Wednesday, May. 22, 2013

افلاطون

منتشر شده توسط:

|

۱۸:۵۱

|

در:

سایت فلسفه نو
سید محمد رضا میرشاه علی

افلاطون یکی از بزرگترین فلاسفه جهان معروف به پدر فلسفه در یک خانواده متشخص اتنی متولد شد.نام اصلی او اریستوکلس بوده . بعد ها به دلیل پیکر تنومدنش به پلاتو یا همان افلاطون نام گرفت.البته نظر های دیگری نیز هست که میگویند به دلیل پیشانی پهنش و یا افکار وسیعی که داشت لقب افلاطون را گرفته است.افلاطون در دوره درخشندگی دوره اتنی میزیست.او در جوانی شاگرد کسانی مانند کراتولوس و سقراط بوده است.او پس از مرگ سقراط با اقلیدس فیلسوف, اتن را به مقصد مگارا ترک کرد.

افلاطون در بازگشت خود به اتن اکادمی معروف خویش را در نزدیک جایگاه تقدیس اکادموس قهرمان بنیاد نهاد.در این اکادمی افلاطون به تدریس فلسفه و رشته وسیعی از علوم مانند زیاضیات اختر شناسی و علوم طبیعی مشغول بود.در سر در اکادمی به دانشجویان پیشنهاد داده بودند که اگر به هندسه اشنایی ندارد وارد اکادمی نشود.ارسطو میگوید: کسان زیادی می امدند تا از درس افلاطون درباره خیر مطلق چیزی بشنوند.اعلب متحیر میشدند که جز درباره علم حساب و اخترشناسی و حد و واحد چیزی نمی شنیدند.

  • o       نظریه شناخت شناسی افلاطون:

افلاطون در کتاب تئتتوس به بررسی مسایل شناخت شناسی میپردازد.لیکن نتیجه ان منفی است.زیرا در انجا افلاطون به رد نظریه های نادرست میپردازد.مخصوصا نظریه ادراک حسی.نظریه مثبت شناخت شناسی در جمهوری افلاطون بحث میشود.شاید درست نباشد که افلاطون را مانند کانت انتقادی خواند ولی در افکار او سابقه و تقدم فلسفه انتقادی را میتوان خواند.

  • معرفت ادراک حسی نیست:

سقراط که مانند سوفسطاییان به رفتار عملی و اخلاق علاقه مند بود این را نپذیرفت که حقیقت نسبی است و معیار ثابتی وجود ندارد و معرفت دارای متعلق پایداری نیست.وی معتقد بود که رفتار و اخلاق باید مبتنی بر معرفت باشند و ان معرفت باید معرفت ارزش های جاوید باشد و همه ادمیان چون دارای طبیعت یکسانی هستند پس در همه اعصار و در هر کجا که هستند یکسان اند.افلاطون از سقراط  این میراث را به ارث گرفت و معتقد شد که معرفت به معنی عینی و کلی میتواند معتبر باشد.افلاطون در تئتتوس به رد نظریه پروتاگوراس مبتنی بر ادراک حسی میپردازد.پروتاگوراس فرد انسان را میزان همه چیز میدانست.ولی افلاطون برای معرفت دوتا شرط را ذکر میکند:۱-معرفت باید خطاناپذیر باشد ۲-در باره انچه که هست باشد.ادراک حسی نه این است و نه ان.

در تئتتوس سقراط میپرسد که معرفات چیست؟ بعد از پاسخ هایی از طرف تئتتوس سقراط خاطر نشان میکند که منظور او اینست که معرفت کلا چیست؟ نه اینکه درباره چیستو بعد اضافه میکند که معرفت اگر اصلا معرفت باشد باید به ضروره معرفت چیزی باشد بنابراین معرفت ضرورتا به نوع خاصی از شی وابسته است.تئتتوس پیشنهاد میکند که ( معرفت چیزی جز ادراک حسی نیست.).بدون شک منظور او قبل از هرچی قوه بینایی است.این نظریه مورد بررسی قرار میگیرد و در اخر به این نتیجه میرسد که ادراک حسی به معنی نمود است و نمود ها با اشخاص مختلف متفاوت است.(طبق پذیرش نظر پروتاگوراس)تئتتوس این را میپذیرد و اینجاست که سقراط دوباره خاطر نشان میکند که معرفت همیشه درباره چیزی است و معرفت باید خطا ناپذیر باشد پس نمیتواند ادراک حسی باشد.در حالی که متعلقات معرفت حسی همانطور که هراکلیتوس تعلیم میداد کماکان در حال شدن هستند.(در یک رودخانه نمیتوان دوبار قدم گذاشت.)به نظر کسی امدن باید به معنی شدن برای کسی باشد.این نمتواند معرفت باشد زیرا متعلق به شدن هست نه هست بودن.پس ادراکات حسی نمیتوانند معرفت باشند.سقراط در مطالعه دقیق تر این نظریه پروتاگوراس که انسان میزان همه چیز است به این نتیجه میرسد که:

۱-      پس هیچ انسانی عاقل تر از دیگری نیست زیرا که من بهترین داور ادراکان حسی خودم هست.

۲-      اگر معرفت و ادراک حسی یکی است و اگر تفاوتی میان دانستن و دیدن نیست.نتیجه این میشود که شخصی که چیزی را در گذشته دانسته و دیده و ان را به هنوز به خاطر دارد نمیتواند انرا بداند اگر چه ان را به خاطر بیاورد.

پس ادراک حسی نمتواند تمام معرفت باشد.و دوما ادراک حسی در قلمرو خویش معرفت نیست.بنابراین ادراک حسی شایستگی نام معرفت را ندارد.

  • معرفت صرفا ( حکم حقیقی) نیست:

تئتتوس میگوید که حکم به تنهایی نمیتواند معرفت باشد زیرا احکام غلط ممکن هستند.در ادامه بحث راجب احکام  گفته میشود که دسته ای از احکام غلط به سبب مشتبه شدن دونوع متعلق یکی حسی و دیگری تصوری حافظه ای پدید می اید.به عنوان مثال ممکن است شخصی اشتباها حکم کند که دوست خود را در فاصله ای دور ببیند در حالی که ان شخص دوست او نیست و مثال دیگری که در بحث اورده میشود همان مثال معروف مرغدان است که تمامی علاقه مندان به فلسفه با ان اشنا هستند و نیازی به توضیح ان نمیبینم.در ادامه بحث خاطر نشان میکنند که حکمی ممکن است حقیقی باشد بدون انکه کسی که انرا حکم میکند به ان معرفت داشته باشد.مانند تیری که بی هدف روانه میشود و ممکن است به هدف نیز بخورد ولی مسلما دلیل بر نشانه گیری صحیح نیست.

  • معرفت حکم حقیقی به علاوه یک بیان نیست:

حکم حقیقی همانطور که ملاحظه شد پیش از عقیده درست معنی نمیدهد.البته عقیده درست با معرفت یکی نیست.این نظریه ای است که تئتتوس اضافه میکند.ولی سقراط خاطر نشان میکند که اگر ارائه یا بیان به معنی بر شمردن اجزا اولیه  است در ان صورت اجزا باید قابل شناختن باشند و الا نتیجه نا معقول خواهد بود.پس معرفت یعنی افزودن تجزیه مرکب به اجزا نا شناخته.

۱٫ارائه یک بیان نمیتواند صرفا به این معنی باشد که یک حکم صحیح به معنی عقیده درست با کلمات بیان شود.زیرا در ان صورت بین عقیده و معرفت حقیقی تفاوتی نخواهد بود

۲٫اگر ارائه یک بیان به معنی تجزیه به اجزا اولیه باشد بازهم صرف عمل تجزیه عقیده درست را نمیتواند بع معرفت تبدیل کند.

۳٫سقراط تفسیر دیگری از بیان اضافی پیشنهاد میکند که در ان صورا دانستن مساوی میشود با توانایی برای ارائه خصائص و صفات متمایز و این باز هم برای تعریف معرفت کافی نیست.چرا؟ زیرا که

الف:صفات ممیزه ممکن است قبلا در تعریف صحیح من موجود نبوده و اگر انها را هم ذکر نکنم ممکن است تعریف من شمال همه مردان نیز بشود.

ب:واگر تعریف صحیح من از شخصی به معنی اضافه صفات ممیزه باشد. در ان صورت شخص نباید قبل از ان صفات از دیگران متمایز باشد.بنابراین هیچ دانشی از راه فصل به دست نمی اید.

در پایان این محاوره نتیجه میشود که هیچ دانشی که حقیقی باشد نمیتوان از اشیا محسوس به دست اورد.

  • معرفت حقیقی چیست؟

همانطور که گفتیم معرفت باید ۱-خطا نا پذیر باشد ۲-در باره انچه هست یعنی واقعی باشد.افلاطون در تئتتوس ثابت کرد که نه ادراک حسی و نه عقیده درست چنین نشانه ای ندارند.پس نمیتوان انها را با معرفت حقیقی یکی گرفت.افلاطون نظر پروتاگوراس مبنی بر انسان معنای هر چیز است را فقط در باره ادراک حسی میپذیرد و برعکس او عقیده دارد که حقیقت حاصل شدنی است.متعل معرفت باید ثابت و پایدار  و قابل ان باشد که با تعریف واضح و علمی که در نظر سقراط کلی است درک شود.به این معنی که ما باید تعریف کلی ای درباره خوبی داشته باشیم تا بتوانیم بر اساس شناختی که از خوبی بنا بر تعریفمان داریم بین افعال و یا اشیا خوب و بد را پیدا کنیم.این تعریف کلی به کل از تمام تاثرات جداست و پایدار و همیشگی است.پس نتیجه میشود که تعریف باید کلی ای برای همیشه و همه جا در هر شرایطی باشد.اینجا ابهامی که پیش می اید اینست که این کلی یک مفهوم انتزاعی است پس چگونه میتواند با وجود انتزاعی بودن کلی باشد؟جواب اینست که در نظر افلاطون برای هر کدام از مثل یا صور یک واقعیت عینی در جایی به نام عالم مثل وجود دارد.افلاطون نظریه مثبت شناخت شناسی خود را به طور کامل در کتاب جمهوری خود به همراه تمثیل معروف غار تعریف میکند.که به طور خلاصه و فنی تر به شکل زیر است و خواننده باید خود به طور جداگانه ان داستان را خوانده باشد.

پیشرفت ذهن انسان در راه خود از جهل به معرفت در دو قلمرو اصلی سیر میکند.قلمرو گمان و قلمرو معرفت.این تمایز بین انها همانطور که مشخص است تمایر بین متعلقاتشان است.گمان با تصاویر سر و کار دارد در صورتی که معرفت به صورت علم با مبادی یا نمونه های والا سر و کار دارد.همانطور که میبینیم هر قلمرو به دو بخش فرغی نیز تقسیم میشود.پست ترین قسمت ذهن پندار یا خیال در قلمرو گمان است که متعلقات ان با تصاویر و سایه ها  و ثانیا انعکاسات است.افلاطون به این قسمت میگوید تقلید دست دوم.مانند اینکه شخصی تصوری که از اخلاق و یا عدالت و یا قانون دارد تصوری باشد از قانون ناقص و  تجسم یافته ی یک شهر و یا یک انسان جزیی است.در حقیقت او از تقلید ,  تقلید میکند.پس در حالت پندار و یا خیال است یا بهتر بگویم او خواب است.

حالت عقیده با اشیا محسوس سر و کار دارد.به عنوان مثال شخصی که قانون یا عدالت مدینه و یا شخص جزئی عادل را به عنوان عدالت واقعی در نظر میگیرد.این قسمت همان شناخت ناقص اسپینوزایی است.به قول افلاطون شخص اسب ها را میبیند  ولی در نمی یابد که اسب های جزئی تقلید های جزئی اسب در تعریف و معنای کلی که همان مثال یا صور باشد هستند.او معرفتی از اسب ندارد زیرا تعریفی برای ان نمیشناسد ولی عقیده دارد.به عنوان نمونه و مثال ساده اشخاصی را در نظر بگیرید که راجب زیبا و هنری بودن یک شی ابراز عقیده میکنند ولی اگر از انها بپرسید که زیبایی یا هنری بودن چیست و برای انها چه تعرفی دارد نمیدانند.ولی انها از حالت پندار یک قدم جلوترند زیرا تقلید از تقلیدی نمیکنند.او خواب نیست ولی معرفت علمی واقعی نیز ندارد.

در قلمرو دوم که قلمرو عقل باشد مطابق با عالم معقول است و با معقولات سر و کار دارد و به طور کلی از محسوسات فارغ است.فرق تعقل و علم چیست؟ افلاطون ریاضیات و هندسه را مثال می زند.در این دو رشته شخص متعقل مبادی ریاضی و هندسی را مسلم میگیرد و با استدلال و تعقل به حل  و فصل مسائل میپردازد.ولی در حالت علم شخص با مبادی سر و کار دارد و مانند ریاضیات انها را بدیهی نمی انگارد.بنا بر گفته ارسطسو افلاطون ریاضیات را حد واسطی میان صور معقول و محسوسات میدانست.در حقیقت ریاضی دان با جزئیات وعقول سر و کار دارد نه کلیات.

در تمثیل غار افلاطون میتوان نظریه شناخت شناسی او را به صورت زیر به داستان غارش انتساب داد.

سایه هایی که روی دیوار می افتند ç متعلقات پندار و یا خیال ç بخش دوم از قلمرو گمان (عامه مردم در این طبقه اند)

شخصی که خود را ازاد کرده است و زندانیان و اشیا محسوس را به درستی میبیندç حالت عقیده çبخش اول از قلمرو گمان(هنرمندان در این طبقه اند)

زمانی که از غار بیرون می اید و سعی میکند تا اشیا را ببیند ولی هنوز قادر به دیدن خورشید نیستç حالت تعقل çبخش دوم از قلمرو عقل( دانشمندان علوم طبیعی و ریاضی دانان)

شخصی که خورشید را میبیندç حالت علمçبخش اول از قلمرو عقلçاین شخص به صورت اعلی که علت کل و تمام اشیا زیبا است و سرچشمه حق و خیر است علم دارد.(فیلسوف)

اقلاطون عروج از حالت گمان به علم را از طریق اموزش و استدلال که دیالکتیکی باشد میسر میداند.دولتمردان و سیاستمدارن باید در بالاترین بخش از قلمرو عقل باشند.برای همین است که افلاطون فقط فیلسوفان شاه و یا شاهان فیلسوف را برای حکومت مجاز میداند.

  • نظریه مُثل یا صُوَر:

همانطور که دیدیم متعلق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار باشد یعنی متعلق عقل باشد نه حس.این شرایط تا انجا که به علم مربوط میشود به وسیله کلی حاصل میگردد.کلی طبیعت مشترک با کیفیتی است که که در اشیا مختلف به عنوان مفاهیم گوناگون وجود دارد.در نظر افلاطون این مفاهیم صرفا انتزاعی نیستند بلکه در انها ذواتی عینی را درک میکنیم.کلیات را ما کشف میکنیم نه اختراع. این ذوات نباید به طور جدا از یکدیگر رها شوند و باید اصلی برای وحدت انها یافته شود.این ذوات عینی همان مثل یا صور هستند.اشیا محسوس روگرفت های این ذوات عینی هستند.مثل به طور جدا از اشیا محسوس در عالم عقلانی وجود دارد.این عالم عقلانی به طور کلی از عالم حسی که دنیای ما باشد جداست.افلاطون در موارد مختلف به این جدایی اشاره میکند.به عنوان مثال:

۱-در تیمائوس افلاطون میگوید خدا یا صانع (دمیورژ) اشیا این عالم را بر اساس الگوی صور ساخت.

۲-در فیدون میگوید نفس پیش از اتحاد با بدن در قلمروی متعالی وجود داشته است.او حتی الگو ها را جدا از خدا قرار میدهد

و حتی ارسطو در متافیزیک اشاره میکند که افلاطون دنیای مثل را جدا کرده و سپس انتقاد میکند که اگر جدا هستند چگونه میتوان رابطه انها را تبیین کرد؟

البته نباید از یاد ببریم که این جدایی در نظر افلاطون مجاز و استعاره ای بیش نیست.مسلما بودن در جایی به منظور بودن در مکان اسمانی و یا زمینی نیست.وگرنه انها از جنس معقول نخواهند بود.

افلاطون به وضوح دریافته بود که کثرت مثل نیاز به اصل  وحدت دارد.البته او کوشید تا با استفاده از نظریه الئایی درباره واحد این مشکل را حل کند لیکن اینکه تا کجا موفق بوده است نیاز به تحقیق بیشتری دارد.

مثل :

۰-هر چیز معنی دار دارای یک صورت است.

۱-انها وجود حقیقی دارند.و به ذاته هستند.

۲-انها جاوید قادم به خود و یگانه هستند و اشیا دیگر به واسطه بهره مندی از انها شناخته میشوند.

۳-واحد همان خیر است و اصل متحد کننده و جامع نظم ذاتی است.واحد اصل نهائی و منشا عالم صور است.

۴-خیر یا اصل مطلق ارزش دارای یک غایت است.این غایت یک اصل هستی شناختی است و به طور اعلی واقعی.

۵-چیزی بدون مثال وجود ندارد.(در اینجا همان مشکل کثرت و مشکلات دیگر مثل پیش می اید… اگر افراد انسان ها یا انسان در تعریف کلی اش مثال داشته باشند.باید مثال دیگری هم برای شباهت این دو انسان وجود داشته باشد.یعنی ۳ مثال برای انسان. و بازهم برای مثال انسان و شباهت با مثال تشابه انسان وجود مثال دیگری الزامی است و همینطور تا بی نهایت. و مشکل دیگری که پیش می اید اینست که به عنوان مثال سقراط میگوید اگر دو چیز به به دلیل بهره مندی از تساوی مساوی اند.. یعنی به وجود مقداری از مساوی پس انها به واسطه چیزی کمتر از مساوی,   مساوی اند. مشکل دیگری که وجود دارد اینست که برای نظریه مثل یک اصل وحدت لازم است که در عین حال کثرت ان را ابطال نکند.)

۶-مثل میتوانند هم واحد باشند  و هم کثیر.صور تشکیل سلسله مراتبی میدهند که تابع واحد به عنوان عالی ترین صورت و شامل همه صور است.صور تقسیم ناپذیر در پایین ترین مرز صور هستند و صورت بالاترین همان واحد یا خیری است که بیشترین تقسیم پذیری را دارد.صور متضاد با هم نمی امیزند

۷-تمام امیخته صور , سلسه اجناس و انواع مشمول در یک صورت فراگیر یعنی صورت وجود هستند.محسوسات نا متعین اند و فقط وقتی در ظرف صورت تقسیم ناپذیر در ایند متعین میشوند.صورت تقسیم ناپذیر نزدیک ترین حد میان محسوسات و معقولات اند.

۸-دیمورژ یا صانع عالم با ترکیب کردن صور هندسی و کیفیات زمان و مکانی بی نظمی را به نظم در می اورد.و در ساختن عالم از قلمرو معقول صور سرچشمه میگیرد.

۹- در کتاب دهم جمهور افلاطون میگوید : خدا صانع تخت مثالی است.و علاوه بر آن خدا صانع تمام اشیا است.خداتخت مثالی را با اندیشیدن درباره ان افریده است.پس میتوان گفت که خدا همان مثال خیر است.او حتی در قوانین تاسیس یک شورای شبانه را برای تادیب و مجازات منکران خدا پیشنهاد میکند.عقل روح خدا است و صور فکر خداست و خدا همان واحد و خیر است.

۱۰-نظریه ریاضی صور:

الف)صور اعدادند.زیرا معقول و منظم اند.

ب)اشیا به سبب بهره مندی از اعداد موجودند.اجسام طبیعی نظم را تجسم میدهند.

ج)اعداد مرکب اند از واحد و بزرگ  و کوچک.روشی برای تبیین جریان دائمی هراکلیتی درباره موجودات طبیعی.

د)ریاضیات فاصله ای بین صور و اشیا است.زیرا نه با مبادی سر و کار دارد و نه با اشیا محسوس.

البته ریاضی کردن صور صرفا تلاشی بوده برای عقلانی کردن هر چه بیشتر نظریه که میتوان انرا از نظر من نا موفق خواند.

۱۱-یافتن عنصر مشترک در امور متکثر کار عقل استقرایی است و تنها از این طریق است که معرفت مثل ممکن است.این روشی است برای رسیدن به مطلق.

۱۲-افلاطون با طرح نظریه صور به دنبال شناساندن یک مطلق واقعی است.ارزش ها ایده ال ها و غایات رو هم رفته مطالب عمده افلاطون هستند.

  • ·       علم النفس و افلاطون:

افلاطون هیچکدام از نظریات جهانشناسی پیش از خود را نپذیرفت.او طرفدار سفت و سخت اصالت روح بود.افلاطون نفس را به عنوان منشا حرکت و خود اغار معرفی میکند.نفس مقدم بر بدن و برتر است.

در جمهوری افلاطون نفس را به سه بخش تقسیم میکند.او این ایده خود را با مثالی توضیح میدهد.ارابه رانی که دارد ارابه ای به وسیله دو اسب که یکی خموش و یکی چموش است کنترل میکند.ارابه ران عقل است.اسب خموش اراده و همت و اسب چموش شهوات.افلاطون در جای دیگری مثال دیگری میزند و میگوید یک اژدها (شهوت)شیر(اراده و شجاعت)و انسان(عقل)را در نظر بگیرید.کدام یک باید فرمانروا باشند تا هر سه بتوانند به حیات ادامه دهند.اگر اژدها فرمانروا شود شیر و انسان را میدرد و خود به حیات ادامه میدهد.شیر هم انسان را میدرد ولی اژدها را نگه میدارد.تنها انسان است که اگرفرمانروا باشد شیر و اژدها و انسان میتوانند به حیات ادامه دهند.در ضمن دلیل دیگری که وجود دارد این است که افلاطون عقل را جاوید غیر فانی و شبیه لاهوت میداند در حالی که شجاعت و اراده و شهوت از بین رفتنی هستند.پس همانطور که فرمانده باید والاتر از فرمانبر باشد باشد پس در انسان نیز عقل باید فرمانروا ی دو جز دیگر باشد.

نفس بعد از مرگ باقی می ماند و خاطره خود را از حبسش در بدن نگه میدارد.بدن چون محسوس و دستخوش تغییرات است با مرگ پایان میپذیرد ولی عقل که از جنس مثل و معقولات است غیر فانی است.

به طور خلاصه میتوان نظریه افلاطون را در مورد تفس به شماره های زیر تقسیم کرد.

۱-نفس از جنس روح ومقدم و برتر از بدن است.

۲-نفس از سه جز عقللانی و ارادی و شهوانی تشکیل شده است.

۳-نفس بعد از مرگ باقی میماند.در اینجا یک چرا طرح میشود که واجب است به ان پاسخ بدهم.:

۱-۳-در مکالمه فیدون سقراط اظهار نظر میکند که اضداد از اضداد پدید می ایند.زندگی ومرگ اضدادند و از زندگی مرگ پدید می اید.بنابراین از مرگ هم زندگی پدید خواهد امد.این جریان دوری ازلی و ابدی است.

۲-۳-ادمیان درباره مقیاسها ارزش ها و قواعد مطلق معرفت دارند چنانکه نمیتوانند انها را در عالم محسوسات به دست اورده باشند.بنابراین باید انها را در یک حالت هستی قبلی مشاهده کرده باشند.این همان نظریه سقراط و افلاطون است که میگویند فراگیری صرفا فراگرد تذکر است و لا غیر.

۳-۳-اشیا محسوس دستخوش تغییر و فسادند وتن از شمار انهاست.اما نفس میتواند صور نا متغیر و نا محسوس را بررسی و درک کند بتابراین نفس بیشتر به صور شباهت دارد تا محسوسات.بنابراین نفس هم مانند صور الهی و غیر فانی است.

۴-۳-حضور یک ((صورت)) , حضور ((صورت)) متضاد را نمیپذیرد.نفس هم به دلیل حضور صورت حیات در او مرگ را نمیپذیرد.صورت اضداد به هم تبدیل نمیشوند بلکه ماده اضداد است که تبدیل میشود.بنابراین تن به خاک تبدیل میشود و از بین میرود ولی نفس باقی خواهد ماند.

۵-۳-هر چیزی که تباه و نابود میشود به وسیله شر و افت مختص به خود از بین میرود.افت و شر نفس ستمگری و افراط و ترس و جهل است.(در مقابل با ۴ فضیلت یونانی که عبارت باشند از معرفت یا حکمت و شجاعت و خویشتن داری و عدالت)ولی دیده ایم که هیچ یک از این افات نفس را از بین نمیبرد. زیرا افرادی بوده اند که جاهل و ستمگر و .. بودند ولی مدت زمان درازی را زیسته اند.بنابراین سقراط نتیجه میگیرد حال که افت نفس نمیتواند ان را از بین ببرد نا معقول است که فکر کنیم افت دیگری بتواند باعث مرگ او شود.

۶-۳-ان چیز که مبدا است باید نا مخلوق باشد.انچه که نا مخلوق است زوال ناپیذر است.نفس میدا حرکت در انسان است بنابراین خلق نشده و ازلی است و مرگ را هم نمیپذیرد.

۷-۳-او در اخر کتاب جمهوری به تعریف اسطوره ای میپردازد که ذکرش را اینجا لازم نمیدانم.

  • ·       اخلاق:
  • o       خیر اعلی:

اخلاق افلاطونی مبتنی بر جستجوی سعادت و نیکبختی است.کل حرف اخلاقیون اینست که شخص زمانی به سعادت میرسد که نفس در حالتی که باید باشد قرار گیرد.سقراط در محاوره ای در مقابل پروتاگوراس استدلال میکند که خیر باید حالتی از نفس باشد و ان حمت است در حالی که پروتاگوراس خیر را لذت میداند.انسان عقل محض نیست بنابراین زندگی برای او باید توامان با لذت باشد,  نه منحصرا ذهن و فکر و نه منحصرا حیات لذات حسی.افلاطون مشروطا لذتی را قبول دارد که به دنبال ان د رد و رنجی وجود نداشته باشد و خرسندی را  نیز نتیجه شود و علاوه بر این دو مبرا از گناه و برخورداری از انها همراه با اعتدال باشد.مثال او  انیست که همانطور که برای تهیه نوشابه مطبوع باید میزان مشخصی از اب و عسل را مخلوط کرد برای لذت نیز باید تناسب را از برای خوشایندی حفظ کرد.در این مساله که تناسب چیست و چگونه باید حد لذت را مشخص کرد موکول به معرفت و حکمت است.معرفت فقط لذاتی را میخواهد کخبا سلامت روحی معتدل و همیشه خیر باشد.بدین سان راز زندگی خیر در تناسب و به طور پیشین در معرفت است.خیر صورتی از زیباست که با اندازه و نسبت تشکیل شده است و تناسب و زیبایی و حقیقت سه صورت یا نشان خواهد بود که در خیر یافت میشوند.مقام اول تعلق میگیرد به بهنگام بودن.دوم به تنساب یا زیبایی و کامل بودن.سوم به نوس یعنی عقل و فراست.چهارم به علوم.پنجم به لذات بی رنج.ششم به کامیابی معتدل شهوت.

انگیزه ای که انسان را به جستجوی خیر حقیقی وا میدارد اِرُساست.خیر اعلی البته شامل معرفت خداست.زیرا مثل افکار خداوند است و سعادت الهی سرمشق سعادت انسانی است و نیکبختی به معنی هر چه بیشتر شبیه خدا شدن است و خدایان نیز به کسانی که بیشتر شبیهشان هستند بیشتر محبت میکنند.

  • o       فضیلت:

۱-افلاطون یکی گرفتن سقراطی فضیلت با معرفت را پذیرفت.

۲-از رو نتیجه گرفت چون فضایل همه معرفت هستند بنابراین فضایل متعدد نمیتوانند کاملا مختلف و نامتجانس باشند.حال انکه انسان معتدل انچه رو واقعا خوب و سودمند است دنبال میکند و پیروی از انچه خوب و نافع است عاقلانه است و بر عکسش اوج یک سفاهت.اعتدال و خردمندی نمیتواند کاملا مختلف باشد.پس شجاعت نیز مانند اعتدال و خویشتن داری نمیتواند از خرمندی جدا باشد.بنابراین همه فضایل که زیر مجموعه این ۴ فضیلت اند یعنی معرفت اعتدال خویشتن داری و شجاعت همه در یک وحدت که همان معرفت باشد جمع میشوند.

۳-خیر به هیچ وجه نسبی نیست بلکه راجب است به چیزی مطلق یعنی صور معرفت و نا متغیر است والا نمیتواند خیر و متعلق معرفت باشد.

۴-نتیجه بعدی از اموزه سقراطی اینست که هیچ کس اگاهانه نمیتواند مرتکب شر شود.زیرا اگاهی مساوی با خیر است.و در جواب اینکه چرا عده ای اگاهانه بدی میکنند افلاطون پاسه میدهد که ان شخص به شر گفته است که : ای شر تو خیر من باش.انسان انتخاب نمیکند مگر تحت عنوان خیر

پسبرای اخلاق و رسیدن به خیر اعلیکه تناسب و زیبایی یا لذت و حقیقت باشد فضیلت لازم است. برای فضیلت(همان ۴ فضیلت پیشین)اعتدال لازم است که همان نتیجه جمع شدن سه جز نفسانی (عقل واراده وشهوت )است و برای اعتدال که همان دانستن تناسبات باشد معرفت لازم است.

çستم کردن بسی بدتر از ستم دیدن است.زیرا ستم کردن همانطور که پیش ذکر کردیم از افات نفس است و این از بزرگترین شرور برای انسان است و بدتر از ان فرار کردن از دست کیفرخواهی است.زیرا شر را در نفس استوار میسازد.

çشخص باید همیشه چه نسبت به دشمنان چه نسبت ه دوستان نیکی بورزد.زیرا بدی کردن همواره بد است و شخص که بدی میکند نمیتواند نیک باشد.

  • ·       کشور یا دولت شهر

‍نظریه سیاسی افلاطون رابطه نزدیکی با اخلاق دارد.یکی از کلید های اساسی در نظریات سیاسی افلاطون اینست که اخلاق فرد و جامعه از یکدیگر جدا نیستند.کشور مرکب از افراد ادمی است و وجود دارد تا زندگی خوب را رهبری کند.افلاطون کشور را تحت عنوان ارگانیسم نمیبیند.کشور نمیتواند جدا از افراد انسانی است توسعه یابد.کشور چیزی نیست مگر مجموع این افراد و برای همین است که سقراط در جمهوری میگوید عدالت در کشور بزرگتر و قابل تشخیص تر است.زیرا اصول عدالت برای انسان و جامعه انسانی یکی است.من در زیر به طور خلاصه عقاید افلاطون را فهرست وار ذکر میکنم.و خواننده را برای کسب اطلاعات بیشتر به کتاب جمهوری و قوانین افلاطون مراجعت میدهم.

۱-      غایت وجود دولت از برای بهزیستی و سعادت و رفع نیاز مردمان است

۲-      عدالت در شهر و انسان یکی است.

۳-      سیاست نیز مانند اخلاق یک علم است.و سیاستمدار باید بداند که کشور چیست و زندگی باید چگونه باشد.

۴-      اگر نسبت جمعیت به جغرافیا زیاد شود ان شهر دیگر برای نیاز مردمان کافی نخواهد بود و قسمتی از خام همسایه باید ملحق شود.بدینسان افلاطون مبدا جنگ را در یک علت اقتصادی می یابد.بنابراین شهر به طبقه پاسداران نیاز دارند که انان نیز مانند دولتمردان باید معرفت فلسفی داشته باشند تا دوست و دشمن را اشتباه برنگزینند.

۵-      تشکیل دو طبقه فروتر صنعتگران و برتر پاسداران.تربیت و اخلاق فلسفی برای گروه پاسدار ضروری است.

۶-      فرمانروایان کشور از طبقه پاسدار انتخاب میشوند.انها از میان پاسداری خواهند بود که حسن نیت خود را ثابت کرده اند و هرگز از خط مشی انحراف نجسته اند.فرمانروایان باید بعد از سنین ۵۰ سالگی انتخاب شوند.پاسداران مددکاران فرمانروا خواهند بود.

۷-      تشکیل سه طبقه صنعتگر سپاهیان یا مدد کاران و پاسداران.

۸-      مددکاران نباید از خود دارای شخصی و خصوصی دشاته باشند و باید ضروریات خود را از همشهریان خود دریافت کنند.

۹-      حکمت مدینه در طبقه فرمانروایان.شجاعت مدینه در طبقه مددکاران و اعتدال مدینه عبارت است از تبعیت لازم فرمانبرداران از فرمانروایان

۱۰-   اشتراک زنان و فرزندان بین طبقه پاسداران و مددکاران.ازدواج های تحت نظارت و بر اساس صلاحدید دولت.تربیت فرزندان این دو طبقه به وسیله شیوه های دولتی در تربیت خانه های مخصوص.

۱۱-   ازاد بودن زنان در شرکت در تمامی فعالیت های گرو پاسدار و مددکار اعم از ورزش و فعالیت های نظامی و جنگ و…

۱۲-   اصل دموکراسی باطل است و فرمانروا باید یکنفر و فیلسوف باشد.زیرا تنها فلاسفه هستند که صور را درک میکنند.

۱۳-   شهر نباید زیاد بزرگ باشد و کمال مطلوب برای شهر همان کمونیسم است

۱۴-   مهمترین فعل در شهر تعلیم و تربیت است و معلمان و وزرا اموزش و پرورش از شریف ترین شاغل ها هستند.برای تعلیم و تربیت باید نسبت به شعر و موسیقی احتیاط بیشتری به عمل اورد.

۱۵-   پیشنهاد مجازات برای منکران خدایگان

۱۶-   بیرون راندن گدایان حرفی به منظور پا کردن شهر از این گونه حیوانات

۱۷-   پذریفتن بردگی.برده دارای خداوند خویش است.این دارایی قابل انتقال به دیگری است.

این نوشته را به اشتراک بگذارید

اخبار مرتبط

مرگ و جاودانگی در اندیشه ی افلاطون
معرفت شناسی ارسطو
فضیلتِ سکوت، بردگیست

درباره نویسنده

فرشاد نوروزی

گروه فلسفه نو متشکل از دانشجویان و اساتید فلسفه در سراسر دنیا می باشد، و به طور تخصصی در زمینه انتشار مقالات فلسفی فعالیت می کند. این گروه با هدف احیا و گسترش فعالیت های تخصصی فلسفه در ایران فعالیت می نماید. همچنین با داشتن چندین سایت و وبلاگ تخصصی در زمینه فلسفه و همچنین ماهنامه تخصصی فلسفه نو در عرصه فلسفه پیشتاز می باشد.

ارسال دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی پست‌الکترونیک شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>