بازیهای-زبانی و «آسیب شناسی» باور

| روزنامه اعتماد
 
نورمن مالکوم
 
برگردان: فرشاد نوروزی
 
نگرش عینی، کامل و مقتدر تنها تمسک به اعتقادات مبتنی بر شاهد و مدرک می باشد. به نظر من اندیشه فلسفی تا حد زیادی متأثر از این ستایش امر شهودی است. ما نوعی ضدیت داریم با گزاره ها، گزارش ها، اظهارات و باورهایی که مبتنی بر استدلال و دلیل نیستند.
برای مثال، نسبت به گزارش  شخصی که تصوری از برج ایفل دارد ما تمایل داریم فکر کنیم که این تصور باید شبیه برج ایفل باشد. جز این چطور شخص می توانست با اطمینان کامل ادعا کند که تصور او از چه چیزی است؟ چطور می توانست آگاه باشد؟
یا اینکه ما فکر می کنیم که یک گزارش یا باور مبتنی بر حافظه باید بر مبنای یک مأخذ ذهنی باشد که به ویژگی های گوناگونی برای تطابق با ویژگی های مرتبط با اعتقاد حافظه ای مجهز است. این مأخذ شامل یک تصویر است که زمینه ساز ارتباط باور ، و یک  احساس خاص است که باعث می شود فرد تصویراش را به رخ دادی در گذشته ارجاع دهد و همچنین احساس دیگری که باعث می شود فرد باور کند، این تصویر نمایش گری دقیق از رخ داد گذشته است و همچنین احساس دیگری که فرد را آگاه می سازد که خود او شاهد رخ داد گذشته بوده است. حضور این ویژگی های گوناگون باورهای مبتنی بر حافظه را کاملاً معقول می سازد.
تمثیل های من به آنچه که می تواند «آسیب شناسی» فلسفه نامیده شود تعلق دارد. ویتگنشتاین از یک «بیماری فکری عمومی» صحبت می کند که سعی دارد وقوع ]امر[ ادراک، تشخیص یا تفهیم را بواسطه مفروض قرار دادن حالات درونی یا رویه ای که طی آن وقایع چون آبی جاری از مخزن هستند، را توضیح دهد. (کتاب آبی و قهوه ای،۱۴۳) این واسطه های درونی در نسبیت علّی ساخت های شناختی گوناگون مفروض قرار می گیرند.  مهمتر برای هدف حاضر من ]این است که[، واسطه ها برای توجیه آنها مفروض گرفته می شوند؛ آنها استدلال های ما را برای گفتن یا انجام دادن این به جای آن  آماده می کنند؛ آنها توضیح می دهند چگونه ما بر امری علم می یابیم. تصویر، یا حالت شناختی، احساس، انگاره، نمونه، قاعده، یا ترکیب ما را معلوم می کنند. آنها شبیه یک نقشه جاده یا تابلو راهنما هستند، ]که[ مسیر را به ما نشان می دهد.
«آسیب شناسی» این ساختارهای مشروح و استنتاجات شبه علمی چیست؟ حداقل دو چیز. نخست، حرکت اندیشه ای که مقتضی این واسطه ها می باشد، دوری و تهی است، مگر اینکه برای حضور و ذات آنها معیارهایی غیر از وقوع پدیدارهایی که برای تشریح آنها مسلم فرض می شود، فراهم آورد-  و البته، باید در نظر داشت آنها معیارهایی امکان پذیر نیستند. دوم، نقد عالی ویتگنشتاین از این حرکت اندیشه فلسفی است: یعنی اشاره ی او به اینکه کدام نوع از حالت، فرآیند، نمونه، الگو، ترکیب یا قاعده ای را به عنوان راهنمای ضروریمان تصور کنیم، اهمیت ندارد، آن می تواند به عنوان چیزی که مسیری متفاوت از آنچه را که در حقیقت پیموده ایم را نشان دهد، درک یا پذیرفته شود. تصور، ترکیب، یا قاعده واسطه ای مفروض، نه آشکار می سازد و نه می تواند آشکار سازد که ما از اینرو در این مسیر حرکت کرده ایم که آن را عقلانی می دانستیم.
بنابراین واسطه ی درونی شده ای که ما فریفته ی آن هستیم و نیز ]بوسیله ی آن[ میان شکاف آموزش و عملکرد پل زدیم، در جایگاه راهنمای ما برای اینکه عاقلانه چیزی را انجام دهیم یا بگوییم، کاری را که بدان خاطر ساخته شده است را نمی تواند انجام دهد. آن نمی تواند شکاف معرفت شناختی را پر کند. همچنین نمی تواند پل توجیه را مهیا کند. و نمی تواند ]سردرگمی[ این پرسش را که ما-چگونه به چیزی-علم-می یابیم؟ را آرام کند. چرا نه؟ زیرا آن نمی تواند به ما بگوید چطور خودش باید در نظر گرفته شود، فهمیده و به کاربرده شود. ویتگنشتاین این نکته را خلاصه و قدرتمند بیان می کند: «فکر نکنید همیشه آنچه را می گویید از روی واقعیت ها می خوانید؛ و اینها را طبق قاعده ها در واژه ها تصویر می‌کنید. چون حتی در این صورت باید در حالت خاص قاعده را بدون داشتن رهنمود به کار می بستید.» (پژوهش های فلسفی، ۲۹۲) بدون راهنما! همچون نشان پیکان، ویتگنشتاین نمی تواند به ما بگوید در مسیری که پیکان به ما نشان می دهد حرکت کنیم یا برخلاف جهت آن، همینطور که تصاویر، انگاره ها، ترکیب های شناختی یا قواعدی که ما فیلسوفان به عنوان ابزارهای راهنمایی در نظر می گیریم نمی توانند خودشان را برای ما تفسیر کنند. علامت  راهنما به مسافر نمی گوید که آن را چگونه بخواند. علامت راهنمای دوم ممکن است به مسافر بگوید که چگونه اولی را بخواند؛ ما می توانیم چنین موردی را تصور کنیم. اما این مورد نمی تواند ادامه پیدا کند. اگر مسافر بخواهد بدون راهنما به سفر خود ادامه دهد خودش باید دست به کار شود. داستان مسافر درباره تمامی بازی های زبانی که ما می آموزیم و تمرین می کنیم سخن می گوید؛ حتی آنهایی که منظم ترین آموزش ها و دقیقترین معیار های سنتی را دارا هستند.
یکی از آسیب شناسی های اصلی فلسفه این نیاز است که ما باید بازیهای-زبانی مان را توجیه کنیم. ما می خواهیم آنهایی را تصدیق کنیم که دارای پایه و اساس محکمی هستند. اما ما باید در اینجا اظهار نظر ویتگنشتاین را بیان کنیم که یک بازی-زبانی «مبتنی بر دلیل نیست. فقط هست-همچون زندگی ما.» (در باب یقین، ۵۵۹)
درون یک بازی زبانی توجیه و عدم توجیه، شاهد و برهان، اشتباه و باور بی اساس، استدلال خوب و بد، سنجش دقیق و بی دقت وجود دارد. کسی نمی تواند به درستی این اصطلاحات را در خودِ یک بازی زبانی به کار ببرد. به هر حال، ممکن است درباره ی آن گفته شود که «بی اساس» است، نه به معنای عقیده ای بی اساس، بلکه در معنایی که ما آن را پذیرفته ایم، ما با آن زندگی می کنیم. ما می توانیم بگوییم، «این چیزی است که ما انجام می دهیم. این چگونه بودن ما است.»
Norman Malcolm extract from ‘The Groundlessness of Belief’ from Reason and Religion edited by Stuart C. Brown (Cornell University Press, 1977)

بی اساسی باور

نویسنده: نورمن مالکوم

مترجم: فرشاد نوروزی

ویتگنشتاین در آخرین یادداشت هایش می نویسد که دشوار است «بی اساسی باورهایمان را دریابیم.» او فکر می کرد تا چه اندازه پذیرش های مطلق و غیرمستند، زندگی ما را شکل می دهد.[این مساله] درباره کودکان امری بدیهی به شمار می آید. آنها نام های اشیا را می شنوند و چیزهایی که به آنها گفته می شود را می پذیرند و از دلیل آن چیزی نمی پرسند. با تامل در این [موضوع] آشکار می شود که یک کودک نمی تواند شواهد را بسنجد یا حتی به چیزی شک کند مگر اینکه او پیش از این چیزی را یاد گرفـته باشد. [در این مورد] ویتگنشتاین می نویسد: «کودک بر مبنای باور به افراد بزرگسال یاد می گیرد. شک بعد از اعتقاد می آید.» (در باب یقین، ص ۱۶۰).
چیزی که فهمش دشوارتر است این است که زندگی آدم های بزرگسال و تحصیلکرده نیز بر اساس باورهای بی اساس شکل گرفته است. منظورم باورهای غیرعادی و نامتعارفی نیست که در حواشی زندگی آنها جای دارد، بلکه باورهای بنیادین و پایه است.
ما مایل نیستیم حتی فرض کنیم احتمال دارد که یک صندلی گمشده «نابود شده باشد». ما چنین پیشنهادی را نمی پذیریم. ویتگنشتاین می پرسد: «آیا کسی تا کنون امتحان کرده است که این میز وقتی کسی به آن توجه ندارد، هنوز وجود دارد؟» (در باب یقین، ص ۱۶۳). پاسخش این است: مطمئنا خیر. آیا به این دلیل نیست که اگر چنین اتفاقی رخ دهد ما نمی توانیم آن را «میز» بنامیم؟ اما ما آن را «میز» می نامیم و هیچ کدام از ما این کار را امتحان نمی کند. آیا این به این خاطر است که تجربیاتی که توسط پیشینیان ما انجام شده اند موضوع را یک بار برای همیشه پایان داده اند؟ من چنین اعتقادی ندارم. این اصل که اشیای مادی بدون دلیل [منطقی] فیزیکی نابود نمی شوند. بخش غیرعقلانی چارچوبی است که تحقیقات فیزیکی در آن انجام می شود و تشریحات و تبیینات فیزیکی به آن ارتباط می یابد.
ویتگنشتاین اظهار می دارد که این امر درباره چیزی که می تواند «اصلِ پیوستاری طبیعت» نامیده شود نیز صادق است: «تحقیقات شیمی را در نظر بگیر. لاوازیه آزمایشاتی را با مواد در آزمایشگاه خود انجام می دهد و بعد نتیجه می گیرد که در اثر حرارت فلان اتفاق می افتد. او نمی گوید که ممکن است دفعه دیگر به گونه یی دیگر پیش بیاید. وی جهان- تصویر معینی را اختیار می کند، که البته آن را ابداع نکرده، بلکه در کودکی آموخته است. می گویم جهان-تصویر و نه فرضیه زیرا این جهان- تصویر بنیان بدیهی پژوهش اوست و از این حیث ناگفته هم می ماند.» (در باب یقین، ص ۱۶۷)
اصول چارچوب مانند پیوستاری طبیعت یا این فرض که اشیاء مادی بدون علت فیزیکی نابود می شوند به آنچه که ویتگنشتاین «سیستم» می نامد تعلق دارند. او به بیان دیدگاه زیر می پردازد که از نظر من درست است: «هر آزمونی، هر تایید و تضعیف فرضیه یی، از ابتدا در درون یک نظام عملی می شود. و البته این نظام نقطه عزیمت کم و بیش دلبخواهی و تردیدآمیز همه استدلال های ما نیست، بلکه جزو ماهیت چیزی است که ما استدلال می نامیم.» (در باب یقین، ص ۱۰۵)
یک «سیستم» مرزهایی را فراهم می آورد که در درون آنها ما سوالات را می پرسیم، تحقیقات را انجام می دهیم و قضاوت می کنیم. فرضیه ها در درون یک سیستم طرح می شوند و مورد چالش قرار می گیرند. تصدیق، توجیه، جست وجوی شاهد در درون یک سیستم اتفاق می افتد. قضایای چارچوب یک سیستم مورد آزمون و حمایت از سوی شاهد قرار نمی گیرند. این همان چیزی است که در این گفتار ویتگنشتاین معنا می یابد: «البته توجیه وجود دارد اما توجیه پایانی دارد. » (در باب یقین، ۱۹۲).
این مساله نباید به ضعف بشر نسبت داده شود. این الزام مفهومی است که پرسش ها و دلایل ما در درون مرزها باقی بمانند. برای مثال محاسبه یک عدد را در نظر بگیرید. برخی مراحل محاسبه را برای صحت و سقم آن بررسی می کنیم، اما برخی را نه: برای نمونه ۸=۴+۴٫ برخی مبتدیان ممکن است این محاسبه را بررسی کنند، اما افراد بزرگسال این کار را انجام نمی دهند. بنابراین مرزهای محاسباتی دستگاه شما ممکن است عینا با من یکسان نباشد. اما ما محاسبه می کنیم و همان طور که ویتگنشتاین اظهار می دارد، «در برخی موقعیت ها… محاسبه یی را به قدر کافی وارسی شده تلقی می کنیم. چه چیزی به ما حق چنین کاری را می دهد؟… باید در جایی دست از توجیه برداریم و آنگاه این گزاره باقی می ماند که: ما این گونه محاسبه می کنیم» (در باب یقین، ص ۲۱۲). اگر کسی هیچ یک از مرزهای محاسباتی را نپذیرد این بدین معناست که بازی زبانی را درنیافته است: «اگر کسی بپندارد که همه محاسبات ما غیرقطعی است و نمی شود به هیچ یک از آنها اعتماد کرد، شاید بگوییم که دیوانه است. ولی آیا می توانیم بگوییم که بر خطاست؟ نه این است که او فقط به نحوی متفاوت واکنش نشان می دهد؟ ما به محاسبات اعتماد می کنیم، او نمی کند. ما مطمئنیم، او نیست» (در باب یقین، ص ۲۱۷). ما سیستم هایی را آموخته ایم یا پذیرفته ایم که در آنها تردید کرده ایم و با انجام تحقیقات به نتایج دست یافته ایم. ما درون یک چارچوب رشد می کنیم و از آن سوالی نمی کنیم. پذیرش ما بر اساس اعتماد است. این به این معناست که این پذیرش مبتنی بر اندیشه نیست. ما به اینجا می رسیم که باید به یک قضیه چارچوب وفادار شویم، به این معنا که طریقت فکری ما را شکل دهد. قضایای چارچوبی که ما با آن رشد می کنیم خصیصه های شخصی نیستند اما روش های مشترک سخن گفتن و اندیشیدن هستند که توسط اجتماع انسانی بر ما تحمیل شده اند. ویتگنشتاین این طور اظهار می کند: «بازی زبانی فقط وقتی ممکن است که به چیزی اعتماد کنیم، نه آنکه به چیزی بتوانیم اعتماد کنیم.» (درباب یقین، ص ۵۰۹)

برگرفته شده از:

Norman Malcolm extract from ‹The Groundlessness of Belief› from Reason and Religion edited by Stuart C. Brown Cornell University Press،۱۹۷۷

روزنامه اعتماد > شماره ۲۵۰۹ ۱۲/۷/۹۱ > صفحه ۱۲ (اندیشه)