هیچ؛ خودفریفتگی و ارزش های جعلی

هیچ؛ خودفریفتگی و ارزش های جعلی

فرشاد نوروزی

 | روزنامه اعتماد

«هیچ انگاری همچون حالتی روانی زمانی لاجرم تحقق می یابد که: در تمامی رویدادها «معنایی» را که در نهایت نیست جسته باشیم».[i]

سرآمد شبکه ای از باورهای انباشت شده که ذره ای بر خود رنگ تأمل ندیده اند، در صیرورت منقطع تاریخی هیچ انگاری است. جعل ارزش که خود برافروخته از دامان عالم علیا است، با رنگ باختن سردرگمی عظیمی را آفریده است که بشر روزمره شده را به حالتی روانی دچار می کند که آگاهانه و دلسرد از واقعیت به فریفتگی مزمن جان سپارد. و این مسئله خود منبعث از نکبت امر علیا است، که در بدو نیز خاستگاه تار و پودی بوده است که بشر خودخواسته در پی آن بوده است، حقیقت این است که خودفریفتگی نه امری است که نیچه آن را برای آینده و منضم وقوع هیچ انگاری برمی شمارد که در نخستین ظهورش نیز در روان سروش عالم علیا نوعی بین الاذهانیت با مرجع اثر توده مردم و خاستگاه باورهایشان در ضمن حفظ دکترین اخلاقی خود، مسامحه آمیز در رفع و تعدیل آسیب های اخلاقی بشری بر می آمده است. در حقیقت عقل نه خنجر زهر آلود که کلید حقیقت است و استمرار مفارغت بشریت از آن بوده است که نکبت حاضر را آفریده است. عامه که قاطبه جامعه را می سازد در بکارگیری عقل و اساساً فهم آن در صیرورت تاریخ از وجهه ی بدوی آن نظر بر نداشته اند و از اینرو هرگز عقل نمود حقیقی نیافته است و همواره شبحی مقدس-مراتب عقول در الهیات اسلامی- یا منفور-ایمان می آورم چون نامعقول[ii] است!- در لباس افکار و ارزش های جعلی حکمت یا الهیات بوده است؛ حتی کار بدانجا می رسد که اسپینوزا عقل و فلسفه را خادم الهیات می خواند. و البته این دریافت دقیق نیچه از پیامد نگرش کلیسایی در بارور سازی ارزش ها است.

اما «اکنون که اصل و خاستگاه کهنه و نخ نمای این ارزش ها در شرف آشکاری است، به نظر می آید که عالم ارزش از دست داده و از معنا تهی شده باشد.»[iii] حال انسان در می یابد در پی ارزش هایی بوده است که هیچ یک حقیقی نبوده اند، «پس جوینده در نهایت دلسرد می شود» و «آنگاه هیچ انگاری اعتراف به اتلاف مزمن نیرو است»، انسان با مواجهه با حقیقت شرمگین خواهد شد و در می یابد که «این همه وقت خود را فریفته است»[iv].این مسئله برخاسته از «موج مرگ» بزرگ نیچه است.

بشر همواره با شبح حقیقت خود را فریفته است و در این بین امر علیا چه با دولت و چه با طبقه تلکه گر مردم، همدست و همداستان بوده است. از این جهت که ارزش ها و تغییرات آن ها به افزایش قدرت آنانی که ارزش ها را مقرر می دارند، مربوط می شوند. عامل آن طبقه سلطه یافته بر روان انسان ها است، آنها که حقیقت را کشتند و به جای آن مشتی اراجیف پرداختند تا انسان ها را از ترس روانی که از ابتدای حیات با آن گریبانگیراند، فریب دهند. در این میان طبقه ای که بازیگران اصلی این فریفتگی هستند در لباس کاهنان واصل ظاهر می شوند که همواره به گونه ای نقش خود را باور می دارند که حقیقت را به مردم القاء کنند آنها نقش «ابر-انسانی دارند…در این نقش آنان قریحه ی خویش را می یابند؛ غرایز خود را به خدمت می گیرند؛ برای این که هرچه بیشتر باور کردنی سازند باید تا آنجا که ممکن است در ظاهر سازی و خودنمایی یش بروند… آنها می خواهند بفهمانند بالاترین نوع انسان به حساب می آیند-فرمان می رانند- حتی بر آن کسی که اعمال قدرت می کند.»[v] اما همینکه آدمیان به ماهیت دنیای افسانه ای و ساختگی…پی ببرند، یگانه چیزی که بتواند باقی بماند، هیچی است: «نیهیلیسم». آموزه آنها «اراده معطوف به نیستی» است.

حقیقت جای خود را به تصویر افسانه ای می دهد که طبقه مروجان پرداخته اند و مردم ساده لوحانه آن را به جان می خرند و بخاطر ترس روانی که وجودشان را در بر گرفته به خود دروغ می گویند. مردم فریفته ترس هایشان هستند. «این پرسش که آیا نبودن بهتر از بودن نیست، خود یک بیماری است، نشانه ای از افت، نشانه ای از فساد، از هیچ انگاری است.» این یک خصیصه ی تاریخی است که انسان ها در برابرانتخاب «بودن یا نبودن» با تعمد و تعمق بودن را به هر بهایی ترجیح می دهند.

ارجح دانستن بودن به رفتارهای جنون آمیز تاریخی می انجامد که در فراسوی ترس و نکبت نیستی بر روان بشریت تحمیل گشته است. ما در دورانی زندگی می کنیم که آکنده از ارزش های مجعول تاریخی است که این امر در بستر روانی انسان رنگ حقیقت را به خود گرفته است و این انسان مدرن است که هرگز جرأت بروز و اذعان به فریفتگی خود را ندارد، این با اینکه در عصر حاضر به انکشاف واقعیت نائل آمده است و دروغ های تاریخی از پس پرده عیان گشته اند اما هنوز هم سعی دارد وجدان خود را خاموش نگه دارد و حتی حاضر نیست به قدمگاه شک گام بگذارد هر چند که شک در بدیهیات معقول نیست.

قرن ها انسان دستمایه باورهایی بی اساس، سست بنیاد و دروغین بوده است که قدرت های حاکم برای به زیر آوردن اندیشه بشر با طبقه علیا دست به دست هم می دادند تا به جعل ارزش ها بپردازند. هر گوشه تاریخ باستان گواهی برای ظهور ارزش های جدید و دروغین است. تنها گرزگاه بشر از این باورهای در هم تنیده مواجهه ی با حقیقت عریان تاریخ است، اینکه او فریب خورده است و بدتر اینکه او خود را فریفته است.



[i]  اراده معطوف به قدرت ج۱،پ ۱۲

[ii] Absurd

[iii]  همان، پ ۶

[iv] همان، پ ۱۲

[v] همان، ج۲، پ۱۳۹

هیچ؛ کامو و فروکاست نیچه

 
| روزنامه اعتماد
 
فرشاد نوروزی
نگاه و قلم آلبر کامو او را به نویسنده ای فلسفی مبدل نموده است. در واقع می‌توان حدود فکری وی را با نویسندگانی چون پاسکال، کیرکگارد و نیچه سنجید. کامو بیشتر یک نویسنده است تا فیلسوف هرچند که ادبیات وی در بستری فلسفی-اخلاقی قرار گرفته است. خود او زمینه‌ی فلسفی آثارش را مدیون ژان گرینه می‌داند-کسی که کامو دو کتاب از آثار نخستین خود را به وی تقدیم کرده است-.
 کامو برخلاف سارتر و هایدگر هیچ علاقه ای به متافیزیک و وجودشناسی از خود نشان نمی‌دهد. با اینحال عموماً در زمره‌ی اگزیستانسیالیست‌ها بر شمرده می‌شود-هر چند که خود او چندان رغبتی به این موضوع ندارد-؛ قلم، بیان و اندیشه او تداعی گر نیچه است و شاید بتوان نخستین اشتراک فکری آن‌ها را در گویه ی نیچه «خدا مرده است» یافت. نیچه و کامو هر دو تقابلی در مواجهه با واقعیت‌های ناخوشایند و قلمی علیه خرد معمول دارند. در عین حال وی در تقابل با جریان فلسفی خاصی است که نیچه سردمدار آن می‌باشد.
«اگر بگویم که هیچ چیز معنی ندارد، باید نتیجه بگیرم که جهان بیهوده و مهمل است…من هیچ گاه معتقد به چنین چیزی نبوده ام» کامو سعی دارد با پرداخت به روزنه های امید روند نکبت بار پوچی که لاجرم یک حقیقت در عصر مدرن است را به چالش بکشد؛ پوچی بیماری روزگار است اما کامو در پی پذیرش آن نیست، بلکه با نگاهی متفاوت در افسانه سیزف آن را تفسیر می‌کند: «پوچ را تا به امروز سرانجام کار پنداشته‌اند، اما این کندوکاو آن را به منزله آغاز حرکت انگاشته است.» در افسانه سیزف مردمانِ عصری به نمایش گذارده می‌شوند که در تکراری عبث، فرومایگی را به جان خریده‌اند و بازیگر نمایشنامه مهتران خود شده‌اند. همچنانکه در سوء تفاهم نیز این پوچی و بی هدفی تعین می‌یابد: «این اتاق برای این ساخته شده است که مردم در آن بخوابند و این دنیا برای آن که مردم در آن بمیرند.» کامو روایتگرحقیقت است.
نیچه در “اراده قدرت” تصویرگر مصداقی است که «مورسو» در “بیگانه” با آن زندگی می‌کند یعنی فروکاست ارزش‌ها: «هیچ انگاری به چه معناست؟ (به آن معناست) که از ارزشِ ارزش‌های والا کاسته شود.» هیچ انگاری حقیقت عصر کنونی است یعنی فروکاست ارزش‌های والا و بی اعتباری آن‌ها، چیزی که با گویه مشهور نیچه بدستان انسان اتفاق افتاده است و علت آن رویارویی با «هیچی» در پس همه‌ی آرمان‌های بشر است. اما نیچه در پی برآمدن و رهایی از این هیچ انگاری است، امری که امید به زایش ارزش‌های نوین را در کنه خود می‌پروراند؛ این امر به معنای وجود کور سویه رهایی است، در واقع آنچه را که کامو در افسانه سیزف و بیگانه روایت می کند حقیقت عصر و انسانی است که نیچه در پس هیچ انگاری آن را تفسیر می کند.
مورسو در “بیگانه” به خاطر فراغت از بازی همگانی محکوم است؛ و به بیان خود کامو در مقدمه، «در حاشیه، در کناره زندگی خصوصی، منزوی و لذت جویانه پرسه می‌زند.» او در شک میان آهنگ نامتوازن بود و نبود قرار دارد، در میان ارزش‌های مرده ای که در زندان به آن می‌اندیشید، در مجادله با بازپرس و دیالوگ با کشیش. این مسئله ای است که نیچه در “اراده قدرت” اینگونه تعبیر می‌کند: «این پرسش که آیا نبودن بهتر از بودن نیست، خود یک بیماری است، نشانه ای از افت، نشانه ای از فروکاست، از هیچ انگاری.»
تصادم اندیشه نیچه و کامو در این است که کامو در آثارش در پی نیهیلیسم ناکاملی نیست که نیچه از آن سخن می‌گوید. نیچه نیز علی رغم باور به جایگزینی ارزش‌های فروکاسته شده، بنیادِ آرمانی ارزش‌ها را کنار نمی‌گذارد. پروراندن اخلاق کانتی به واقع صورتی از تحقق یابی نیهیلیسم ناکامل است. این در حالی است که کامو بر آن نیست که چیزی بر جایگاه انسانِ آگاه جایگزین گردد.
به عبارت دیگر کامو به تشریح امری می‌پردازد که نیازی به جایگزین ندارد، انسانی که ضمن فهم تلویحی جایگاه خود، خود را جایگزین امر والا می‌کند و دیگر دلیلی برای پرستش خودِ برتر نمی‌بیند. او فعل پرستش را وا می‌نهد و با درایتی که در چارچوب بی رنگی همه چیز قرار دارد تنها هم آهنگ هستی ادامه می‌دهد.
از طرف دیگر تضادی در بین نیهیلیسم کامل نیچه و هیچی کامو وجود دارد؛ نیهیلیسم کامل نیچه نقشی خلاق و فعال است در حالیکه مورسو تنها خود در پوچی قرار دارد و آنهم به طریقی زیرکانه در پی ترجیح بودن بر نبودن است. به تعبیر نیچه: «بیمارگونه‌ترین و اخلاق ستیز ترین نوع آدمی…زمینه را برای این هیچ انگاری فراهم می‌آورد…می‌خواهند نه تنها خود فنا شوند، بلکه هر چیزی را که بی هدف و بی معناست فنا کنند.» “کالیگولا” کامو نمودی از همین تعبیر نیچه است. کالیگولا ضمن درک هیچی حیات در پی تسری آن به بشر ناآگاه دست به نابودی و فنای آدمیان می زند.
برآیند نیچه از نیهیلیسم وادادگی و آری-گویی به زندگی است اما در قالب نیهیلیسم فعال و این دقیقاً نقطه عطف اندیشه کامو و نیچه است. پس از فروکاست ارزش‌های نیهیلیسم فعال صورتی دیونیزوسی را در برابر ما مجسم می‌سازد. آری-گویی یعنی پذیرش جهان «آنگونه که هست». در این نگاه خاستگاه روشنی در پس زایش ارزش‌های نوینی است که پیش از این به جهت ناخالصی و آمیختگی با امر والا سرکوب گشته بود، به عبارتی این ارزش‌های نوآفریده شده هستند که جایگزین امر والا می‌گردند: «دیده هیچ انگار زشتی را به کمال می‌رساند و تعمیم می‌دهد. به خاطرات خود بی وفا و بی ایمان است: می‌گذارد که فرو افتند و برگ و بار از دست نهند؛ آن‌ها را از این رنگ زدایی جسدواری که ناتوانی بر سر چیزهای دور و «هولناک» می‌آورد، مصون نمی‌دارد. و آنچه هیچ انگار از برای خویش نمی‌کند، از برای کل گذشته‌ی نوع بشر نیز نمی‌کند، می‌گذارد این گذشته فرو ریزد.» نگاه هیچ انگار آیینه ی تمام نمای واقعیت است، چراکه تنها زمانی می توان به دریافت حقیقت نائل آمد که آن را برهنه و فارغ از هر گونه شاخ و برگ باورمندی نظاره گر باشیم. کامو باور دارد که هرگز نمی‌توان پوچی مطلق را تصور کرد و اینکه هیچ نمی‌تواند تسری بر همه چیز پیدا کند، همینکه می‌گوییم هیچ چیز معنی ندارد، حداقل یک گزاره معنا دار داریم و یا آنکه گریز از مردن برای زندگی دلالت بر انتخاب نمودن بقاء است.