بیشتری می یافت. تفکرات بی خدایی، نظیر ایده آلیسم فوئرباخ تاثیرات به سزایی در گسترش آزادی ها داشت. پویایی طبقات در جوامع اروپایی شتاب می گرفت و آلمان هم علیرغم عقب ماندن در این عرصه، با شتاب بیش از پیش – و هنوز کمتر از اروپا – حرکت می کرد. پروس در این سال ها نطفه زایش آلمان بود. امری که در سال های بعد و توسط بیسمارک، صدر اعظم آهنین آلمان صورت گرفت.

در نخستین سال های رواج مباحثات هگلی، بیشتر بحث ها پیرامون فلسفه دین می چرخید. خواه به دلیل اهمیت بیشتری که دین برای فلاسفه داشت و خواه به دلیل حساسیت کمتر حکومت بر این مسایل، درخشان ترین چهره های هگلی جوان رسائل خود را پیرامون دیانت و مسیحیت ارائه نمودند. لودویگ فوئرباخ، آرنولد روگه و دیوید فریدریش اشتراوس از این چهره ها هستند. اما در سال های پس از آن، پیکان نقادی آنان متوجه مناسبات اجتماعی و سیاسی شد. صرف نظر از مارکس و انگلس که شناخته شده ترین چهره های سیاسی و اجتماعی این جنبش هستند، آگوست فون کیشکوفسکی و ادگار باوئر را می توان در این جنبش معرفی نمود. نهضتی که تا کنون، در پهنه نظریات سیاسی، اجتماعی و فلسفی جایگاه خود را دارد و هنوز رنگ و بویی از خاستگاه های اجتماعی خود را به همراه می کشد.